ناگفته های پنهان زندگی

همچنان اسقاطم. البته امیدوارم با به پایان رسیدن 3 ماهه اول حالم یکمی بهتر بشه. 2 هفته دیگه 3 ماه تموم میشه. هفته دیگه هم باید برم برای غربالگری اول.

حال و روز درست حسابی ندارم. بیشترین مشکلم معده دردمه. از تنبلیم حال دکتر رفتن رو هم ندارم. میدونم اگه برم بهم یه قرص میده بهتر میشم.

ولی کی میخواد تو این هوای البته نه چندان سرد (جالبه شبها سرده روزها گرمه- جلل الخالق. اینجا شبیه کویر شده. قرار بود معتدل باشه) شال و کلاه کنه بره مطب دکتری که 3 ساعت هم باید بشینی.

از مهمانداری هفته قبل بگم که روز قبل از ورود حضرات (مادر شوهر. پدرشوهر. خواهرشوهر. شوهر خواهرشوهر. فرزند خواهر شوهر) کلی کار کردم. خانه به گند کشیده شده رو مرتب کردم جارو برقی کشیدم. بالکنها رو شستم. آشپزخونه و سرویس بهداشتی را نیز همچنین.

هر یه ذره کاری که میکردم بعدش مینشستم یه 5 دقیقه گریه هم میکردم. اعصاب و روانم به هم ریخته بود.

 همسر هم اندکی کمک کرد. البته نه خیلی زیاد.

شبش هم رفتیم خونه مادربزرگه چون حضرات فعلا اونجا تشریف داشتن.

قرار بود شب بیان خونه ما که خدا رو شکر نیومدن و فردا صبحش اومدن.

فرداش از صبح زود بیدار شدم قیمه رو بار گذاشتم. برنج رو هم شستم. بعد که مهمونها اومدن دیگه بقیه کارها رو خودشون کردن.

البته من هم پا به پاشون تو آشپزخونه بودم ولی خب اونها سکاندار بودن خدارو شکر.

بعد از ناهار و اندکی استراحت رفتیم بیرون . بعد رفتیم ملاقات شوهر دختر عموی همسر که همزمان با ما ازدواج کردن و الان بچه شون 9 ماهه هست.

شوهره دیسک کمرشو عمل کرده بود ما هم رفتیم ملاقاتشون. بعد برگشتیم خونه و ادامه پختن شام.

یه مسئله ای که اصلا خوشم نمی یاد دخالت بیش از حد خواهرشوهر تو کارهای ما هست.

در مورد خونه جدیدمون... اصرار داره خونه رو طبق میل ایشون درست کنیم. اصرار داره حتما فلان چیز رو اضافه کنین. فلان کار رو انجام بدین. اینجارو اینطوری تزئین کنین. اونجارو اینجوری بچینین.

انگار ما اینجا خودمون گاگولیم. بی سلیقه ایم. هیچی حالیمون نمیشه.

فقط در حد یه نظر دادن نیست ها. اصرار شدید داره که حتما انجام بدین. عکس میفرسته. آدرس میفرسته. هر روز زنگ میزنه میگه گرفتین؟ صحبت کردین با طراح داخلی و ....

هزینه هایی هم که نظراتشون برامون در می یاد بیشتر از 10 میلیون تومن میشه که الان تو این اوضاع و احوال مالی اصلا توان انجامشو ندارم.

جالبه که هر چقدر هم میگم بابا ما الان پول نداریم انگار تو کتش نمیره. انگار نمیفهمه من چی میگم.

آقا من به کی باید بگم خونه مو میخوام طبق سلیقه خودم بچینم خواهشا نظر ندین. نظر میدین  اصرار نکنین. آخه به شما چه ربطی داره؟ به همه چی هم کار دارن. از الان داره برای من تعیین میکنه سیسمونی اینو بخر اونو بخر اینجوری کار کن اونجوری بچین.

اومده خونه جدیدمونو ببینه داره به من میگه وسایلتو اینجوری بچین.

حس میکنم بهم توهین میشه قشنگ شعور منو زیر سئوال میبره. مگه خودم احمقم نتونم خونه مو  بچینم یا تصمیم بگیرم چیکار کنم.

بعد از اینکه فرداش تشریفشونو بردن. نشستم کلی فکر کردم و حرص خوردم بعدشم به همسر گفتم تمام نظرات خواهرت مال خودش. من هیج کدوم از ایده هاشو انجام نمیدم . پول مفت ندارم. الان خیلی کارهای مهمتر و واجبتر داریم.

نفری چند جا وام گرفتیم که کابینت و بقیه لوازم ضروری خونه رو تکمیل کنیم تازه اصلا معلوم نیست چقدرم کم می یاریم.

چند تا چک هم داریم که باید پاس بشه. خانم نفسش از جای گرم بلند میشه. اصلا درک نداره.

تازه من اصلا خوشم نمی یاد اینجوری تو زندگی خصوصی من دخالت کنن. من هیچوقت همچین اجازه ای به خودم نمیدم جایی که ازم نظر نخوان نظر بدم چه برسه به اینکه اصرار هم بکنم.

واقعا فهمدن اینجور مسائل انقدر سخته؟ پیش خودش دقیقا چی فکر میکنه این برخوردا رو داره؟

عمدا میخوام برخلاف نظراتش خونه مو بچینم اگرم اومد و حرف زیادی زد بهش میگم هر کس خونه شو طبق سلیقه خودش می چینه. ببینم میفهمه بالاخره یا نه.

از وقتی باردار شدم یکی از زمانهای سخت و طاقت فرسای زندگیم غذا خوردنه. منی که عاشق غذا بودم الان غصه م میشه میخوام غذا بخورم.

هیچ غذایی از نظر من خوشمزه نیست و به زور غذا میخورم. این خیلی برام زجر آوره بخصوص که زود زود گرسنه م میشه  و اگه غذا نخورم به معده درد شدید مبتلا میشم.

خداییش سخته. کاش حداقل از این نظر حالم خوب بشه مثل آدم غذا بخورم.



۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۲
پرنسس معتمد

همسر حالش خوبه. دیشب ساعت 7 غروب مرخص شد و اسقاط اومد خونه. مثل اینکه خیلی درد داشت. یه سری مشکلاتی داشت که رفع شد همون دیشب.

امروزم رفت اداره. البته بهتر بود می موند خونه و استراحت میکرد ولی خیلی کار داشت باید میرفت.

فردا تعطیلیم به سلامتی.

ما ماجرای بیماری همسر رو به پدر و مادرش نگفته بودیم. همسر نمیخواست بگه. منم خوشحال شدم از اینکه تشریف فرما نمیشن و ما دوباره مهماندار نمیشیم.

ولی دیشب همسر به محض اینکه رسید خونه زنگ زد به مامانش همه چی رو گفت.

نتیجه اخلاقی داستان.

قراره تشریف فرما شن بیان ملاقات پسرشون. به جان خودم اگه جراحی هم نمیکرد باز یه بهانه ای پیدا میکردن می یومدن.

خونه که بند نمیشن.

منم حال و روز درست حسابی ندارم. خونه هم بسیار نامرتب و کثیفه. همسر هم که فعلا اسقاطه. تازه اسقاط هم نبود هیچ کاری نمیکرد.

یعنی به یاد ندارم من تو تعطیلاتم استراحت کرده باشم. یا مهمان می یاد خونمون یا به زور ما رو میبرن مهمانی.

دوستان عزیزی که تعطیلات براشون همون معنی تعطیلات رو داره حسابی لذتشو ببرن و روزی هزار بار سجده شکر بزارن.

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۰
پرنسس معتمد

امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم. دیر برای ما کارمندا یعنی ساعت 7. چون ساعت 7 باید تو اداره کارت بزنیم نه اینکه هنوز رو تختخواب باشیم.

صبحها چون زیاد حالم مساعد نیست نمیتونم مثل قبلنا ساعت 6 بیدار شم. تازشم امروز همسر جراحی داره. باید راهی بیمارستان میکردمش.

همسر عزیز یک عدد کیست زده یه جای حساس بدنش که این کیسته یواش یواش بزرگ شد و درواقع انگار عفونی شده بود. یک هفته 8 تا آمپول زد و تعداد زیادی کپسول خورد تا این کیست عزیز خودشو جمع کنه. حالا که اندازه نرمال شده باید بره و با جراحی برش داره.

نوبت جراحیش هم امروزه. الان همسر تو بیمارستانه من اداره. میخواستم باهاش برم ولی میترسم محیط بیمارستان و بوی بیمارستان حالمو بد کنه.

دکتر بهش گفته بود صبح فقط یه چایی شیرین بخوره.

منم پا شدم براش سنگ تموم گذاشتم یک عدد تی بگ همون چای کیسه ای رو گذاشتم توی آب جوش دادم به خوردش.

گفت یعنی روز آخر عمرمم تو نمیخوای به من یه چایی درست حسابی بدی.

گفتم تو هیچت نمیشه نترس.

میگفت اگه فلان بشم فلین بشم. موقع به هوش اومدن نفسم بالا نیاد اگه بمیرم اگه ال بشم بل بشم.

این مردا چرا انقدر ترسوئن ؟؟؟؟؟

اولین بارشه جر احی میکنه. دیشب انقدر سربسرش گذاشتم  و بهش خندیدم. میگفتم احتمالا فردا شب این موقع نکیر و منکر بالا سرتن دارن در مورد اعمالت سوال میکنن. فکر میکردی انقدر زود باید پاسخگو باشی؟؟؟؟

میگفت نگو تورو خدا من میترسم. اون دنیا دهن منو سرویس میکنن.

حالا داشت وصیت میکرد ببین من مردم بچه ام به دنیا اومد به مامانت نشونش نه. میدونم از مردن من خوشحال میشه می یاد سر قبرم میگه حقت بود که مردی زودتر باید میمردی نکبت فلان فلان شده.

بخاطر همین منم برای اینکه جواب اینکارشو بدم دارم وصیت میکنم که بچه مو نشونش ندی. مدیون 7 پشتمی اگه بچه م و بهش نشون بدی.

گفتم یعنی بعد از مرگتم نمیخوای دست از خباثت بر داری.

میگفت نه بخاطر مامانتم شده من فردا زنده میمونم.

از اونجاییکه کیست رو نقطه حساس بدنشه بسیار نگران آسیب رسیدم به اون عضو شریف بود. منم پیازداغشو زیاد میکردم انقدر ترسوندمش که قیافه ش واقعا دیدنی بود. من دلمو گرفته بودم فقط میخندیدم.

آخرش گفت نه من نمیرم جراحی کنم ترجیح میدم بمیرم برای اون عضو شریف اتفاقی نیفته.

خلاصه اینکه امروز صبح درحالیکه کلی استرس و دلهره داشت راهیش کردم بیمارستان یکی از دوستاشم باهاش میره. ساعت 2 باید برم ملاقاتش. بهش گفتم وقتی لباس سبز بیمارستان رو پوشیدی از خودت عکس بگیر برام بفرست. میگه چرا؟

گفتم ببینمت بخندم بهت یکمی شاد شم.

گفت ساکت باش من دارم از استرس میمیرم.

صبح لباسای خوشگل هم پوشید که زیبا باشه تو بیمارستان. بهش میگم چر ا انقدر خوش تیپ کردی.

میگه بیماریم خیلی ضایع و آبرو بره. حداقل خوش تیپ و تر و تمیز باشم اعتماد به نفسم نیاد پایین. شاید 4 نفر بخوان اونجا باهام دوست شن ارتباط برقرار کنن باهام.

گفتم نگران نباش با این بیماری تو هیچکس بهت نظر نمیکنه. همه ازت فراری میشن عفونی کثیف.

گفت ببین آخر عمری به چه حال و روزی افتادم.

خلاصه اینکه نمیدونم الان در حال جراحیه یا نه. حالا یکی دوساعت دیگه زنگ میزنم به دوستش حالشو میپرسم.




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۷
پرنسس معتمد

ها سخته. بارداری سخته. هر روز که میگذره رو میشمارم . منتظرم زودتر این 9 ماه بگذره من فارغ شم از این همه محدودیت. دلم غذای ناسالم میخواد. دلم میخواد راحت برم تو خیابون تو هر هوایی و اصلا نگران سرما خوردن و بیمار شدن هم نباشم.

دلم سالاد سزار و فست فود میخواد. دلم میخوادبرم ورزش کنم. دلم میخواد از پله ها تند تند بالا پایین برم. دلم میخواد حالم خوب باشه. همش حس یه آدم بیمار رو نداشته باشم. دلم نمیخواد هر نیم ساعت از گشنگی ضعف برم. از دستشویی رفتن خسته شدم. دلم میخواد شبها راحت بخوابم.

برعکس همیشه دلم میخواد خونه رو بسابم. دلم میخواد سرویس بهداشتی و حموم رو با اسید بشورم. دلم میخواد برم پیاده رویهای طولانی مدت.

هوس هیچ غذایی رو نمیکنم. برعکس فعلا اخ و پیفی ام. یعنی اسم غذا می یاد دلم یه جوری میشه. خوشم نمی یاد.

البته همه غذاهارو میخورم. دیشب نشستم بادمجون و گوجه سرخ کردم بعد یه عالمه خوردم.

خلاصه بسیار احساس محدودیت دارم. هنوز 2 ماهم تموم نشده. خیلی مونده.

لباس بارداری خوشگل هم پیدا نکردم فعلا. حالا برای اینکه زیاد بی لباس نباشم دو تا خریدم که یکیش بنظرم خوبه یکی دیگه بنظرم سایز من نیست. برام بزرگه. حالا شاید شکم عزیز اندکی بیشتر جلو اومد بشه اون لباس بزرگه رو هم پوشید.

در مورد احوالاتم. صبحها حالم بده. یعنی ضعف شدید به همراه معده درد دارم. هر چی از صبح دورتر میشیم و به ظهر نزدیکتر میشیم حالم بهتر میشه. و اما وقتی از اداره میرم خونه نزدیکای غروب دوباره حالم بده تا شب. حالم بده یعنی سوزش سر معده دارم. ضعف و بی حالی دارم. سرگیجه و سردرد خفیف هم دارم.

صبحها برای زود بیدار شدن و اداره اومدن اذیت میشم. اما روزای تعطیل که صبح خوابم تموم میشه و خودبخود بیدار میشم حالم بهتره.

نصف شب هم اگه از خواب بیدار شم بازم معده درد دارم. انگار همیشه گرسنمه. غذا میخورم زیادی سنگینم حال خوشی ندارم. غذا هم نخورم قشنگ رو به موت میشم. انگار صد سال غذا نخوردم.

خلاصه اینکه اگه قصد بارداری دارین خدمتتون عرض کنم سخته ها. در جریان باشین.

همسر هم کم کم به نی نی علاقه نشون میده. هراز گاهی میگه بچه ام چطوره؟؟؟ !!!!!

بعد میگه بیا میخوام با بچه ام حرف بزنم. میرم پیشش که با بچه اش حرف بزنه. میگه نی نی اون تو دقیقا داری چه غلطی میکنی؟؟؟ بهش میگم نمیخواد با بچه حرف بزنی. لازم نکرده.

میگه تو چیکار داری؟ من میخوام با پسرم اختلاط کنم.

میگم از کجا میدونی پسره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! میگه یعنی پسر نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم مگه فرقی داره؟؟؟؟ میگه اگه دختر بشه حوصله ندارم کار و زندگیمو ول کنم و همه جا دنبالش برم که مبادا پسرا بهش چپ نگاه کنن.

گفتم جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو که روشنفکر بودی. رابطه دختر و پسر رو عادی و طبیعی میدونستی. کلی دخترای مردمو سر کار گذاشتی. حالا چی شد؟ نوبت خودت شد غیرتی شدی؟

گفت برای همینه که میترسم. میترسم سر خودم بیاد.

گفتم حقته. تو باشی ملتو سر کار نذاری.

گفت هر کی رو تونستم سر کار بزارم تو یکی رو نتونستم. گول مالیدی سرم. بچه بودم حالیم نبود. فریبم دادی. باهام ازدواج کردی بدبختم کردی. حالا خودت کم بودی. یه نفر دیگه رو هم داری اضافه میکنی.

گفتم عمه من بود 6 ماه التماسم میکرد جواب تلفنشو بدم و اشک میریخت و روزی هزار بار اس ام اس دوستت دارم عاشقتم میفرستاد؟ گفت احتمالا همون عمه ات بود.

خلاصه این قصه سر دراز داره. رابطه پدر و فرزند هم فعلا در همین حده. محبت بیداد میکنه. البته همسر من فقط تو حرف اینجوریه. عاشق بچه ست. هر جا بچه میبینه غش و ضعف میره براش. بغلش میکنه بوسش میکنه .راه میبردش.

برعکس من اصلا حوصله بچه ندارم. بخصوص بچه های دیگران.

باید شیر بخورم. تو ماشینمه. کی میخواد اینهمه راه تا پارکینگ بره بیاره؟؟؟؟

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۶
پرنسس معتمد

بنظر میرسه نی نی هم مثل باباش عشق سفر باشه. هفته قبل بنا به پیشنهاد همسر رفتیم سمنان خونه دایی مرحوم همسر.

پدر و مادر و خواهر و شوهر خواهر همسر و همچنن یک خانواده دیگه از دایی همسر هم اونجا بودن. (بیچاره زندایی بعد از فوت شوهرش هم از دست این مهمانها خلاصی نداره)

خلاصه اینکه ما ساعت 4 عصر روز 5شنبه  حرکت کردیم به مقصد سمنان. تو راه یه جاهایی خیلی ترافیک بود. یکمی معطل شدیم بخاطر همین ساعت 8 رسیدیم سمنان. به محض رسیدن شام رو خوردیم وای چقدر از نظر من همه چی خوشمزه بود.

خواهرشوهر هم دیگه خبر نی نی دار شدنمون رو اعلام کردن و سیل تبریکات بود که روانه اینجانبان شد. من هنوز اولین سونو رو نرفتم راستش یکمی ترسیدم هنوز هیچی راجب نی نی نمیدونم. بهتر بود اول سونو رو میرفتم و بعد همه جا جار میزدیم..

خب همون شب همگی شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه یه دایی دیگه همسر. اونجا هم فکر کنم 2-3 ساعتی نشستیم و بعد برگشتیم خونه دایی اولی.

انقد خوابم می یومد که اصلا صبر و طاقت نداشتم. سریع لباسامو عوض کردم و مسواک و ... زدم و آماده شدم برای خواب.

بعد خواهر شوهر و زندایی شوهر و دختر دایی شوهر همگی تو همون اتاق خواب شروع کردن تفسیر اخبار روز فک و فامیل.

تا ساعت 3 صبح بالای سر من حرف زدن انقدر حرف زدن انقدر  حرف زدن که نزدیک بود دیگه اشکم در بیاد. جالبه از سر و صداشون نمیتو نستم بخوابم ولی نا نداشتم چشمامو باز کنم بگم خواهشا سکوت کنین.

حالا جالبه بین حرفاشون میگفتن فلانی چقدر خوش خوابه تو این سر و صدا چه راحت خوابیده. واقعا باید بهشون چی میگفتم؟

صبح کله سحر هم ساعت 8 بیدار شدم و کم کم همه بیدار شدن یه صبحونه دبش خوردیم  و من و همسر به همراه خواهرزاده همسر رفتیم آرامگاه سر خاک دایی مرحوم همسر. بعد از اون یکمی تو شهر گشتیم و بعد رفتیم مرکز خرید ققنوس طبقه پایین هایپر مارکت کلی خرید کردیم و برگشتیم خونه دایی. برای  ناهار خونه یه دایی دیگه دعوت بودیم.

وای یه سفره ای چیده بودن عالی بود. هر چی میخوردم سیر نمیشدم. یعنی سیر میشدم ولی دلم نمی یومد برم کنار. همه غذاها عالی بودن . 4  مدل هم غذا  درست کرده بود. با یه عالمه سالادها و ترشی ها و دسر های خوشمزه.

با خودم فکر کردم اینا بیان خونه ما من دقیقا چجوری باید پذیرایی کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سعی کردم با فکر به این مسائل غذای خوشمزمو خراب نکنم. انقده خوردم که حس میکردم دارم میترکم. به زور خودمو از سر سفره کشیدم کنار. اگه بیشتر میخوردم احتمالا منفجر میشدم.

بعد از ناهار یکمی  نشستیم و بعد با همسر رفتیم ماشین گردی بعد دوباره برگشتیم خونه ساعت 5 بالاخره رضایت دادن دوستان که تشریف فرما شیم. رفتیم خونه پسر همین داییه که ناهار خونشون بودیم.

اونجا هم یه ساعتی نشستیم و ما دیگه خداحافظی کردیم که برگردیم منزل.

ولی مابقی فامیلها تشریف داشتن تازه شام هم یه جای دیگه دعوت بودن و حالاحالاها هم قصد ترک سمنان رو نداشتن. تا صبح روز یکشنبه موندن. ما همون عصر جمعه برگشتیم. البته همسر میفرمودن بمونیم دیگه.

ولی من واقعا نیاز دارم لباس راحت بپوشم نیاز دارم تو خونه خودم هر جور دلم میخواد باشم. نمیتونم همش معذب بشینم و برای هر خورد و خوراکی هزار بار تشکر کنم. خسته میشم. دلم میخواد تو خونه دراز بکشم لم بدم لباس راحت و آزاد بپوشم. نمیتونم دائم تو مهمانی باشم. جالبه اونها انگار از مهمان بودن خسته نمیشن. اصلا نمیتونم درکشون کنم.

حاضرم تو خونه خودم نون و گوجه و خیار بخورم ولی آرامش داشته باشم آخ دلم دلم گوجه و خیار خواست.

خلاصه اینکه ساعت حدود هشت و نیم شب رسیدیم خونه. انقده خخسته بودم سابقه نداشت انقدر من بی حال بشم. فقط مسواک زدم و خودمو پرت کردم تو رختخواب. شام هم ماکارونی شب پیش درست کرده رو خوردیم.

تمام روز شنبه همچنان خسته بودم. بخاطر همین ساعت 9 شب رفتم خوابیدم تا 9 صبح یکشنبه.

بعد حس کردم تازه خستگیام تموم شد راحت شدم.

روز یکشنبه هم قیمه درست کردم و عدسی هم پختم. که اگر احیانا گرسنگی بهم فشار آورد تو خونه غذا باشه خودمو نجات بدم.

تازه به مامی هم سفارش کشک بادمجون و کدو مسما و آبگوشت دادم. فعلا فقط آبگوشت درست کرده.

راستی امروز باید برم سونو ببینم میتونم صدا قلب نی نی رو بشنوم .

این دکتره مطبش خیلی شلوغه. هر دفعه میرم حداقل 2 ساعت و نیم تا 3 ساعت معطل میشم. غصه م میشه وقتی میخوام برم اونجا. ولی کارش خیلی خوبه. دلم نمی یاد برم یه جای دیگه.

امروز با کابینتیه هم قرار داریم. برامون طرح داده باید بریم ببینیم. همه کارها همین امروزه. تازشم همسر هم برای یه وام دیگه اقدام کرده بود امروز رفتم ضامنش شدم.

تو اداره هم کلی کار کردم. هلاکم. یه عالمه کارهای دیگه هم مونده هنوز که باید فردا انجامشون بدم. الان اصلا حال ندارم. خیلی هنر کنم بتونم برم نمازمو بخونم که خونه راحت باشم.

آها چرا میگم نی نی سفر دوست داره. چون توسفر اصلا اذیت نمیکنه. خوشحاله. لذت میبره. نی نی پررو. امروز برم ببینم وضعیت نی نی چطوریه. بعدا می یام بهتون میگم.


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۱:۴۹
پرنسس معتمد

من و همسر استعداد عجیبی در انتخاب اسم داریم.

یکسال یه ماهی که برای عید خریده بودیم بطرز عجیب و باورنکردنی بعد از 13 به در زنده موند. ما هم اونو بعنوان pet پذیرفتیم. درنتیجه باید یه اسمی براش انتخاب میکردیم کلی هنر بخرج دادیم و اسمشو گذاشتیم ((ماهی))

یه گلدون بونسای هم یه نفری برامون هدیه آورده ما گذاشتیمش روی اوپن و هر 10 روز یه بار یه آبی هم بهش میدیم. بسیار هم سرحاله دائم هم در حال رشده.

اسمش هست بونی.

یه جا سوئیچی دارم که یه خرس کوچولو بهش آویزونه که از آنتالیا خریدمش خیلی هم دوستش دارم. اسمش هست خرسی.

یه دوستی داریم یه سگی داره که در کمال بی سلیقگی اسمشو گذاشتن برفی. ما صداش میکنیم هاپو.

گربه هم که اسمش فقط پیشی میتونه باشه.

در راستای سلیقه منحصر بفردمون در انتخاب اسم، بچه مونو الان نی نی صدا میکنیم. احتمالا بعد از بدنیا اومدنش هم همین اسمو براش تو شناسنامه میذاریم.

خیلی هم زیبا و رسا هست . حق مطلب رو هم ادا میکنه. هیچکس هم دچار سردرگمی نمیشه.

خدمتتون عارضم که فعلا زیاد حضور نی نی رو حس نمیکنم. بعضی وقتا اصلا یادم میره نی نی ای هم وجود داره.

ولی بعضی وقتها که کار زیاد دارم به نی نی میگم باید امروز باهام همکاری کنی بتونم به همه کارهام برسم.

فعلا که لجبازی نمیکنه. نمیدونم شاید کوچیکتر از اونیه که بخواد ابراز وجودکنه. تو اینترنت نوشته الان به سایز یک دانه برنجه.

جمعه یک دانه برنج رو دستم گرفتم خیلی سعی کردم نی نی مو تو این سایز تصور کنم ولی نشد.

همسر که زیاد علاقه به نی نی نشون نمیده. خب از اولشم خیلی تمایل نداشت.

از شما چه پنهون خودم هم چندان متمایل نبودم. ولی انقد اطرافیان گفتن و گفتن و گفتن  تا تصمیم گرفتم قبل از اینکه دکتر برای درمان بهم معرفی کنن یه کاری کرده باشم.

از اوضاع و احوالم بگم که بیشتر صبحها افسردگی میگیرم. خشم میکنم و دلم میخواد پاچه اینو اونو بگیرم.

ولی نزدیکای ظهر حالم بهتر میشه. استراحت که ابدا ندارم. همش در حال بدو بدو.

امروز یه بارون شدیدی می بارید اینجا به نی نی گفتم ببین به این میگن بارون.

نمیدونم میشنوه صدامو یا نه. ولی تو ماشین که دارم رانندگی میکنم باهاش انگلیسی حرف میزنم بچه م گوشش آشنا شه به این زبون.

نخندین. میشنوه. میدونم. بالاخره باید یاد بگیره دیگه.  هر چه زودتر بهتر. والا.

تازه تصمیم دارم بدنیا اومد هم باهاش انگلیسی حرف بزنم. بچه م باکلاس میشه.

 زیاد حوصله رعایت کردن یه سری مسائل رو ندارم.

همکار باردارم میگه نباید آرایش کنی. نباید رژ لب بزنی. نباید غذا تو مایکرو گرم کنی. نباید از پله ها بالا پایین بری. نباید بار هرچند کم وزن بلند کنی. نباید اینو بخوری نباید اونو بخوری. نباید نفس بکشی نباید نباید نباید.

ولی من طبق روش خودم زندگی میکنم. حوصله ندارم انقدر خودمو محدود کنم. نی نی م هم درکم میکنه. مامانش باید به خودش برسه. نباید خودشو ول کنه.

بعدشم خوابم می یاد خیلی. همش دلم میخواد برم زیر پتو بخوابم.

از زایمان طبیعی هم بشدت میترسم. ولی متاسفانه الان اجباری شده امیدوارم تا موقع زایمان ما که میرسه از سختگیریها کم کنن بتونن مارو هم زیر سبیلی سزارین کنن.

فعلا همینا دیگه. خبر جدیدی شد می یام میگم.

راستی مژی جان بهم گفت اسم وبلاگمو یه ذره مثبت تر انتخاب کنم. منم مثبت ترش کردم. از تلخی درش آوردم به پنهانی رسوندمش. خوب بید؟؟؟

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۴:۵۳
پرنسس معتمد

خب راستش هفته قبل چهارشنبه رفتیم کرج. خونه خواهر شوهر. چون خیلی وقت بود نرفته بودیم باید میرفتیم.

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم که با عجله کار نکنم. حوصله استرس نداشتم. از صبح پا شدم به کارهام رسیدم و وسیله هامونو جمع کردم و دوش گرفتم و منتظر همسر شدم تا بیاد و حرکت کنیم.

ظهر اومد ناهار فسنجون داشتیم. قبلا درست کرده بودم گذاشته بودم تو فریزر. همونو گرم کردم خوردیم. خیلی هم چسبید.

بعد همسر هم میخواست دوش بگیره و ... تا حرکت کنیم ساعت شد چهار و نیم.

تو راه اول رفتیم فیروزکوه که یه مقدار وسیله از خونه مادرشوهر برداریم و با خودمون ببریم کرج.

خود مادرشوهر و پدر شوهر کجا بودن؟؟؟؟ آهان. اونا خب طبق معمول تو سفر و گشت و گذار بودن.

بعد راه رو ادامه دادیم و یه مقدار یه سری جاها ترافیک بود بخصوص داخل تهران. اتوبان تهران کرج هم خیلی شلوغ بود ولی به هر حال ما ساعت 11 رسیدیم خونه خواهرشوهر. از قبل یه مهمان دیگه هم داشتن. یه زن و شوهر به همراه بچه شون . خانمه باردار بود. بچه دومشو باردار بود. شکمش هم خیلی بزرگ بود. احتمالا ماههای آخرش بود.

ما همون اول رفتیم شام خوردیم. گرسنه بودیم خب. بعدش هم مهمانهاشون رفتن.

ما هم یکمی صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم بخوابیم.

خواهرشوهر داشت رختخوابها رو می آورد برای ما که من رفتم کمکش. بهم گفت نه تو دست نزن.

گفتم چرا؟؟؟ گفت آخه فلان دختر دایی در موردت یه خوابی دیده.

گفتم چه خوابی دیده؟ گفت خواب دیده ................... (نتیجه خواب: اینکه تو بارداری)

نگاش کردم گفتم خب یه خواب بود دیگه.

گفت نه خوابهای فلانی ردخور نداره.

گفتم جلل الخالق. باشه من دست نمیزنم. از شما چه پنهون خودمم یکمی مشکوک بودم.

خلاصه اونشب خوابیدیم و فردا بعد از صبحونه رفتیم پیاده روی.

برای ناهار هم خونه دایی همسر دعوت بودیم و تا  ساعت 5 اونجا بودیم. از اونور رفتیم مرکز خرید کوروش روبروی هایپراستار. یمقدار طبقات رو گشتیم بعدش رفتیم بلیط سینما خریدیم و فیلم زرد رو دیدیم.

فیلمش بد نبود. بازیگراش خیلی قشنگ بازی کردن. ولی محتوای فیلم بنظرم رو اعصاب بود. اینجور فیلمها با اعصاب و روان من بازی میکنه. خیلی خسته بودم . ولی نمیخواستم مخالفت کنم. اونشب تا برگردیم خونه ساعت حدودای 12 شد.

من سریع رفتم خوابیدم. فرداش که جمعه بود میخواستیم بعد صبحونه حرکت کنیم بیایم ولی به اصرار خواهرشوهر موندیم و بعد از ناهار برگشتیم.

ساعت 6 غروب خونه بودیم.

فرداش که شنبه باشه وقتی اومدم اداره سریع رفتم یه آمایشگاه کنار ادارمون و آزمایش بتا اچ سی جی دادم.

بعد از نیم ساعت رفتم نتیجه رو گرفتم نتیجه این بود مقدار بتا بالای 200.

یهو شوکه شدم. باورم نشد. مگه میشه؟

هنوزم باورم نمیشه.. اصلا نمیدونم کار درستی کردیم یا نه. تو دوگانگی ام. نمیدونم باید براش خوشحال باشم یا نه.

اقوام که همه خیلی خوشحالن و کلی ذوق کردن. ولی من و همسر نمیدونیم باید چه حسی داشته باشیم.

الان تو هفته پنجم بارداری ام.

هنوز کارهای خونه مونده. هنوز هیچ کاری نکردیم. چطوری اسباب کشی کنیم. من خودم باید خیلی کارها رو انجام میدادم که الان نمیتونم.

تازشم اصلا مراعات نمیکنم. همش پله ها رو بالا پایین میرم. بار جابجا میکنم. به همه کارهام خودم میرسم. انگار هنوز قبول نکردم که مادر شدم و باید بیشتر مراقب باشم.

راستش هنوز با این مسئله کنار نیومدم. نمیدونم چیکار کنم.



۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۱
پرنسس معتمد

یک عدد خبر دارم براتون که روز یکشنبه می یام عرض میکنم خدمتتون. فعلا تا سه شنبه تامل بفرمایید دوستان.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۱
پرنسس معتمد

خب اون وام کذایی که درخواست دادم یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درخواستم رد شد . چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خب دیگه . چه سوالا!!!!! چه جسارتها!!!!! اصلا چه غلطا!!!!!! چون و چرا  کردن خودش به تنهایی پیگرد قانونی داره اینجا.

اولا که صبح امروز از ساعت 4 صبح بیدار شدم و هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد. اینجور مواقع خیلی کلافه میشم. ساعت 6 از جام بلند شدم با اجازه ابتدا رفتم مستراح. سپس رفتم آشپزخونه یک لیوان پر نسکافه آماده کردم و خوردم  و آماده شدم اومدم سر کار.

با وجودیکه از 4 صبح بیدارم بازم با 16  دقیقه تاخیر رسیدم. بعد گفتم امروز دیگه تنبلی نکنم از همین اول صبح برم قبض گاز رو پرداخت کنم و یه 200 تومن هم از کارتم بردارم بذارم تو کیفم. چون پول نقد هیچی نداشتم.

قبض رو که پرداخت کردم دیدم دستگاه برای اینکه پولو بهم بده داره خودشو میکشه. یکساعت وایستادم ببینم بالاخره تونست پولمو جور کنه که دیدم در نهایت نوشت دستگاه قادر به پرداخت وجه مورد نظر نمی باشد.

کارتمو که در آوردم یه اس ام اس کاهش مبلغ 200 هزار تومنی هم برام اومد.

آی من کفرم در اومد.

گفتم حالا باید چشمم به گوشی خشک بشه تا اس ام اس برگشت پولم بیاد. (البته خیلی زود پولم برگشت)

با خشم رفتم اتاقم نشستم که دیدم مسئول دفتر مدیر زنگ زد که درخواست وامت رد شد و تو واحد ما مجددا نور چشمی ها درخواستشون مقبول افتاد.

همون نور چشمی ها که هیچ وقت مرخصی نمیرن و برای کارهای شخصیشون از برگه اداری استفاده میکنن همونا که چپ و راست استعلاجی الکی می یارن همونا که تقریبا هر روز دو سه ساعت زودتر میرن خونه اونم نه با مرخصی شخصی بلکه با برگه اداری.

همونا که همه جور سوء استفاده رو از موقعیتشون تو اداره میکنن و هیچ رقمه دلسوز نیستن و همه چی رو حق خودشون میدونن و دقیقا همونا که اضافه کار آنچنانی میگیرن. صرفابه خاطر اینکه میرن پیش مدیر لب و لوچه شونو آویزون میکنن و عشوه میریزن و درخواستهاشونو مطرح میکنن (از این حرکات متنفرم)

خلاصه اینکه در یک لحظه احساس کردم خشم در وجودم زبانه میکشد چنان عصبانی بودم که نزدیک بود برم مدیر رو بشورم بزارم تو آفتاب. ولی اینکارو نکردم فقط رفتم پیش رئیس دفتر یه ذره غرغر کردم و برگشتم تو اتاقم. (جرئتم در همین حد بود)

بعدش یه ذره که خشمم فرو نشست یهو یاد یه مسئله ای افتادم.

اولا من اصلا از زیر کار در نمیرم . اصلا تو کارم کم فروشی ندارم. اگه یه ارباب رجوع پیشم بیاد تمام کارهامو میذارم کنار اول کار اونو راه میندازم که معطل نشه. حتی اگه بقیه بچه ها هم نباشن بازم کار ارباب رجوع اونها رو تا جای ممکن راه میندازم.

دلم براشون میسوزه خب.

بعدشم اصلا استعلاجی الکی نمی یارم. تا زمانیکه نیاز مبرم به مرخصی نداشته باشم مرخصی نمیرم برگه اداری اصلا و ابدا نمیگیرم درصورتیکه موقعیتشو دارم. ولی سوء استفاده نمیکنم.

هر 4 نفر هم اتاقی دیگه ام تمام کارهای بالا رو که گفتم انجام نمیدم رو به طور افراطی انجام میدن و وقتی نیستن تمام کارهاشون گردن منه. چون بالاخره قرعه کار کردن به نام کسی می یفته که حضور داره تو اداره.

با تمام این احوال من تو این چند سال هیچوقت از طرف مدیر تشویق نشدم‌ هیچوقت بانوی نمونه یا کارمند نمونه نشدم (دیگران چندین بار شدن)

اضافه کار من از بقیه آدمهای زیر کار در رو و دودره باز خیلی کمتره.

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون من نمیرم پیش مدیر و خودی نشون نمیدم. جلوی چشمش نیستم و درخواستهای بیجا ازش ندارم . چون از اینجوری امتیاز گرفتن متنفرم. ولی .......... حقیقتش اینه که درسته مدیر حقمو ضایع میکنه ولی این انرژی من که صرف انجام این کارها میشه هدر نمیره.

من تنها کسی بودم تو اتاق که رسمی شدم. خیلی هم رسمی شدن من دور از انتظار بود.

من هر اداره ای میرم کارمو سریع راه میندازن. تو هر اتاقی اداره خودم میرم هم معطلم نمیکنن. کار وام و خونه و چک هم تقریبا بدون دردسر درست شد.

پنج شنبه رفتم برق و گاز رو هم خیلی راحت  بدون دردسر به نام خودمون زدم و هزار تا چیز دیگه.

واقعا راسته که میگن کارمای اعمال آدم به خود آدم بر میگرده.

حالا این دوستان خیلی زرنگ بیشتر جاهایی که میرن کارشون گره میخوره. به مشکلات عجیب غریب بر میخورن. با آدمایی سر و کار پیدا میکنن که مثل خودشون کم فروشن و هزار تا چیز دیگه.

هر کاری تو این دنیا بکنی عین همون به خودت بر میگرده.

در مورد این وامه اصلا وام خوبی نبود 10 تومن وام با 22 درصد بهره.

بعد از اینکه از اینجا ناامید شدم یادم افتاد همسر قبلا بانک رسالت 15 تومن پول گذاشته بود و بعد پولشو  برداشته بود رفت بانک بهش گفتن 10 میلیون وام با سود 2 درصد بهت تعلق میگیره.

زنگ زدم به همسر گفتم این وام 10 میلیونیتو من میخوام. وامو بگیر بده به من خودم قسطشو پرداخت میکنم.

اولش گفت نه من خودم این وامو میخواستم و ....

بحث نکردم گفتم باشه نمیخوام خدافظ.

گفت خب باشه میدم به تو. ولی بدون که من 3 ماه پولمو اونجا خوابوندم. بعدشم من این وام بی دردسرو برای خودم میخواستم. ولی حالا تو میخوای میدم به تو/.

یادم افتاد که همسر هم خیلی تو کائنات بهم بدهکاره. یکسال تمام خودم پیاده این ور و اون ور رفتم و ماشینم دست همسر بود.

نه تنها هیچوقت تشکرنکرد امانتدار خوبی هم نبود. چندین بار تصادف کرد و ماشینمو داغون بهم برگردوند حالا رفته برای خودش ماشین صفر خرده.

دین داره به گردنم اینم از برگشت کائنات . شرایط جوری چرخید که اینجا این وام خودشو باید بده به من.

الان من هم دارم 10 میلیون وام میگیرم با بهره 2  درصد دوستان نور چشمی هم دارن 10 میلیون وام میگیرن با بهره 22 درصد.

حالا این وسط کی برنده ست؟ کی بازنده؟

هر کاری دارین انجام میدین مطمئن باشین دیر یا زود به خودتون بر میگرده. قرار نیست یک انسان از ما بابت کارهامون قدردانی کنه و بهمون پاداش بده. پاداش واقعی بازگشت اعمال خودمونه.


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۴:۴۸
پرنسس معتمد

خدمتتات عارضم که وام جور شد و چک کذایی هم پاس شد و سند خانه هم به نام من و همسر شد. یعنی 3 دانگ به نام من سه دانگ به نام همسر.

نصف پول منزل رو من دادم. نصف پول رو همسر دادن. یعنی این وسط هیچگونه لطفی در حق من صورت نگرفت. ولی باز هم مهم نیست.

کارهای مربوط به اداره ثبت رو همه رو خودم انجام دادم. چقدر منو از این اتاق به اون اتاق فرستادن.

یه چیز جالب که هزینه ادره ثبت شد 100 هزار تومن. من مثل همیشه اصلا برام مبلغش مهم نبود معمولا تو کارتم به اندازه کافی پول هست.

همونجور که تو صف ایستاده بودم یهو یادم اومد تو کارتم فقط 40 هزار تومن پول هست . جالبه قبلش اون صف اصلا جلو نمیرفت به محض اینکه من فهمیدم تو کارتم پول نیست نوبت من شد. به آقاهه میگم یه دقیقه به من وقت بدین. سریع زنگ زدم همسر 100 هزار تومن پول تو کارتم بریزه.

انقده جلو بقیه آدما خجالت کشیدم. با خودشون چی فکر میکنن. میگن تو این دوره زمونه خانمه 100 تومن پول تو کارتش نیست.

کسرم شد راستشو بخواین. ولی خب همینه دیگه.

در راستای جور کردن پول منزل تمام سکه هامونو هم فروختیم.

البته سکه زیاد برام مهم نبود. ولی همینکه مجبور نشدم طلاهامو بفروشم بسیار شاکرم.

از کارهای خونه فقط مونده برم برق و گاز رو به نام خودمون بزنم. که از این به بعد قبض ها به نام ما صادر بشه.

در مورد تجهیزات داخل خونه هنوز هیچ کاری نکردیم.

چون پول نداریم. تقاضای یه وامی از اداره کردم که قبل از تقاضای من بدون کوچکترین دردسری به متقاضیان وام میدادن.

مبلغ 12  میلیون بهره حدود 22 درصد.

ولی به محض ارسال تقاضای من، معاون مالی فرمودن باید بررسی کنیم به هر واحدی سهمیه محدودی بدیم الویت بندی کنیم ببینیم به کی وام تعلق میگیره.

معمولا در اینجور مواقع ما مرفهین بی درد محسوب میشیم.

یه مورد دیگه اینکه یکی از همکارام یه پسر 10 ساله داره و برای بار دوم باردار شده و 10  روز دیگه زایمانشه. شوهر این خانم 3 روز پشت سر هم تب میکنه میبرنش دکتر میفهمن سرطان معده داره ولی از نوع خفیفش و با شیمی درمانی حل میشه.

شیمی درمانی رو که شروع کردن بدنش واکنش نشون داد و خونریزی مغزی کرد و رفت تو کما.

10  روز تو کما بود و پنج شنبه فوت کرد. این درحالیه که خانمش چند روز دیگه زایمانشه. این خانم پدر و مادرش هم قبلا فوت شدن و  مادرشوهرش هم قبلا فوت شده.

خیلی براش ناراحت شدم. خیلی دلم براش سوخت. شرایط خیلی سختی داره. تو مراسم تشییع جنازه شوهرش چندین بار از حال رفت.

امروز صبح که داشتم لباس میپوشیدم بیام اداره یه جفت جوراب برداشتم وقتی پوشیدم فهمیدم سوراخه.

خواستم عوضش کنم که گفتم حالا کی جوراب منو میبینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی اومدم اداره دیدم تو اتوماسیون پیام دادن خانمهای اداره دارن میرن خونه این خانمه جهت گفتن تسلیت و ابراز همدردی.

یهو یادم به جوراب افتاد گفتم ای شانس ..... .... .... (خودتون نقطه چینها رو پر کنین)

فکر کنم یه سیصد نفری بودن تو خونه اش که جوراب سوراخ منو دیدن. البته سعی کردم یه جوری راه برم کسی نفهمه.

خانمه شرایطش خیلی بد بود حتی نمیتونست زیاد گریه کنه سریع حالش بد میشد می یفتاد.

میگفت من بچه نمیخواستم شوهرم بچه میخواست. بهش میگفتم من کسی رو ندارم بچه مو بزرگ کنه شوهرم میگفت خودم برات بزرگش میکنم. می گفت حتی  اونقدر زنده نموند که صدای بچه شو بشنوه. میخواستم تو همون بیمارستانیکه بستریه زایمان کنم تا شوهرم صدای بچه رو بشنوه و به هوش بیاد.

تمام تلاشمو کردم اشکام سرازیر نشه ولی شد.

بعدش برگشتیم اداره. امروز هیچ کاری نکردم تو اداره حال نداشتم. ناراحت بودم برای خانمه.

امشب خونه مادربزرگ همسر شام دعوتیم. دیشب پدر و مادرش شام خونمون بودن. خدارو شکر شب نموندن برگشتن خونه مادربزرگه. امشب ما قراره بریم اونجا.

قبلش هم باید برم عینکمو تحویل بگیرم. شماره ام عوض شده دادمش عوضش کنن. تو این بی پولی پول این هم شد 360 هزار تومن. راستی ماشینمو بابام 5 شنبه برد معاینه  فنی فهمید کل اگزوزش خراب شده کلا تعویضش کرد اونم شد 320 هزار تومن.

جالبه که اون موقع که جیب پر و پیمون بود اصلا از این خرجا نداشتیم.

از همه جالبتر اینکه دستگیره در دستشویی هم همین دیشب شکست به سلامتی اون هم باید کلا تعویض بشه.

جونم براتون بگه که همسر هم 400 هزار تومن جریمه شد از یه بانکی بایت دیرکرد قسطش.

و برای پرداخت اینقسط چون بودجه کافی نداشت زنگ زد به پدرش که 500 براش بفرسته.

بعد رفت قسط رو پرداخت کنه پول از حسابش کم شد ولی قسط پرداخت نشد.

حالا از دیروز هی گوشیشو نگاه میکنه میگه چرا پولم بر نمیگرده پس.

قابل ذکره که این اتفاقها هم هیچوقت برامون نمی فتاد. احتمالا منتظر بودن جیبمون خالی بشه بعد حادث بشن احتمالا.

فعلا شرایط اینه دوستان.


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۴
پرنسس معتمد