ناگفته های پنهان زندگی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

چشمم کردین. مریضم. خیلی هم مریضم. سرما خوردم. همش دستمال به دستم. صدام که اصلا در نمی یاد. یعنی به نفع ملته که صدامو نشنون الان. مخ مخیم چه جور.

همیشه تب دارم. همیشه سردرد دارم. و از اولش گفتم به همکارا که دوستان شماها نمیفهمین. زکام را نباید درمان کرد. سرماخوردگی خودش باید خوب بشه. یعنی دوره داره. باید دوره اش بگذره.

بعد از گذشت چند روز  و رو به موت رفتنمون حالا توصیه جدید به همکارا کردم. که آی ایها الناس به محض اینکه اولین عطسه رو زدین بپرین برین ده تا قرص و شربت بخورین اون ویروسهای لعنتی رشد نکنن تمام وجودتونو نگیرن. والا. خوششون اومده. جا خوش کردن.

چند روزه زندگی نکردم همش در حال فین کردن بودم. دماغم زخم شده. صدام در نمی یاد. همه به من میگن میکروب متحرک.

عین جزامیها ازم فرار میکنن بی معرفتها.

تو این هاگیر و واگیر مسابقه تنیس روی میز هم داشتیم. با این حال نزارم برای دریافت اندکی جایزه رفتم خودمو به آب و اتیش زدم.

درحالیمه نفس نمیتونستم بکشم رفتم با همه مسابقه دادم. جاتون خالی از همه باختم. چرا؟؟ حال نداشتم. نا نداشتم. مریض بودم خب.

تازه زنیکه داره به من راکت دست گرفتنو یاد میده. آی کفرم دراومد. میخواستم بگم داداش. یعنی خانم. ما 6 ساله راکت به دست زندگی کردیم. الان نگاه به اوضاع و احوالم نکن من باخت تو کارم نیست کلا. (بغیر از بعضی تایمهایی که ناخوشم البته)

اینکه می یان به آدم راکت دست گرفتنو یاد میدن شبیه اینه که به یه دکتر قلم دست گرفتنو یاد بدیم. یعنی آقای دکتر خودکارو اینجوری باید تو دستت بگیری.

حالا فکر کنین من چه حالی داشتم؟؟؟؟ تازشم از اونجاییکه از همه باختم جایزه ای هم بهم تعلق نگرفت. (نامردا)

فقط حالم بدتر شد. چس مثقال انرژی که داشتم هم به فنا رفت.

تازشم فردا هم یه مسابقه دیگه تنیس داریم. اونم میخوام برم. اینبار دیگه باید ببرم. هیثیتم زییر سئوال میره.

خیلی حالم بده.

راستی تولدم هم گذشت. همسر بهم کارتشو داد گفت برو هر چی خواستی برای خودت بخر. فقط در نظر داشته باش که باید برای ترم جدید دانشگاه کلی پول واریز کنم.

منم گفتم چشم عزیزم. رفتم طلا فروشی به اندازه یک میلیون و یکصدهزار تومان طلا خریدم. به من چه دانشگاه داری؟

غیر از اون خواهرم و مادرم و مادرشوهرم بهم نقدی هدیه دادن. همکارا هم ظرف اردور خوری دادن قشنگه دوستش دارم.

همین و بس.

راستی ............... حال ندارم تعریف کنم باشه سرحال شدم می یام میگم. طرز تهیه شاورما رو هم قرار بود بگم. می یام میگم بوخودا.


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۰
پرنسس معتمد

دیروز یه عالمه کار کردم. هم تو اداره خیلی فعال بودم. هم تو خونه. تازه حدود یه ساعت هم پیاده روی کردم. وقتی رسیدم خونه هم رفتم تو آشپزخونه سه مدل غذا درست کردم.

یعنی مرغ رو از روز قبل درآورده بودم از فریزر گذاشته بودمش تو یخچال.

دیروز به محض اینکه رسیدم خونه مرغ رو گذاشتم آب پز بشه بعد که پخت و خلالیش کردم دیدم خیلی زیاد شد با خودم فکر کردم چیکارش کنم. اول با یه مقدارش الویه درست کردم. دیدم زیاد اومده بقیه شو یه مقدار کوکو مخصوص درست کردم. مابقی رو هم شاورما درست کردم.

چون مرغ اگه تو یخچال بمونه بو میگیره بدم می یاد. باید همون روز تبدیل به غذا بشه.

اینجوری شد که الان تو یخچال سه مدل غذا دارم خیالم راحت شد حداقل تا دو روز غذا درست کردن ندارم.

دیشب ساعت 10 خوابیدم از بس خسته بودم. ولی صبح وقتی بیدار شدم حس کردم خوابم کافی بود. سرحال بودم.

راستی یه چیزی که خیلی برام جالبه اینکه من امسال تو پاییز و زمستون اصلا سرما نخوردم. با وجویکه هر روز تو هر هوایی پیاده روی کردم. من همچنان رو حرفم هستم و هر روز از یه جایی تا خونه پیاده میرم.

خیلی وقتها هوا خیلی سرد بود و من مستقیم در معرض باد  بودم ولی بازم سرما نخوردم.

حالا فهمیدم چرا اروپاییها تو هر هوایی راحت بیرون میرن. مثل ما نازک نارنجی نیستن تا دو قطره بارون میبینیم می چپیم تو خونه از کنار بخاری تکون نمیخوریم. خداییش خیلی لوسیم. تازه خونه رو هم انقدر گرم میکنیم که بیشتر باعث سرما خوردنمون میشه.

البته این پیاده رویها خیلی خوبه ولی من حدود 2-3 هفته خیلی تو غذا خوردن ناپرهیزی کردم ناراحتم حس میکنم دارم تپلی میشم. باید دوباره بیام رو فرم. اگه بتونم تا عید فقط 2 کیلو کم کنم عالی میشم. فعلا که از اول همین هفته شروع کردم مراعات کردن.

دلم میخواد عید بریم خارجه. حوصله مهمانداری ندارم. ماشالا یکی دوتا هم نیستن. این میره اون می یاد. خیلی خسته کننده ست.

از طرفی خب سفر هم خسته ام میکنه. کاش میشد یه چند روز تو خونه استراحت مطلق داشتم و کلا خستگیهامو میریختم پایین دوباره سرحال میشدم ولی نمیشه. راستی من روکش مبلهام یه خرده کدر شده میتونم با شامپو فرش تمیزشون کنم یا روکشها رو در بیارم بندازم تو ماشین لباسشویی؟



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۰۲
پرنسس معتمد

جالبه هر زمانی من تصمیم میگیرم مطلب بنویسم همه همکارا یهویی شروع میکنن با من حرف زدن.

تا یه دقیقه قبلش اتاق سکوت مطلقه.

این روزا خیلی سرم شلوغه. آخر ساله. همه کارها رو باید تند تند انجام بدیم.

چقدر اتفاقهای مختلف افتاد تو این دی ماه کذایی.

برای اتفاق پ. ل. ا. س. کو خیلی ناراحت شدم. فاجعه بزرگی بود. هم مالی هم جانی.

واقعا آدم از یک دقیقه بعدش خبر نداره. تصاویری که این روزها تو شبکه های اجتماعی پخش میشه خیلی ناراحت کننده ست.

این آخر هفته برای اولین بار بعد از مدتها مهمان نداشتم و یکمی استراحت کردم. احساس کردم تونستم خستگیمو برطرف کنم.

البته هیچ کار دیگه ای نکردم. نه خونه رو تمیز کردم نه غذایی درست کردم. همه چی رو حاضری خوردیم. به خودم مرخصی داده بودم.

در مورد هنرجوهای عزیز شبکه اجنبی هم بگم که واقعا سورپرایزم کردن. تو مراحل اولیه آزمون بنظر میرسید خیلی مبتدی ان.

ولی تو اجراهای زنده بنظرم خیلی حرفه ای اجرا کردن. (بیشترشون)

از نظر من مریم و هانا و یاشار ضعیف هستن. که هانا حذف شد. مریم هم اجراهاش خیلی ناپخته ست.

راستی لباساشون چرا اینجوری بود؟ اصلا طراحی لباساشونو دوست نداشتم.

هانارو چرا بسته بودن؟؟؟؟؟؟؟ خیلی بیریخت بود.

البته شب دوم یعنی شب اعلام نتایج لباسا بهتر بود.

یه مسئله ای که بنظرم خیلی مشکوک اومد عدم حضور آرش (رپر) همراه نیکیتا بود. عجیب نبود؟؟؟؟

چرا نیکیتا بصورت solo اجرا کرد؟؟؟؟ داش آرشمون کجا بود؟

من و همسر دیشب راجب این قضیه به توافق رسیدیم که احتمالا آرش نسبت به نیکیتا یه سری حرکات ناشایست انجام داد که منجر به جدل مابین اونها شد و سپس از برنامه انداختنش بیرون.

این تحلیل ما بود.

اگه دقت کنین بابک هم اصلا سرحال نبود. بنظر ناراحت و عصبی می یومد. ما به همین قضیه ربطش دادیم.

آخه مگه میشه؟ اینها با هم یه گروه بودن و قرار بود گروهی  اجرا کنن. عجیبه ها.

چند عدد مناقصه دارم که باید سریعتر سر و سامونشون بدم. فعلا باید برم. ولی زودی برمیگردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۵۳
پرنسس معتمد