ناگفته های پنهان زندگی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

چهارشنبه هر هفته درواقع آخرین روز  کاری ما محسوب میشه. درنتیجه چهارشنبه که میرم خونه یه حس خوبی دارم که فردا و پس فرداش تعطیلم.

با خیال خوش داشتم سریال هامو میدیم که همسر ساعت 8 شب تماس گرفت که همراه دوستاش میره قهوه خونه و بعد از یکی دوساعت می یاد خانه.

با خودم گفتم چه خوب. سکان کنترل تلویزیون دست خودمه. قشنگ لم میدم رو کاناپه و به سریالهام میرسم.

ساعت حدود 9 شب همسر زنگ میزنه که پاشو پاشو امام رضا مارو طلبید.

گفتم جانم؟؟؟ فرمودند که رضا و سارا میخوان امشب برن مشهد عرفان هم یهویی تصمیم گرفت باهاشون بره. حالا رضا و عرفان اصرار دارن که ما هم باهاشون بریم.

حالا ساعت حرکت کی هست؟ 11 شب همون شب. یعنی 2 ساعت بعدش.

گفتم من؟؟ مسافرت؟؟؟ اونم مشهد با این همه فاصله؟؟؟؟؟ اونم اون وقت شب؟؟؟؟ بدون برنامه ریزی؟؟؟؟ با اون همه خستگی مفرط؟؟؟؟؟؟ هرگز . هرگز نمی پذیرم.

از همسر اصرار، از من انکار.

تا تلفنو قطع کردیم با خودم گفتم اینا عقلشونو از دست دادن. مگه مسافرت رفتن الکیه؟ نه بار بستیم نه آمادگیشو داریم نه هیچ چیز دیگه.

رفتم یواش یواش آماده بشم برای خواب که دیدم همسر اومد خونه گفت خب حاضر شدی؟؟؟؟؟؟؟

گفتم جان من بیخیال شو. ولمون کن. تو که میدونی من اعصاب مسافرت زمینی ندارم. خسته ام. حوصله ندارم. تازشم تمام شب نمیتونم بیدار بمونم. گفت تو بخواب تو ماشین. گفتم تو ماشین خوابم نمیبره. بیشتر عصبی و کلافه میشم.

تازشم من باید برم حمام.

گفت خب الان برو . منم باید ریش بزنم حمام برم.  الان این کارا رو انجام میدم.

با اعصاب خراب رفتم حمام. حریفش که نمیشدم.

از حمام اومدم دیدم ریش زده داره آماده میشه.

با دلخوری و بی حوصلگی گفتم بهشون زنگ زدی؟ اوکی رو دادی؟

گفت نه هنوز. یهو فهمیدم خب دلش برام سوخت. مردد شده. یه ذره خرش کنم میتونم منصرفش کنم.

رفتم موهامو خشک کردم و کرم مرم هام رو هم زدم. بعد رفتم پیشش گفتم نریم دیگه. اذیت نکن. من خسته ام. حال ندارم. اینجوری که مسافرت نمیشه رفت. آدم باید مسافرت رو با حوصله بره و ..............

انقد گفتم و گفتم و تو گوشش خوندم تا راضی شد نریم.

انگار دنیا رو بهم داده بودن. سریع رفتم نمازمو خوندم و از خدا تشکرات بسیار کردم.

حالا تا فردا ش هر 5 دقیقه یکبار می گفت حالا بهتری؟ بریم؟‌ الانم دیر نشده ها؟ میخوای زنگ بزنم بلیت هواپیما بگیرم؟

خوش میگذره ها. روان منو پاک کرد تا بفهمه که من نمی یام .

اون شب رو هر جوری بود به فردا رسوندیم. فرداش که پنج شنبه بود فهمیدیم بعد از اینکه ما انصرافمونو اعلام کردیم عرفان هم منصرف شد. سارا و رضا هم منصرف شدن.

نمیدونستم تصمیمات من انقدر تو زندگی ملت تاثیرگذاره.

خب پنج شنبه شوهره رو راهی کردم بره سر کار. تا ساعت 6 سر کار بود و بعدش قرار بود با دوستاش بره بیرون. منم با خواهرم و خواهرزاده ام رفتیم خرید.

خواهر گرام میخواست مانتو بخره به غلط کردن افتادم تا بالاخره انتخابشو کرد.

ساعت 9 و نیم خونه بودم. میدونستم همسر به این زودیها نمی یاد.

ساعت 11 که داشتم میخوابیدم  زنگ زدم بهش که کی می یای خونه؟

گفت تو بخواب من دیر می یام. با عرفان و بقیه بود.

منم خوابیدم. ساعت 12  بیدار شدم نیومده بود. ساعت 1 بیدار شدم. نیومده بود. ساعت 2 بیدار شدم. نیومده بود. خواستم زنگ بزنم که کجایی؟ بعد گفتم ولش کن می یاد بالاخره. بهتره من بخوابم.

ساعت 3 هم خودبخود بیدار شدم دیدم نیومده. یه مقدار افکار منفی به ذهنم اومد که نکنه تصادف کرده باشه و یه بلایی سرش اومده باشه.

خواستم زنگ بزنم بهش باز هم گفتم ولش کن بخوابم. ولی خوابم نبرد یکمی هم از تنهایی میترسیدم.

یه مقدار خوابم پریده بود تا حدودای 5 صبح بیدار بودم نیومده بود.

تصور تصادف میرفت که یواش یواش پررنگ بشه. باز هم گفتم بذار بخوابم فعلا بعد زنگ میزنم.

خوابیدم تا ساعت 9 صبح. بیدار شدم دیدم هنوز نیومده.

با خودم فکر کردم احتمالا یه اتفاقی افتاده. شاید تصادف کرده. مثلا تو بیمارستانه. بعد ملت همه منتظرن من به موبایلش زنگ بزنم تا جواب بدن و مثلا بگن بیا این بیمارستان.

بعد گفتم حالا ملت بذار یکمی بیشتر منتظر بمونن من نسکافه مو بخورم.

رفتم تو آشپزخونه نسکافه درست کردم نشستم رو مبل با آرامش خوردم. بعد گفتم حالا زنگ بزنم؟؟؟

با خودم فکر کردم اگه تصادف کرده باشه و مثلا دار فانی رو وداع گفته باشه چی؟؟؟؟؟

اونوقت باید جون داشته باشم برای گریه کردن و تشییع جنازه و مهمانهای زیگیل خانواده همسر که اگه بیان، دیگه رفتنشون با کرام الکاتبینه.

پس تصمیم گرفتم یه صبحونه دبش بخورم انرژیم بره بالا.

نیمرو درست کردم نشستم بخورم که تی وی رو هم روشن کردم دیدم ئه یه قسمتی از سریال مورد علاقمو که قبلا ندیده بودم الان داره پخش میکنه.

نشستم صبحونمو خوردم سریالمو هم تا آخر با هیجان دیدم بعد دیدم خب دیگه بهانه ندارم بزار یه زنگ بزنم.

ساعت از 10 صبح هم گذشته بود. تلفن رو گرفتم شماره همسر را گرفتم منتظر شدم دیدم داره زنگ میخوره.

منتظر شدم یکی جواب بده و بگه خانم تا الان کجا بودین؟ این آقا کیه؟ شما چه نسبتی باهاش دارین و .....

بعد دیدم یه صدای خواب آلود جواب تلفن داد دقت کردم دیدم اوه صدای همسره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فهمیدم تمام تصوراتم اشتباه بود. آقا شب دیروقت بود خوابش می یومد تو همون باغ دوستشون به همراه عرفان موندن و خوابیدن.

صدا قطع و وصل میشد خوب نمیشنیدم چی میگفت. فقط فهمیدم زنده ست دیگه. گوشی رو قطع کردمو رفتم ادامه روز تعطیلمو بگذرونم.

ساعت بعد از 12 ظهر بود که همسر نمایان شد.

توضیح داد که داشتن با سگ صاحب باغ بازی میکردن و نفهمیدن کی زمان گذشت و بعدش هم خوابشون می یومد شدید. و از اونجایی که نوشیدنی هم خورده بودن دیگه تصمیم گرفتن پشت فرمون نشینن و همونجا بخوابن.

فیلمهایی که همسر و رفان از بازیشون با سگه هم گرفته بودن رو بهم نشون داد.

منم حوصله سرزنش کردنش رو نداشتم. گفتم خوب کاری کردین با اون حالتون راه نیفتادین که بیاین.

خلاصه اینکه موندیم خونه تا ساعت 5 غروب یدفعه رضا زنگ زد ما فریدونکناریم ویلا گرفتیم شما هم بیاین.

کلا خونه بند نمیشن. دیدم دیگه مخالفت کردن جایز نیست.

پا شدیم و آماده شدیم و یکساعته رسیدیم اون ویلا. رضا و خانمش منتطر ما بودن.

بمحض رسیدن نشستیم کلی تنقلات خوردیم بعد آقایون نشستن به فوتبال دیدن و من و خانمه رفتیم بیرون گشت و گذار. یه عالمه راه رفتیم و یه عالمه حرف زدیم. بعد آقایون هم اومدن با هم رفتیم رستوران پیتزا خوردیم بعد رفتیم یه هایپر مارکت قصد خرید نداشتیم ولی بازهم یه مقدار خرید کردیم.

رضا و خانمش موندن تو ویلا ولی من و همسر برگشتیم خونه. تو راه یه کافه بستنی ایستادیم بستنی هم خوردیم.

تا برسیم خونه حدودای 2 صبح شده بود. هر دو از خستگی بیهوش شدیم. و 4 ساعت بعد هم صبح شنبه بود و بیدار شدیم و اومدیم سر کار.

یه مدتیه که پدر و مادر همسر نیومدن خونه ما. البته خب وقت نداشتن که بیان همش اینور اونور مهمانی ان.

امروز با خودم گفتم نکنه دارن  مهیا میشن بیان اینجا.

زنگ زدم به موبایل مادرشوهر. دیدم دارن بار سفر میبندن برن کجا؟؟؟؟؟؟؟؟

کرج. خدارو شکر. فعلا یه چند روزی اونجان. من در امانم.


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۳۶
پرنسس معتمد

تا حالا شده ساعت 2 نیمه شب بیدار شین و برین بادمجون سرخ کرده با پیاز بخورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همسر دیشب فوتبال داشت. ساعت 10  تا 12. تا ساعت 5 دقیقه به 10 هم داشتیم با هم game of thrones میدیدم.

ساعت 5 دقیقه به 10 عین جت رفت که به فوتبالش برسه. منم چراغها رو خاموش کردم و تی وی رو هم همچنین و رفتم که بخوابم.

ولی سریع یه لوستر رو روشن گذاشتم. دلیلش اینه که اندکی از تنها موندن در تاریکی شب میترسم. البته ترسم بی دلیل نیست.

هفته قبل ساعت حدودای 2 و نیم صبح بود. من و همسر خواب بودیم. به ناگه دیدم همسر پرید. فکر کردم حتما میخواد بره مستراح. کارش هم عجله ایه.

ولی بعد دیدم اومد با نگرانی منو صدا میکنه گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟

گفت چرا تلویزیون و ریسیور روشنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادمه خودمون قبل ازخواب هر دو رو خاموش کردیم. چراغها رو خاموش کردیم و رفتیم بخوابیم.

اینکه نصفه شبی یهو این دو تا با هم روشن شدن و همسر از شنیدن صدای اونها از خواب پرید و متعجب منو بیدار کرد بسیار تعجب برانگیز بود.

هر چی فکر کردیم هر  چی دو دوتا چهار تا کردیم به نتیجه نرسیدیم.


آخه مگه میشه تی وی و ریسیور خودبخود روشن بشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

افکارم فقط رفت به سمت آن موجودات عزیز.. و بسیار بسیار ترسیدم و بسیار بسیار خوشحال که تنها نیستم.

اگه اون شب همسر خونه نبود و من با همچین چیزی روبرو میشدم سکته را زده بودم صد در صد.

هنوز هم این مسئله برای هردومون یک معمای حل نشده ست. و اون ماجرا هم دیگه تکرار نشد.

اینجوری بود که دیشب اندکی میترسیدم از تنها موندن.

از ساعت 10 تا 10 و نیم رو تخت داشتم تلگرام  چک میکردم. بعد خوابیدم. ولی هر یک ربع نیم ساعت بیدار میشدم و هم جا رو می پاییدم تا موجودات عجیب نبینم یه وقت.

ساعت 12 و نیم وقتی صدای در شنیدم فهمیدم همسر اومد خیالم راحت شد گفتم آخیش الان دیگه راحت میخوابم.

همسر اومد و تا ساعت 1 و نیم داشت برام حرف میزد بعدش گفت انقده گشنمه دل و روده ام درد گرفت.

گفتم غروب چند عدد بادمجون سرخ کردم بیارم بخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت بادمجون خالی بخورم؟؟؟؟؟ گوجه نمیتونی سرخ کنی؟؟؟

گفتم گوجه تموم شد نداریم.

گفت آخه بادمجون خالی؟؟؟؟؟؟

گفتم نه چرا خالی با پیاز بخور؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت آخه کی تا حالا بادمجون با پیاز خورده؟؟؟؟؟؟

گفتم بیا منم گشنمه بیا بادمجونارو تو مایکرو گرم کنم بشینیم با پیاز بخوریم.

ساعت 2 صبح من و همسر بادمجون سق میزدیم با پیاز . تی وی هم نگاه میکردیم. انقده چسبید.

کلا خوابم پریده بود.

رفتم دوباره مسواک زدم و تا بخوابم نمیتونم چقدر طول کشید ولی صبح با یکساعت و نیم تاخیر اومدم اداره.

تعطیلات آخر هفته قبل هم رفتیم سمت فیروزکوه قرار بود بریم خونه مادرشوهر بمونیم که چون خواهر شوهر هم اونجا بود پیشنهاد داد بریم باغ پدرشوهرش اینا که تو زرین دشت بود.

زرین دشت نزدیک فیروزکوهه. خنکه .

صبح جمعه ساعت 6 صبح بیدار شدم و همسر رو هم بیدار کردم و ساعت 8 راهی شدیم. تا ساعت 10 هم رسیدیم فیروزکوه.

به محض اینکه رسیدیم همه آماده بودن رفتیم سمت زرین دشت.

تو باغ یه خونه بزرگ هم بود. یه ایوان بزرگ هم داشت که دورتادورش گل بود. مبل هم رو ایوان بود. هوا هم خنک بود. خیلی غذا اونجا میچسبید. جاتون خالی تا خرخره میوه و شیرینی و ناهار  و ... خوردم.

بعد از ناهار با هم رفتیم رودخونه. من و خواهر شوهر تا زانو رفتیم تو آب. بچه خواهرشوهر کلا رفت تو آب.

همسر من و همسر خواهرشوهر هم نزدیکای آب بودن و وقت میگذروندن.

خیلی خوب بود. عاشق رودخونه ام آبش سرد بود ولی خیلی حال داد. بعدش برگشتیم تو باغ. شبش خونه عموی شوهر خواهرشوهر دعوت بودیم.

پیاده رفتیم اونجا . اونجا هم خونشون ایوون بزرگ داشت داخل باغ. خیلی خنک بود. قدم زدیم تو باغ. عروس اون خانواده و دختر و پسر و دامادشون هم بودن.

از عروسش و پسرشون خیلی خوشم اومد. انقد خوش قیافه و آروم بودن. از داماد خانواده خوشم نیومد. احساس کردم در سطح اون خانواده نبود. خیلی تعجب کردم که چرا  این خانواده دخترشونو به این مرد دادن.

به هر حال شام رو خوردیم و حدودای نیمه شب برگشتیم باغ پدرشوهر خواهرشوهر.

همه رفتن تو خونه خوابیدن ولی من و همسر رو ایوون خونه خوابیدیم. همه میگفتن سرده. نصفه شبی یخ میکنین مریض میشین.

ولی ما مصر بودیم که حتما رو ایوون بخوابیم. رختخوابها رو انداختیم بهمون لحاف دادن تا سردمون نشه.

ولی واقعا سرد بود من کلا زیر لحاف بودم نمیتونستم بیام بیرون سر و کله ام یخ میکرد سرما میخوردم.

از ترس اینکه دست از پا درازتر نصفه شب به داخل خونه نقل مکان نکنم حتی نمیتونستم خواب عمیق داشته باشم. انگار همش هوشیار بودم. ساعت 2 خوابیدیم و من ساعت 6 بیدار شدم ولی تا ساعت 8 و نیم از جام تکون نمیخوردم.

سرد بود سرد.

بیدار شدیم و صبحونه خوردیم. انقده چسبید عین چی میخوردم من. خب هوا خنک بود خشک بود اشتهام باز  شده بود.

ناهار هم اصرار کردن که بمونیم. موندیم ناهار خوردیم. همسایه شون یه سگی داشت که همش دور و اطراف ما بود. بزرگ بود و خوشگل.

تا باهاش حرف میزدم می یومد طرفم و خودشو میمالوند به من و لیس میزد و من وقتی اون دندونای تیزشو میدیم میترسیدم که گازم بگیره یکمی میترسیدم. هر دفعه باهاش حرف میزدم بدو می ومد طرفم منم میگفتم آقا غلط کردم برو.

ولی مگه میرفت؟؟؟ فکرکنم بهم علاقمند شده بود.

ساعت 6 غروب حرکت کردیم و برگشتیم منزل. ساعت 8 و نیم خونه بودیم.

ترافیک بود بخاطر همین یکمی  دیر رسیدیم.

انقد خسته بودیم که نا نداشتیم حتی شام بخوریم .قصد کردیم شام نخوریم.

ولی معده که خستگی سرش نمیشه . مجبور شدم دو تا تخم مرغ بشکونم و نیمرو درست کنم . خوردیم و بیهوش شدیم.

صبحشم که اومدیم سر کار.

تعطیلات ما که اینگونه گذشت.

ولی خب وقتی تعطیلات خونه نیستیم خونه رو هم نمیرسم تمیز کنم. در حال حاضر منزل را به معنای واقعی گند گرفته باید یه تایمی پیدا کنم خونه رو سر و سامون بدم. خیلی بدم می یاد خونه کثیف میشه.

راستی زرین دشت که بودیم. خواهرشوهر میگفت احتمال داره تا قبل از شروع مدارس تشریف فرما بشن خونه ما.

می رفت که اعصاب و روانم به هم بریزه که سعی کردم مثبت اندیش باشم و با خودم گفتم نه بابا نمی یان. چرا بیان؟ تا الان مهمانی و مسافرت و اینور اونور بودن برگردن کرج دیگه خسته ان و دوباره بار سفر نمیبندن. (ایشالا. به امید خدا)

کی  حوصله مهمان داره؟ والا.



۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۷
پرنسس معتمد

یه چند وقتی هست که دو اصل مهم رو تو زندگیم رعایت میکنم. حداقل سعی میکنم رعایت کنم و اتفاقاً باعث شده خیلی راحتتر و آرومتر زندگی کنم. الکی حرص نمیخورم. بیش از حد فکر نمیکنم. بیشتر تو لحظه زندگی میکنم. توقع از هیچ کس ندارم. به خودم متکی هستم. برای هیچ چیزم خودمو ناراحت نمیکنم.

این دو اصل اینها هستن:

1- آدمهای موفق همیشه دو چیز بر لب دارند: لبخند و سکوت.

لبخند حلال بسیاری از مشکلات است و سکوت روشی است برای دوری از مشکلات بیشتر.

2- برای آدمی که میفهمه هیچ توضیحی نیاز نیست و برای آدمی که نمیفهمه هر توضیحی اضافه ست.

خیلی وقتها خیلی جاها این دو اصل باعث شده با آرامش از کنار خیلی از مسائل بگذرم. بحث الکی نکنم. خودمو اذیت نکنم و آرامشمو از دست ندم.

راستی یه اصل دیگه هم هست که یه جایی خوندم. انگلیسیه. عین همون جمله رو مینویسم

nothing can disturb my peace of mind.

تقریبا هر روز با این 3 اصل روبرو هستم. و باورتون نمیشه چقدر بهم کمک کردن.

در مورد خونه هم هنوز هیچ کاری نکردیم. منم دیگه حرفشو نمیزنم. نمیدونم شاید اینطوری بهتره.

میدونم آدمی هست که تحت فشار هیچ کاری رو انجام نمیده. باید خودش بخواد و انجامش بده.

این وسط من فقط دارم خودمو خسته میکنم و ممکنه باعث بشم از کوره در بره و چیزی بشه که نباید بشه.

فعلا تکنیک سکوت رو در پیش گرفتم. یا میره دنبالش یا نمیره.

هیچ کس فردا رو ندیده. خدارو چه دیدین؟ یه وقت عمرش زود تموم میشه و شرش برای همیشه کم میشه و مشکل خونه هم حل میشه. شایدم زنده بمونه و خودش بره دنبال خونه. شاید هم زنده بمونه و نره دنبال خونه.

هنوز نمیدونم چه اتفاقی می یفته. فقط میدونم من تمام زورمو زدم. به اندازه کافی متذکر شدم و رو مخش بودم.

دیگه بیشتر از این جایز نیست.

برای خونه خریدن 4 ماه پیش 50  تومن پولشو گذاشته بود یه بانکی که بتونه 50 تومن دیگه وام بگیره. برای گرفتن وام باید 3 تا ضامن داشته باشه. گزینه اولشم متاسفانه منم. یعنی ضامن اولش منم که باید نامه کسر از حقوق هم بیارم.

با وجودیکه نوبت وامش شده هنوز نرفته دنبال وامش.

مطمئنا اولین قدم برای خونه خریدن اینه که وامشو بگیره. یه مدت خیلی بهش فشار آوردم که بره دنبال وام. ولی همش امروز فردا میکنه.

از یه طرفی واقعا دلم نمیخواد ضامن اولش بشم. از طرف دیگه اگه وام نگیره پول کم می یاریم و نمیتونیم خونه بخریم.

پس این تعلل کردنش برای وام گرفتن زیاد اذیتم نمیکنه. اگه بره دنبال وام که خب چه بهتر. استارت خونه زده میشه.

اگه نره دنبال وام ، خخب من مجبور نیستم ضامنش بشم. خب پس هر دو حالتش خوبه.

و اما از اونجاییکه با تمام وجودم به قانون کارما اعتقاد دارم مطمئنم که نمیتونه قسر در بره. و تمام اعمال خبیثش یه روزی بهش برمیگرده. حالا اون روز یا من هستم و با چشم خودم میبینم و راحت میشم. یا من نیستم پیشش که ببینم که در اینصورت هم چون از زندگیم رفته بیرون مطمئنا شراط خیلی خوبی دارم.

میبینین زندگی هر طوری پیش بره میشه خوب یا بد تفسیرش کرد.

بابا همه اینا میگذره و یه روزی تموم میشه. حتما یه علتی داشته که خدا این آدمو سر راهم قرار داده. اولا مطمئن بوده که از پس این ادم و چالشهای زندگی با این آدم بر می یام دوما از حق نگذریم حضورش باعث شده خیلی چیزا یاد بگیرم. من از وقتی با این آدم آشنا شدم و تو زندگیم اومد  خیلی خیلی آدم بهتری شدم. تا جای ممکن مواظب همه رفتار و حرکات و حرفام هستم که مبادا کسی ازم برنجه.

تا جای ممکن دروغ نمیگم غیبت نمیکنم. بد کسی رو نمیخوام و نمیگم. فکر میکنم دارم تو مسیر درست قدم میزارم.

شاید بجای اون اگه یه شوهرخوب و مثبت گیرم می یفتاد این همه پیشرفت در جهت ارتقاء فکری و روحی نداشتم.

یه چیز جالب دیگه که در مورد خودم فهمیدم اینه که من همیشه از خوشبختی دیگران یکمی ناراحت و غمگین میشدم. یعنی غبطه میخوردم به خوشبختیشون. و همچنین قدر خوشی های زندگی  خودمو اصلا نمیدونستم.

یه چند وقتیه میبینم دیگران خوشحالن و خوشبخت منم خوشحال میشم. و با کمال تعجب ذره ای بهشون حسادت نمیکنم.

و همچنین از چیزهای خیلی کوچیک که قبلا اصلا به چشمم نمی یومد میتونم لذت ببرم. مثلا وقتی خونه تنهام از تنهایی لذت میبرم بجای اینکه همش فکر کنم شوهره کجاست و کی برمیگرده. و خیلی چیزای کوچیک دیگه.

دیروز خونه بودم یهو دیدم زنگ خونه رو زدن دیدم دخترخاله ام اومده برام گوشت قربونی آورده.

رفتم پایین گوشتو ازش بگیرم انقده از دیدنش خوشحال شدم یکساعت داشتم چاق سلامتی میکردیم. قبل از ازدواجم با این خاله اینا خیلی صمیمی بودیم ولی بعد از ازدواج از اونجاییکه همسر از شوهرخاله خوشش نمی یاد کلا باهاشون قطع رابطه ایم. بخاطر همین وقتی دیدمش خیلی خوشحال شدم. خیلی بهم انرژی مثبت داد.

چقدم خوش تیپ شده. برای کنکورش یکمی چاق شده  بود الان خودشو لاغر کرده خیلی خوب شده.

تازه به اینم اصلا حسودیم نشد. براش خوشحال شدم.

دیدین چقدر خوب شدم!!!!!!!!!!!!!!


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۱۱
پرنسس معتمد

امروز با یه خبر شوک آور شروع شد البته برای من. شنیدم و دیدم ازدواج مجدد ب.ه.ا.ر.ه ر.ه.ن.م.ا  رو.

اولین سئوالی که به ذهنم خطور کرد این بود؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مشکل هر چی بود تو ازدواج بود که تموم شده بود . چرا  دوباره این حلقه اسارت رو دستش کرد اونم با یه آدم دیگه که راستشو بخواین از قیافه اش یکمی ترسیدم . حس کردم از اون آدمهای انحصار طلب و سختگیر باشه.

نمیدونم شایدم من زیادی دیدم نسبت به ازدواج منفی شده. تو اینستا یا هر جای دیگه عروس دوماد که میبینم بدم می یاد.

از عروسی کردن از عروس شدن از لباس عروس بیزارم.

البته اتفاق جدیدی نیفتاده ها  ولی من خیلی از ازدواج ترس و تنفر دارم.

اگه جای اون خانم بالایی بودم دیگه هرگز ازدواج نمیکردم. از تنهایی و مجردی و آسایش و رهایی و آزادی تازه ای که بدست می آوردم نهایت استفاده رو میکردم و از زندگیم لذت میبردم. وایییییییییییییی عجب کاری کرد.

جمعه همین هفته که گذشت با دوستامون رفتیم دریا ویلا گرفتیم و یه صبح تا شب بودیم. غروب بچه ها رفتن تو آب. ولی من نرفتم حوصله لباس عوض کردن و این داستانها رو نداشتم. چون شب شده بود ساعت حدودای 8 بود ویدا یکمی نگران بود که مردا رفتن تو آب خطرناکه. ممکنه غرق بشن.

با خونسردی گفتم بیا بریم کنار ساحل قدم بزنیم اینا هیچیشون نمیشه.

عاشق راه رفتن رو ماسه های ساحلم. شب بود ستاره ها و ماه میدرخشیدن تو تاریکی مطلق.

خیلی ها هنوز تو آب شنا میکردن. مطمئنن خطرناک بود ولی اونی که تو آب بود برای من مهم نبود. اگه چیزیش میشد ناراحت نمیشدم برای همین بی خیال بودم. ولی ویدا ........ با وجودیکه رابطه اش با شوهرش دقیقا عین سگ و گربه ست و خیلی خیلی بیشتر از ما با هم دعوا میکنن بازم نگران شوهرش بود.

وقتی بی تفاوتی منو میدید میگفت عاشق این ریلکس بودنتم.

من همیشه عکسهایی میدیدم که یه خانمی یه لیوان قهوه دستشه و روی طاقچه کنار پنجره نشسته و بیرون رو نگاه میکنه.

نمیدونم چرا ولی این عکس خیلی بهم آرامش میده. این ویلایی که گرفته بودیم یه طاقچه پهن داشت یه زمانی بود که ویدا

رفته بود تو اتاق بخوابه سارا هم داشت به بچه 4 ماه اش میرسید. مردا داشتن تخته بازی میکردن و برای هم کوری میخوندن.

منم رفتم رو همون طاقچه هه نشستم بیرونو نگاه میکردم. منظره قشنگی بود آرامش خاصی داشت. چقدر اون صحنه و اون لحظه رو دوست داشتم.

چقدر اون روز ما غذا خوردیم. در کل بد نبود. خوش گذشت. بچه های شادی هستن. بیرون رفتن باهاشون خوبه.

5 شنبه هم بالاخره آقا رضایت دادن و رفتیم چند تا خونه دیدیم. حالا باید خیلی بگردیم تا تصمیم نهایی رو بگیریم.  

فعلا خودم از یه خونه بدم نیومد حالا ببینیم چی پیش می یاد.

از حرفای همسر فهمیدم از خونه خریدن و اینهمه پول خرج کردن میترسه. حتی وقتی بهش گفتم نباید اینجا بمونیم بخاطر رفتارهای نابجای تو، گفت نه دیگه اینطوری رفتار نمیکنم.

تو دلم گفتم نه اتفاقا باید بریم. باید نتیجه اعمالتو ببینی هر چقدر مردم میبخشنت تو پررو تر و وقیح تر میشی بجای اینکه قدردان باشی.

یه سری آدمها لیاقت محبت دیدن رو ندارن. نباید بهشون محبت کرد. چون اون محبتو میذارن نشانه ضعف شما و حسابی می تازونن. نباید بهشون فرصت جولان دادن داد.

از وقتی از سفر اومدیم مادرشوهر خیلی کمتر بهم زنگ میزنه. حالا یا سرش شلوغه یا ..........

نمیدونم. ولی اصلا برام مهم نیست. هر چی کمتر باهاشون ارتباط داشته باشم خودم راحت ترم.


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۲
پرنسس معتمد