ناگفته های پنهان زندگی

من همچنان با ترس و لرز دکتر و پرسنل بیمارستان رو نگاه میکردم که در کمال تعجب دیدم قبول کردن و دارن منو برای عمل آماده میکنن. سوند گذاشتن اصلا درد نداشت. اسپاینال یعنی بیحسی از کمر هم اصلا درد نداشت. موقع زایمان هم بهوش بودم و همه چیز رو میشنیدم. صدای گریه نی نی رو که شنیدم خیالم جمع شد که سزارینم انجام شد. 

هیچ حس خاصی نداشتم فقط پرسیدم بچه م سالمه؟

که خدارو شکر جواب مثبت بود. پرسنل بیمارستان خیلی مهربون بودن. بچه رو بهم نشون دادن و بعد بردنش. بازم هیچ حسی نداشتم. اصلا شبیه من نبود. چشم و ابرو مشکی بود شبیه پدرش بود. 

بعد منو بردن اتاق ریکاوری. منتظر شدن تا شرایطم ثابت بشه بعد منو بردن تو بخش.

اصلا از کمر به پایینمو حس نمیکردن. خیلی حس بدی بود احساس میکردم فلج شدم 

چقدر نگران بودم که نکنه به نخاعم آسیب رسونده باشن و دیگه نتونم راه برم.

هر چند دقیقه یکبار سعی میکردم پامو تکون بدم ولی نمیتونستم از پرستار پرسیدم کی حس به پاهام برمیگرده گفت ۳ ساعت دیگه.

همچنان نگران بودم. همه تو بخش منتظر من بودن. 

تو اتاق من یه خانم دیگه هم بود که ۲۰ سالش بود بچه ش هم دختر بود. 

اون شب من و مادرشوهرم تا خود صبح بیدار بودیم. نباید تکون میخوردم تا دچار سردرد نشم

این بی حرکت بودن خیلی برام سخت بود. حس هم بعد از ۳ ساعت به پاهام برگشت و خیالم راحت شد.

حالا منتظر نی نی بودم. پرستار بخش نوزادان نی نی رو آورد. ۳ کیلو و ۱۷۰ گرم بود ولی بنظرم خیلی ریز و ضعیف بود. لباسهاش تو تنش زار میزد. 

بهم یاد دادن چطوری به بچه شیر بدم. بچه رو که کنارم گذاشتن برای اولین بار صداش کردم دیدم تو چشمام مستقیم نگاه کرد انقده خوشم اومد چشماش خیلی نازه. البته هنوز هم احساس خاصی بهش نداشتم. بیشتر برام یه مسوولیت بود تا حس مادری.

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۲۳
پرنسس معتمد

بهم گفتن برو رو تخت دراز بکش تا برات نوار قلب بگیریم. تو دلم به نی نی میگفتم تکون نخوری مامانی. نزار دروغگو بشم. بزار راحت سزارینم کنن. ماماها مهربون بودن کلی ازم سوال جواب کردن نوار قلب که گرفتن گفتن اصلا نگران نباش تکونهای بچه ت خیلی هم عالیه.  

منم ‌الکی ذوق زده شدم و اومدم بیرون. چند روز بعد که رفتم دکتر ۳۹ هفته م تموم شده بود بهم گفت همین امشب برو همون بیمارستان دوباره همون نقشو بازی کن تا من بیام و با توجه به سونوگرافیت سزارینت کنم. 

منم خوشحال همه وسایلمو جمع کردم وسایل گرفتن بند ناف رو هم آماده کردم و به همه هم خبر دادم که امشب نی نی می یاد.

بعد رفتیم بیمارستان بخش زایشگاه. 

ادای آدمای خیلی نگرانو دراوردم که ای وای بچه تکون نمیخوره تورو خدا برام نوار قلب بگیرین به دکترم زنگ بزنین و ....

دکتر بهم گفته بود چیزی نخور که امشب عملت کنم.

پرسنل زایشگاه تند تند برام آبمیوه و غذا می اوردن که بخور تا بچه ت تکون بخوره.

منم میگفتم اصلا میل ندارم. حالم بد میشه.

به زور ریختن تو حلقم. ولی پرسنل میگفتن مشکلی نداری.

دکتر که اومد گفت میخوام سزارینش کنم. مسوول بخش گفت به چه علتی؟ این که هیچ موردی نداره.

از شانس من همون لحظه مسوول گرفتن خون بند ناف هم رسید.

دیگه دستمون برای همه رو شده بود چون معلوم بود که همه چی از قبل هماهنگ شده ست. خلاصه هر چی دکتر بهونه آورد مسوول لخش قبول نکرد منم دست از پا دراز تر درحالیکه همه بیرون بخش منتظر نی نی بودن اومدم بیرون 

 تو ذوق همه خورده بود. خودم خیلی کلافه و عصبانی بودم. با خودم گفتم دکتره اگه عرضه نداره چره قول الکی میده.

همه فامیل هم زنگ میزدن خبر زایمانمو میگرفتن. کفری شده بودم. اون شب تا صبح فقط حرص خوردم و نخوابیدن.

دکتره از من یک میلیون زیرمیزی هم گرفته بود.

صبح زنگ زدم به دکتر گفتم خیلی ممنون من نمیخوام سزارین شم میرم پیش دکتر قبلیم و طبیعی زایمان میکنم. خیلی اصرار کرد که بهش وقت بدم بهم گفت بدات یه سونو دیگه مینویسم این دفعه باهاش هماهنگ میکنم یه چیز محکمتر بنویسه.

به هیچ عنوان توان دوباره سونو رفتن رو نداشتم. قبول نکردم. گفت پس من پول شمارو برمیگردونم منم بدون تعارف گفتم شماره کارتمو براتون میفرستن.

رفتم ناهارنو خوردم ساعت ۴ غروب هندونه هم خوردم . نیم ساعت بعد دکتر زنگ زد گفت الان با زایشگاه بیمارستان امیر هماهنگ کردم اگه الان بیای بیمارستان تا نیم دیگه سزارینت میکنم.

چشمم آب نمیخورد از پسش بر بیاد. گفتم نه خانم دکتر من دیروز خیلی اذیت شدم. بنظر میرسه سخت گیریها خیلی زیاده فکر نکنم بشه کاری کرد.

خیلی باهام صحبت کرد تا بالاخره با اکراه راضی شدم.

مامانم مخالف بود. به هزار بدبختی دوباره وسایلمو جمع کردم و ناامید رفتم زایشگاه. البته بازم خیلی ازم سوال جواب کردن تا دکترم اومد و محکم گفت این بیمار من باید همین الان سزارین بشه. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۰
پرنسس معتمد

دوستان مجبورم کم کم بنویسم. 

خلاصه کنم اون خانم دکتره منو فرستاد دوباره آزمایش خون دادم. سونو دادم تو سونو الکی نوشتن مایع آمنیوتیکم کمه تا بهانه ای برای سزارین بشه. بعدش دکتر بهم گفت برو فلان بیمارستان بگو بچه م تکون نمیخوره تا ازت نوار قلب بچه بگیرن. میخواست یرام پرونده سازی کنن تا به موقع ش ازش استفاده کنن و سزارین بشم.

منم با اون حال نزارم رفتم بیمارستان رفتم بخش زایشگاه. بچه من خوب تکون میخورد همزمان که داشت تکون میخورد گفتم نگرانم بچه م از دیروز اصلا تکون نخورده.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۴
پرنسس معتمد

سلام بر دوستان و همراهان عزیز.

ساعت ۱۰ شبه . پسره خوابه. تا بیدار نشده و خفتمون نکرده یه ذره تعریف کنم  براتون.

به شدت از زایمان میترسیدم. شده بود کابوس زندگیم. به خیلی از دکترا زنگ زدم و رفتم مطبشون هیچکس قبول نمیکرد سزارینم کنه. دیگه ناامید شده بودم. داشتم خودمو برای زایمان طبیعی آماده میکردم که یه روز پدرم بهم زنگ زد. 

پدر من بعد از بازنشستگیش دفتر مشاور املاک باز کرده.

زنگ زد گفت یه مشتری داره که دنبال خونه میگردن خانمه متخصص زنان زایمانه. در مورد تو باهاش حرف زدم گفت به دخترت بگو بیاد مطبم پرونده بارداریشو هم بیاره ببینم چیکار میتونم براش بکنم.

یه روزنه امیدی تو دلم پیدا شد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۲۲:۲۰
پرنسس معتمد


سلام به دوستان عزیز. شرمنده ام این مدت بیخبر گذاشتمتون.

خیالتون تخت نی نی هنوز سر جاشه. قصد بیرون اومدن هم نداره. 38 هفته م امروز تموم میشه و از فردا میرم تو 39.

حدود یه هفته هست که اداره نمیرم. دیگه استعلاجی گرفتم. واقعا توانشو نداشتم. دیگه اصلا نمیکشیدم صبح به صبح پاشم لباس بپوشم و این شکم گنده رو حمل و نقل کنم اصلا نمیتونم درست راه برم.

بخاطر اینکه تو خونه بودم حال نداشتم لپ تاپ بیارم و بعد از مدتها شارژش کنم و سپس روشنش کنم و ....

امروز دیگه تنبلی رو گذاشتم کنار و روشنش کردم ولی به یه مشکل عدیده برخوردم

رمز وبلاگمو نمیدونستم. تو اداره ذخیره شده ست. بخاطر همین اصلا تو ذهنم نبود. انقدر چیزای مختلف رو امتحان کردم تا بالاخره پیدا شد/

مرسی که حالمو پرسیدین. بدون جواب تایید کردم گفتم تو پست جدید جواب بدم.

هوا گرمه ولی خب ما به سلامتی اسپیلیت رو خریدیم و مشکل گرما حل شد. برای بند ناف هم رفتیم قرارداد بستیم. امیدوارم بتونیم بگیریم. چون گفتن هیج عفونتی نباید داشته باشم. حتی سرماخوردگی معمولی هم نباید داشته باشم. خیلی مواظبم چیزیم نشه. ولی خب نگرانم.

در مورد زایمان هم فعلا خبری نیست. بنظر میرسه نی نی جاش راحته و حاضر نیست از اونجا دل بکنه. و اما من خیلی بی تاب شدم. خسته شدم. واقعا دیگه توان ندارم. دارم لحظه شماری میکنم این سرتق بیاد بیرون. واقعا دیگه تحمل این هیکل و وضعیت رو ندارم.

خوابیدن برام خیلی سخته. اکثر شبها بیدارم. روزها کلافه و خواب آلودم.

به شدت تشنمه. هر چقدر آب میخورم بازم تشنگیم رفع نمیشه. ولی عاشق هندونه شدم. تنها چیزی که عطشمو برطرف میکنه همون هندونه ست.

راستی آدرس وبلاگ همه دوستان رو آوردم و الان تو لپ تاپ ذخیره کردم از این به بعد همه رو دوباره میخونم. واقعا دلم برای همه تون تنگ شده بود.

نمیدونین جقدر از زایمان میترسم. دچار دوگانگی شدم. از طرفی دلم میخواد پسملی زودتر بیاد. از طرفی بینهایت از زایمان میترسم.

چرا هر جی به ما میرسه سخت میشه آخه؟

تا پارسال همه بی درد سر رایحت سزارین میکردن تموم میشد میرفت. الان زایمان برای همه یه کابوس شده. حتی خود دکترا هم سزارین رو ترجیح میدن.

امیدوارم هفته دیگه زایمان کنم و از این وضعیت نجات پیدا کنم.

مرسی که به فکرم بودین. همه تونو دوست دارم. مواظب خودتون باشین.

۳۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۱
پرنسس معتمد

سلام بر دوستان عزیز.

بنظرتون واقعا عجیبه من تو ماه 9 بارداری رانندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا همه منو متعجب نگاه میکنن؟؟؟؟؟؟ مگه رانندگی ضرر داره برام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهرم میگه تو با اون شکمت پشت فرمون جا میشی؟؟؟؟

خب چرا نشم؟؟؟؟؟؟؟  صندلی رو تنظیم کردم دیگه. فقط کمربند بستن برام سخت شده. بیشتر وقتها کمربندمو با یه دستم نگه میدارم یعنی از شکمم فاصله میدم و با دست دیگه رانندگی میکنم.

خب بدون ماشین برام سخت تره. مامی میگه بگو بابا بیاد ببرتت. خب من نمیتونم وابسته باشم. هر روز بیاد منو برسونه بعد بیاد منو برگردونه. اعصابم خراب میشه. دلم میخواد اختیارم دست خودم باشه.

شکمم عین توپ سفت و محکم شده. و دقیقا هم گرد هست. فرزند عزیزم ما رو زیاد لگدبارون میکنه. ولی به صدا و حرفای من واکنش نشون میده. آخیییییییییی. کوچولوی منه. بعضی وقتها خیلی آرومه تا دست میکشم رو شکمم میگم کوچولو کجایی؟

سریع تکون میخوره  و اینطوری باهام ارتباط برقرار میکنه. خیلی کنجکاوم ببینم نی نی م چه شکلیه. تو هفته 36 هستم. اگه اجازه سزارین داشتیم حدود 2 هفته دیگه نی نی بغلم بود. ولی هییییییییی هییییییییییییییییییییییی هییییییییییییییی

یکی از این روزهای کزایی که به تنهایی سوار ماشینم شدم و رفتم برای پسملی خرید کردم موقع برگشت تو آسانسور منزل همسایه طبقه pent house که طبقه 5 میشه رو دیدم. خانمه بهم گفت منو میشناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نه. گفت ما تو مدرسه با هم همکلاس بودیم. وقتی اسمشو  گفت دقیقا یادم اومد. یعنی اسمش تو ذهنم بود ولی قیافه ش اصلا.

یه پسر 10 ساله هم کنارش بود. بچه ش بود. یه نگاه به شکمم کرد و گفت بچه دومته؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نخیر عزیزم اولیه. فکرکنم پیش خودش متعجب شد که چرا اینقده دیر.

خب من اروپایی فکرکردم و اروپایی عروسی کردم و اروپایی بچه دار شدم. والا. مگه همه باید مثل هم زندگی کنن.

راستی همکلاس اسبق همسرش پزشک هست. نپرسیدم خودش چیکارست. وقت نشد چون من زود پیاده شدم.

خواهر شوهر هم برگشت خونه ش. تو مدتی که خونمون بود تمام پتوهامو انداخت ماشین لباسشویی. تمام روبالشی ها و رو تشکی های مهمان رو ریخت ماشین لباسشویی. عروسکهای نازنینم رو هم همینطور.

نصف بیشتر ظرفهای تو کابینت رو درآورد شست خشک کرد گذاشت سر جاش. یه سری ظرفها رو هم جاهاشونو عوض کرد.

با هم رفتیم بازار برای خرید مابقی سیسمونی. اونجا هم طبق نظر ایشون کلی خرید کردیم که تو اون لحظه فکرمیکردم خیلی بی مورده. ولی بعد که فکر کردم دیدم نه خب لازم بود.

تقریبا سیسمونی تکمیل شده. فرش اتاقش رو هم خریدیم و پهنش کردیم.

پدر همسر هم از بیمارستان مرخص شد و حساب کتاب کرد که تو این مدت همسر چقدر براش خرج کرده. مبلغ 4 میلیون تومن بود که خدارو شکر کارتشو داد همسر طلبشو بگیره که طلبشو گرفت.

تو سایت بند ناف هم ثبت نام کردم. حالا باید بریم اونجا قرارداد ببندیم.

فعلا منتظرم ببینم نی نی کی تشریف فرما میشه.

راستی مهتاب جون رمزتو عوض کردی من نمیتونم با رمز جدیدت وارد بشم. حروف بزرگ و کوچیک رو هم رعایت میکنم ولی بازم نمیشه. رمزتو اگه فقط عدد بزاری فکر کنم همه مشکلات رفع بشه. (البته ببخشید فضولی کردما)



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۵
پرنسس معتمد

امروز وارد هفته 35 شدم. از هیکل خودم بدم می یاد. شکمم بزرگ شده . همیشه از شکم بزرگ بدم می یومد. از شما چه پنهون برعکس همه که از دیدن خانم باردار یه جور حس ترحم و دلسوزی دارن من هیچوقت خوشم نمی یومد. الانم از خودم خوشم نمی یاد.

در مورد زایمان هم باید طبیعی بزام عزیزان. راه دیگه ای ندارم. ولی دکترم گفت طبیعی بدون درد برات در نظر میگیریم که اذیت نشی.

دارم یواش یواش باهاش کنار می یام. پدر همسر هنوز تو بیمارستانه. حداقل تا یه هفته دیگه هم باید بمونه. همسر هم که اینروزا بیشتر وقتش پیش پدر و مادرش تو بیمارستانه.

انقدر مسئولیت پذیری تا حالا ازش ندیده بودم. حداقل نسبت به من که اصلا اینجوری نیست.

اینروزا هوا خنک شده. شبها وقتی پنجره بازه خوابیدن خیلی می چسبه بخصوص وقتی میرم زیر پتوی گرم و نرمم.

ولی دچار کمبود خواب شدید هستم. در طول شب چند بار بیدار میشم. دوباره خوابیدن هم برام سخته.

خواهر شوهر هم دیشب با قطار اومد الان خونه مادربزرگه هست. احتمالا امروز می یاد خونه ما. خودش هست با پسرش. قراره دو هفته ساری بمونه. حالا احتمالا خونه فک و فامیلای دیگه شونم میره. اما اگه خونه ما هم باشه مهم نیست. چون شرایط منو میدونه و از من توقعی نداره. همه کارها رو خودش انجام میده.

ولی کلا من تعطیلاتم دوست دارم تو خونه بدون مزاحم باشم. ولی همین که شوهرش نیست و من میتونم لباس راحت بپوشم جای شکرش باقیه.

سیسمونی پسرم هم تقریبا تکمیل شده یه چند تا چیز مونده که اونها رو هم باید بخرم. اتاقش خوشگل شد. وسایلشم خوشگلن. خوشم اومد. حالا نوبت خودشه که دیگه یواش یواش داره آماده میشه بیاد تو این دنیا.

کاش میشد تو یه کشور دیگه بدنیاش می آوردم ولی متاسفانه الان اصلا شرایطشو نداریم.

راستی چکهای اردیبهشت هم با قرض و قوله بالاخره پاس شد. حالا مونده پول بند باف نینی و اسپلیت .

این ماه درگیر این دو مسئله هستیم. این دو تا  رو هم حل کنیم فکر کنم از ماه دیگه شرایطمون نرمالتر بشه.

البته با ورود نی نی هزینه ها بالاتر میره. ولی خب همینه دیگه.

دلم چایی میخواد با شکلات تلخ. ولی کو چایی؟ چرا اینقدر بی منطقن؟ خب خیلی ها بنا به دلایلی نمیتونن روزه بگیرن. چرا یه سالنی رو اختصاص نمیدن برای اونها؟ ما حدود 9 ساعت تو اداره ایم. چرا سرشونو عین کبک میکنن زیر برف و همه چی رو ندید میگیرن؟ که چی مثلا؟ به زور میخوان بگن اینجا همه روزه ان. بابا نیستن. من تو اداره هر کسی رو میبینم داره یواشکی یه چیزی میخوره. پس کی روزه ست اینجا؟؟؟؟؟

خیلی تشنمه. آب خوردم ولی انگار تشنگیم رفع نمیشه.

تا چند روز قبل مدیر مرخصی استعلاجی بود ما همکارا میرفتیم اتاق مدیر اونجا چای ساز داره مینشستیم راحت چایی شکلات میخوردیم بعد میرفتیم اتاقمون.

الان دو روزه مدیر برگشته سر کار. نمیشه بریم اونجا بساط پهن کنیم.

من اگه بتونم تا آخر خرداد می یام سر کار. دیگه اوایل تیر زایمان دارم . باید بمونم خونه.

البته همین الانشم اداره اومدن برام سخته. ولی خب تو خونه هم عصبی میشم و اصلا وقتم نیمگذره.

فعلا که هفته دیگه تعطیلات زیاد داریم بعدشم فقط 2 هفته میمونه.

این دو هفته رو هم بتونم دووم بیارم دیگه بعدش میرم مرخصی.


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۱
پرنسس معتمد

بالاخره انتخاب شد. البته من همچنان مرددم و چندان راضی هم نیستم. ولی خب اسم بهتری پیدا نکردیم.

پسرم اسمش آدرین شد. یعنی همسر دید که من خیلی تو تصمیم گیری مرددم گفت پس بسپار به من. بذاریم آدرین.

بنظر میرسه دیگران هم این اسمو بیشتر می پسندن. ما هم گفتیم فعلا اوکی. تا اطلاع ثانوی و در صورت پیدا نشدن نام بهتر اسمش همینه دوستان عزیزم.

ماه رمضون سخته تو اداره کار کردن. بهمون کوفت هم نمیدن. قدیما حداقل دو تا قطره چای میریختن تو حلقمون. الان اونم ازمون دریغ میکنن.

تو آیه دوم آیت الکرسی میگه هیچ اجباری در دین نیست. پس چرا تو این مملکت همه چی اجباریه؟

جمعه رفته بودیم بابل ملاقات پدر همسر تو راه برگشت هر چی فکرشو بکنید خوردیم. حتی بستنی هم لیس زدیم. به همسر گفتم اگه ما رو بگیرن من عذرم موجهه باردارم و نمیتونم روزه بگیرم ولی تو رو صد در صد جریمه میکنن شلاقت هم میزنن تازه.

گفت داریم تو مملکتی زندگی میکنیم که اگه تو خیابون چیزی بخوری میبرنت شلاقت میزنن. این همه عقب موندگی رو کجای دلم بزارم؟

البته باهاش موافقم. ولی خب چه میشه کرد. همینه دیگه. باید بار و بندلیو ببندیم و از این مملکت متواری شیم.

من معمولا تو تصمیمگیریها خیلی سریع عمل میکردم. ولی تو قضیه اسم بچه و تعیین نوع زایمان اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم.

با هرکسی صحبت میکنم نظرم برمیگرده. یکی میگه طبیعی خوبه میگم باشه طبیعی می زام. یکی میگه نه بابا طبیعی چیه وسطش می مونی و به غلط کردن می یفتی. بعد میگم ای وای راست میگه ها چه کاریه؟ سزارین میکنم. خیلی شیک و مجلسی میرم میخوابم بچه م نیم ساعت بعد بغلمه.

بعد میگن ولی سزارینم بعدش حتی یه خمیازه هم بکشی درد شدید میکشی. میگم وای نه همون طبیعی میزام.

بعد میگن ولی طبیعی  ممکنه چسبندگی و بخیه و ..... بگیری و پدرت در می یاد. میگم ای وای چه کاریه خب؟ همون سزارین میکنم.

آخرش نفهمیدم باید چیکار کنم.

دکتر خودم که خیلی سختگیره و زیر بار سزارین بی مورد نمیره. اما میشناسم دکتری رو که سزارین میکنه. باید تصمیم بگیرم اگه قرار به سزارین باشه باید همین الان دکترمو عوض کنم.

وایییییییییییییییی من چرا نمیتونم تصمیم بگیرم. نمیشه سزارین کنم ولی درد نکشم؟؟؟؟؟؟؟

اصلا چرا زایمان انقدر سخته؟ بخدا ما خانمها گناه داریم. چرا انقدر در حقمون اجحاف شده؟

چرا همه بدبختیا مال ماست؟ چرا دختر زاییده شدیم؟



۲۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۴
پرنسس معتمد

دیگه باید در باب محاسن همسر عزیز و مهربونم یه کتاب بنویسم.

یه توضیح کلی بدم خدمتتون که همسر اینجانب اصلا و ابدا آدم مذهبی نیست. کلا این مسائل رو کوته فکرانه میبینه. خب منم مذهبی نیستم ولی به خدا خیلی اعتقاد دارم و نماز هم میخوندم قدیما. از ماه 5 بارداری دیگه نخوندم. برام سخت شده بود منم تنبلی کردم و دیگه نخوندم ولی بعد از زایمان دوباره شروع میکنم.

حالا این همسر اینجانب باوجودیکه اصلا این چیزارو قبول نداره ولی هیچوقت نماز خوندن منو به سخره نگرفت و تو این قضیه سنگ اندازی نکرد. کلا به این مسائل کاری نداره. (چهار تا فاکتور مثبت هم داره دیگه)

ولی خیلی جالبه که این آدم درمواقع حساس زندگیش خدا و پیغمبر رو قبول داره از درگاهشون کمک هم میخواد.

یکی از این مواقع حساس زندگی زمان فوتبال دیدنه. بسم الله بسم الله میگه یا ابوالفضل میگه. یا خدا میگه.

خلاصه یهو یه انسان معتقد میشه.

فکر کنم تو تمام زندگیش همسرم هیچوقت نذر نکرده بود. تا اینکه....

روز تصادف پدرش زمانی که پدرشو بردن اتاق عمل آقا نشست به درگاه خدا نذر کرد که اگه پدرش زنده بمونه و دستشم قطع نشه و درست بشه فلان کار رو انجام میده.

فکر میکنین چه نذری کرد؟ خداییش چی فکر میکنین؟؟؟؟

چند روز پیش اومد بهم گفت ببین یه نذری کردم تو رو خدا مانع انجامش نشو. گفتم تو؟؟؟؟ نذر؟!!!!!‌ از کی تا حالا تو خداشناس شدی؟؟؟؟؟؟

حالا چه نذری کردی؟

گفت ببین من باید حتما این کار رو انجام بدم.

گفتم خب بگو. چه گندی زدی؟

گفت به خدا گفتم اگه پدرم اوکی بشه و همه چی بخیر بگذره من یه بچه از پرورشگاه می یارم و بزرگش میکنم.

یه توضیحی اینجا بدم من اصلا با این کار مخالف نیستم از بچگی هم تمایل خیلی زیادی به اینکار داشتم ولی الان که هنوز بچه خودمون بدنیا نیومده و این آقای همسر هم شدیدا گشاد تشریف دارن و تو امورات منزل کمک نمیکنن و منی که توان و انرژی بالایی ندارم و همین الان هم غصه اینو دارم که چطوری هم به بچه برسم هم به کارهای خونه هم کار اداره هم کار بیرون هم مهمانهای وقت و بی وقت و ........

نمیدونم قراره چطوری از پسش بر بیام.

الان تنها چیزی که کم دارم یه فرزند دیگه ست.

بعدشم این دیگه چه جور نذریه که قراره من رو هم 100 درصد درگیر کنه؟؟؟؟ مگه برای همچین نذری نباید قبلش رضایت من رو هم میگرفت؟؟؟؟؟؟

آقا تو عمرش هیچ نذری نکرده حالا اومده واسه من یه نذری کرده که تا آخر عمرش هم خودش درگیرشه هم من.

اصرار هم داره که زودتر اقدام کنیم.

البته میدونم به این راحتیا هم نیست. شاید به مایی که خودمون بچه داریم و بچه مون هم پسره یه بچه دختر ندن.

تازه اسمشم قراره بزاریم سلنا. یعنی بچه adopt شدمون اسم داره بچه خودمون که حدود یه ماه دیگه بدنیا بیاد هنوز اسم نداره.

هر روز هم به من میگه ببین بین بچه هامون فرق نذاری. به هر دو یکسان محبت کن.

منم فقط چپ چپ نگاش میکنم. میگم آره تو برو دنبال تفریحاتت من بمونم و این خونه و زندگی و دو تا بچه قد و نیم قد.

یعنی نذر دیگه ای اون لحظه به ذهنت نرسید. نتونستی یه ذره به خودت زحمت بدی یه نذری بکنی که فقط خودت موظف به انجامش باشی؟؟؟؟

بهش گفتم من مخالف اینکار نیستم. ولی الان به هیچ عنوان نمیتونم. باید صبر کنیم این بچه از آب و گل در بیاد بعد راجب اون فکر کنیم. تازه نیاز نیست حتما بیاریمش پیش خودمون میتونیم هزینه هاشو کامل تقبل کنیم.

گفت یعنی از داشتن کانون گرم خانواده محرومش کنیم؟

گفتم مسئولیت خیلی سنگینیه. تو اصلا نمیفهمی داری چیکار میکنی. به این آسونیها هم نیست.

همسر که زیر بار نمیره. ولی من بعید میبینم adopt کردن به این راحتیا باشه. احتمالا فقط بتونیم سرپرستیشو قبول کنبم. که خب این هم کار خوبیه.

پدر همسر هم هنوز تو بیمارستانه حدود 15 تا 20 روز دیگه هم باید بمونه. دیگه از اون و توقعات و انتظاراتشون از کادر بیمارستان نگم دیگه. فکر میکنن اونجا هتل 7 ستاره ست و همه باید دربست در اختیارشون باشن.

بماند. حال ندارم الان راجب اون صحبت کنم.

دیگه ساعات طولانی تو اداره نشستن برام سخت شده حس میکنم خیلی به معده م فشار می یاد . هنوز تو ماه هشتمم. این ماه هم تموم بشه برم تو 9 ماه حداقل میگم دیگه اخراشه. هنوز سیسمونی رو تکمیل نکردم. این هفته باید به فکر اینها هم باشم.

در مورد اسم هم از بین این چند تا یکی رو انتخاب میکنیم

آرسام . آیهان. ادوین. آدرین. مرتیا.

خودم هیچ کدوم رو خیلی دوست ندارم. ولی به هر حال باید یکی رو انتخاب کنیم دیگه. همسر میگه آدرین بگیریم که بین المللیه . دیگه خسته شدم. از این چند تا هر کدوم شد دیگه برام مهم نیست.



۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۰
پرنسس معتمد

همسر مدارک پدرشو برد به دو عدد متخصص تو بابل نشون داد. عمه همسر که هم پرستاره هم تهران زندگی میکنه هم مدارک رو برده به 2 عدد متخصص دیگه تو تهران هم نشون داده.

همشون یه توصیه مشترک کردن.

فعلا دست به کتفش نمیزنیم نباید حرکتش بدین. چون فعلا ثابتش کردن. باید همینطور بمونه همینجوری خودش جوش بخوره و بعد با فیزیوتراپی هم دستش هم کتفشو درمان کنیم.

پس نیاری نیست انتقالش بدن تهران. نیاز نیست جراحیش کنن. نیاز نیست اون همه هزینه کنن.

آخیشششششششششششششش خدا کنه نظرشون عوض نشه.

فعلا خطر از بیخ گوشمون رد شد. امیدوارم داستان جدید شروع نشه.

دیشب همسر میگفت ای وای قیمت ماشینها چرا انقدر زیاد شده؟ حالا چطوری برای بابام ماشین بخریم؟!!!!!

ماشین بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کی بخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم همینجوری گفت یا واقعا قصد داره برای پدرش ماشین بخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به ما چه ربطی داره؟؟؟؟ بنظر میرسه نمیخوان ماشینو تعمیر کنن میخوان همینجوری بفروشن و یه ماشین جدید بخرن.

به سلامتی پول نداره بده باباش برای خودش ماشین بخره.

وای بیصبرانه منتظرم آخر ماه بشه موعد چکها برسه این مردک پولارو بریزه چکها رو پاس کنه. آخه همینطوری داره یکریز پول خرج میکنه. البته مامانش بهش گفته کارت بابا هست توش پول هم هست بگیر کارتو با این کارت خریدارو انجام بده.

آقا ولی قبول نکرد و همه هزینه رو داره از جیب میده. خدا به خیر بگذرونه. امیدوارم چکها پاس بشه.

این روزها بیشتر وقتها تو خونه تنهام. بیشتر شبها هم تنهام. چون همسر درگیر بیمارستان و کارهای پدرشه.

امروز نوبت دکتر دارم باید برم سونوگرافیمو نشونش بدم و چک بشم. میخوام بهش بگم تورو خدا منو سزارین کن من توان و تحمل درد زایمان طبیعی رو ندارم. یه ذره التماسش کنم شاید دلش برام بسوزه. البته این دکتره خیلی خشک و جدی و بداخلاقه. نمیدونم چطوری باید راضیش کنم. اصلا نمیشه زیاد باهاش حرف زد زود عصبانی میشه. بیشعور.

خدمتتان عرض کنم که تو ماه هشت بارداری هستم. هنوز بنظرم خیلی مونده تا تموم بشه. این روزا پسرم خیلی شیطونی میکنه. ولی من کلا زیاد تحویلش نمیگیرم. چرا؟؟؟ نمیدونم. هنوز حس خاصی بهش ندارم. بچه ست دیگه.

تمام فکرم بیشتر مشغول نحوه زایمانمه. میترسم از زایمان. این چه داستانیه دیگه. اصلا چرا مذکر آفریده نشدیم؟ خیلی راحتن مردا.

یه عالمه خرید دارم. هوا هم گرم شده و ما اسپیلیت واجب شدیم. باید بخریم. با کدوم پول؟؟؟؟ خدا داند و بس.

تو اداره هم هنوز این چیلرها رو روشن نکردن داریم آب پز میشیم اینجا. هوا هم اینجا شرجیه. آدم نفسش بند می یاد. ابلهان میخوان از شنبه دیگه روشن کنن. واقعا تحملش سخته.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۷
پرنسس معتمد