ناگفته های پنهان زندگی


سلام به دوستان عزیز. شرمنده ام این مدت بیخبر گذاشتمتون.

خیالتون تخت نی نی هنوز سر جاشه. قصد بیرون اومدن هم نداره. 38 هفته م امروز تموم میشه و از فردا میرم تو 39.

حدود یه هفته هست که اداره نمیرم. دیگه استعلاجی گرفتم. واقعا توانشو نداشتم. دیگه اصلا نمیکشیدم صبح به صبح پاشم لباس بپوشم و این شکم گنده رو حمل و نقل کنم اصلا نمیتونم درست راه برم.

بخاطر اینکه تو خونه بودم حال نداشتم لپ تاپ بیارم و بعد از مدتها شارژش کنم و سپس روشنش کنم و ....

امروز دیگه تنبلی رو گذاشتم کنار و روشنش کردم ولی به یه مشکل عدیده برخوردم

رمز وبلاگمو نمیدونستم. تو اداره ذخیره شده ست. بخاطر همین اصلا تو ذهنم نبود. انقدر چیزای مختلف رو امتحان کردم تا بالاخره پیدا شد/

مرسی که حالمو پرسیدین. بدون جواب تایید کردم گفتم تو پست جدید جواب بدم.

هوا گرمه ولی خب ما به سلامتی اسپیلیت رو خریدیم و مشکل گرما حل شد. برای بند ناف هم رفتیم قرارداد بستیم. امیدوارم بتونیم بگیریم. چون گفتن هیج عفونتی نباید داشته باشم. حتی سرماخوردگی معمولی هم نباید داشته باشم. خیلی مواظبم چیزیم نشه. ولی خب نگرانم.

در مورد زایمان هم فعلا خبری نیست. بنظر میرسه نی نی جاش راحته و حاضر نیست از اونجا دل بکنه. و اما من خیلی بی تاب شدم. خسته شدم. واقعا دیگه توان ندارم. دارم لحظه شماری میکنم این سرتق بیاد بیرون. واقعا دیگه تحمل این هیکل و وضعیت رو ندارم.

خوابیدن برام خیلی سخته. اکثر شبها بیدارم. روزها کلافه و خواب آلودم.

به شدت تشنمه. هر چقدر آب میخورم بازم تشنگیم رفع نمیشه. ولی عاشق هندونه شدم. تنها چیزی که عطشمو برطرف میکنه همون هندونه ست.

راستی آدرس وبلاگ همه دوستان رو آوردم و الان تو لپ تاپ ذخیره کردم از این به بعد همه رو دوباره میخونم. واقعا دلم برای همه تون تنگ شده بود.

نمیدونین جقدر از زایمان میترسم. دچار دوگانگی شدم. از طرفی دلم میخواد پسملی زودتر بیاد. از طرفی بینهایت از زایمان میترسم.

چرا هر جی به ما میرسه سخت میشه آخه؟

تا پارسال همه بی درد سر رایحت سزارین میکردن تموم میشد میرفت. الان زایمان برای همه یه کابوس شده. حتی خود دکترا هم سزارین رو ترجیح میدن.

امیدوارم هفته دیگه زایمان کنم و از این وضعیت نجات پیدا کنم.

مرسی که به فکرم بودین. همه تونو دوست دارم. مواظب خودتون باشین.

۲۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۱
پرنسس معتمد

سلام بر دوستان عزیز.

بنظرتون واقعا عجیبه من تو ماه 9 بارداری رانندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا همه منو متعجب نگاه میکنن؟؟؟؟؟؟ مگه رانندگی ضرر داره برام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهرم میگه تو با اون شکمت پشت فرمون جا میشی؟؟؟؟

خب چرا نشم؟؟؟؟؟؟؟  صندلی رو تنظیم کردم دیگه. فقط کمربند بستن برام سخت شده. بیشتر وقتها کمربندمو با یه دستم نگه میدارم یعنی از شکمم فاصله میدم و با دست دیگه رانندگی میکنم.

خب بدون ماشین برام سخت تره. مامی میگه بگو بابا بیاد ببرتت. خب من نمیتونم وابسته باشم. هر روز بیاد منو برسونه بعد بیاد منو برگردونه. اعصابم خراب میشه. دلم میخواد اختیارم دست خودم باشه.

شکمم عین توپ سفت و محکم شده. و دقیقا هم گرد هست. فرزند عزیزم ما رو زیاد لگدبارون میکنه. ولی به صدا و حرفای من واکنش نشون میده. آخیییییییییی. کوچولوی منه. بعضی وقتها خیلی آرومه تا دست میکشم رو شکمم میگم کوچولو کجایی؟

سریع تکون میخوره  و اینطوری باهام ارتباط برقرار میکنه. خیلی کنجکاوم ببینم نی نی م چه شکلیه. تو هفته 36 هستم. اگه اجازه سزارین داشتیم حدود 2 هفته دیگه نی نی بغلم بود. ولی هییییییییی هییییییییییییییییییییییی هییییییییییییییی

یکی از این روزهای کزایی که به تنهایی سوار ماشینم شدم و رفتم برای پسملی خرید کردم موقع برگشت تو آسانسور منزل همسایه طبقه pent house که طبقه 5 میشه رو دیدم. خانمه بهم گفت منو میشناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نه. گفت ما تو مدرسه با هم همکلاس بودیم. وقتی اسمشو  گفت دقیقا یادم اومد. یعنی اسمش تو ذهنم بود ولی قیافه ش اصلا.

یه پسر 10 ساله هم کنارش بود. بچه ش بود. یه نگاه به شکمم کرد و گفت بچه دومته؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نخیر عزیزم اولیه. فکرکنم پیش خودش متعجب شد که چرا اینقده دیر.

خب من اروپایی فکرکردم و اروپایی عروسی کردم و اروپایی بچه دار شدم. والا. مگه همه باید مثل هم زندگی کنن.

راستی همکلاس اسبق همسرش پزشک هست. نپرسیدم خودش چیکارست. وقت نشد چون من زود پیاده شدم.

خواهر شوهر هم برگشت خونه ش. تو مدتی که خونمون بود تمام پتوهامو انداخت ماشین لباسشویی. تمام روبالشی ها و رو تشکی های مهمان رو ریخت ماشین لباسشویی. عروسکهای نازنینم رو هم همینطور.

نصف بیشتر ظرفهای تو کابینت رو درآورد شست خشک کرد گذاشت سر جاش. یه سری ظرفها رو هم جاهاشونو عوض کرد.

با هم رفتیم بازار برای خرید مابقی سیسمونی. اونجا هم طبق نظر ایشون کلی خرید کردیم که تو اون لحظه فکرمیکردم خیلی بی مورده. ولی بعد که فکر کردم دیدم نه خب لازم بود.

تقریبا سیسمونی تکمیل شده. فرش اتاقش رو هم خریدیم و پهنش کردیم.

پدر همسر هم از بیمارستان مرخص شد و حساب کتاب کرد که تو این مدت همسر چقدر براش خرج کرده. مبلغ 4 میلیون تومن بود که خدارو شکر کارتشو داد همسر طلبشو بگیره که طلبشو گرفت.

تو سایت بند ناف هم ثبت نام کردم. حالا باید بریم اونجا قرارداد ببندیم.

فعلا منتظرم ببینم نی نی کی تشریف فرما میشه.

راستی مهتاب جون رمزتو عوض کردی من نمیتونم با رمز جدیدت وارد بشم. حروف بزرگ و کوچیک رو هم رعایت میکنم ولی بازم نمیشه. رمزتو اگه فقط عدد بزاری فکر کنم همه مشکلات رفع بشه. (البته ببخشید فضولی کردما)



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۵
پرنسس معتمد

امروز وارد هفته 35 شدم. از هیکل خودم بدم می یاد. شکمم بزرگ شده . همیشه از شکم بزرگ بدم می یومد. از شما چه پنهون برعکس همه که از دیدن خانم باردار یه جور حس ترحم و دلسوزی دارن من هیچوقت خوشم نمی یومد. الانم از خودم خوشم نمی یاد.

در مورد زایمان هم باید طبیعی بزام عزیزان. راه دیگه ای ندارم. ولی دکترم گفت طبیعی بدون درد برات در نظر میگیریم که اذیت نشی.

دارم یواش یواش باهاش کنار می یام. پدر همسر هنوز تو بیمارستانه. حداقل تا یه هفته دیگه هم باید بمونه. همسر هم که اینروزا بیشتر وقتش پیش پدر و مادرش تو بیمارستانه.

انقدر مسئولیت پذیری تا حالا ازش ندیده بودم. حداقل نسبت به من که اصلا اینجوری نیست.

اینروزا هوا خنک شده. شبها وقتی پنجره بازه خوابیدن خیلی می چسبه بخصوص وقتی میرم زیر پتوی گرم و نرمم.

ولی دچار کمبود خواب شدید هستم. در طول شب چند بار بیدار میشم. دوباره خوابیدن هم برام سخته.

خواهر شوهر هم دیشب با قطار اومد الان خونه مادربزرگه هست. احتمالا امروز می یاد خونه ما. خودش هست با پسرش. قراره دو هفته ساری بمونه. حالا احتمالا خونه فک و فامیلای دیگه شونم میره. اما اگه خونه ما هم باشه مهم نیست. چون شرایط منو میدونه و از من توقعی نداره. همه کارها رو خودش انجام میده.

ولی کلا من تعطیلاتم دوست دارم تو خونه بدون مزاحم باشم. ولی همین که شوهرش نیست و من میتونم لباس راحت بپوشم جای شکرش باقیه.

سیسمونی پسرم هم تقریبا تکمیل شده یه چند تا چیز مونده که اونها رو هم باید بخرم. اتاقش خوشگل شد. وسایلشم خوشگلن. خوشم اومد. حالا نوبت خودشه که دیگه یواش یواش داره آماده میشه بیاد تو این دنیا.

کاش میشد تو یه کشور دیگه بدنیاش می آوردم ولی متاسفانه الان اصلا شرایطشو نداریم.

راستی چکهای اردیبهشت هم با قرض و قوله بالاخره پاس شد. حالا مونده پول بند باف نینی و اسپلیت .

این ماه درگیر این دو مسئله هستیم. این دو تا  رو هم حل کنیم فکر کنم از ماه دیگه شرایطمون نرمالتر بشه.

البته با ورود نی نی هزینه ها بالاتر میره. ولی خب همینه دیگه.

دلم چایی میخواد با شکلات تلخ. ولی کو چایی؟ چرا اینقدر بی منطقن؟ خب خیلی ها بنا به دلایلی نمیتونن روزه بگیرن. چرا یه سالنی رو اختصاص نمیدن برای اونها؟ ما حدود 9 ساعت تو اداره ایم. چرا سرشونو عین کبک میکنن زیر برف و همه چی رو ندید میگیرن؟ که چی مثلا؟ به زور میخوان بگن اینجا همه روزه ان. بابا نیستن. من تو اداره هر کسی رو میبینم داره یواشکی یه چیزی میخوره. پس کی روزه ست اینجا؟؟؟؟؟

خیلی تشنمه. آب خوردم ولی انگار تشنگیم رفع نمیشه.

تا چند روز قبل مدیر مرخصی استعلاجی بود ما همکارا میرفتیم اتاق مدیر اونجا چای ساز داره مینشستیم راحت چایی شکلات میخوردیم بعد میرفتیم اتاقمون.

الان دو روزه مدیر برگشته سر کار. نمیشه بریم اونجا بساط پهن کنیم.

من اگه بتونم تا آخر خرداد می یام سر کار. دیگه اوایل تیر زایمان دارم . باید بمونم خونه.

البته همین الانشم اداره اومدن برام سخته. ولی خب تو خونه هم عصبی میشم و اصلا وقتم نیمگذره.

فعلا که هفته دیگه تعطیلات زیاد داریم بعدشم فقط 2 هفته میمونه.

این دو هفته رو هم بتونم دووم بیارم دیگه بعدش میرم مرخصی.


۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۱
پرنسس معتمد

بالاخره انتخاب شد. البته من همچنان مرددم و چندان راضی هم نیستم. ولی خب اسم بهتری پیدا نکردیم.

پسرم اسمش آدرین شد. یعنی همسر دید که من خیلی تو تصمیم گیری مرددم گفت پس بسپار به من. بذاریم آدرین.

بنظر میرسه دیگران هم این اسمو بیشتر می پسندن. ما هم گفتیم فعلا اوکی. تا اطلاع ثانوی و در صورت پیدا نشدن نام بهتر اسمش همینه دوستان عزیزم.

ماه رمضون سخته تو اداره کار کردن. بهمون کوفت هم نمیدن. قدیما حداقل دو تا قطره چای میریختن تو حلقمون. الان اونم ازمون دریغ میکنن.

تو آیه دوم آیت الکرسی میگه هیچ اجباری در دین نیست. پس چرا تو این مملکت همه چی اجباریه؟

جمعه رفته بودیم بابل ملاقات پدر همسر تو راه برگشت هر چی فکرشو بکنید خوردیم. حتی بستنی هم لیس زدیم. به همسر گفتم اگه ما رو بگیرن من عذرم موجهه باردارم و نمیتونم روزه بگیرم ولی تو رو صد در صد جریمه میکنن شلاقت هم میزنن تازه.

گفت داریم تو مملکتی زندگی میکنیم که اگه تو خیابون چیزی بخوری میبرنت شلاقت میزنن. این همه عقب موندگی رو کجای دلم بزارم؟

البته باهاش موافقم. ولی خب چه میشه کرد. همینه دیگه. باید بار و بندلیو ببندیم و از این مملکت متواری شیم.

من معمولا تو تصمیمگیریها خیلی سریع عمل میکردم. ولی تو قضیه اسم بچه و تعیین نوع زایمان اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم.

با هرکسی صحبت میکنم نظرم برمیگرده. یکی میگه طبیعی خوبه میگم باشه طبیعی می زام. یکی میگه نه بابا طبیعی چیه وسطش می مونی و به غلط کردن می یفتی. بعد میگم ای وای راست میگه ها چه کاریه؟ سزارین میکنم. خیلی شیک و مجلسی میرم میخوابم بچه م نیم ساعت بعد بغلمه.

بعد میگن ولی سزارینم بعدش حتی یه خمیازه هم بکشی درد شدید میکشی. میگم وای نه همون طبیعی میزام.

بعد میگن ولی طبیعی  ممکنه چسبندگی و بخیه و ..... بگیری و پدرت در می یاد. میگم ای وای چه کاریه خب؟ همون سزارین میکنم.

آخرش نفهمیدم باید چیکار کنم.

دکتر خودم که خیلی سختگیره و زیر بار سزارین بی مورد نمیره. اما میشناسم دکتری رو که سزارین میکنه. باید تصمیم بگیرم اگه قرار به سزارین باشه باید همین الان دکترمو عوض کنم.

وایییییییییییییییی من چرا نمیتونم تصمیم بگیرم. نمیشه سزارین کنم ولی درد نکشم؟؟؟؟؟؟؟

اصلا چرا زایمان انقدر سخته؟ بخدا ما خانمها گناه داریم. چرا انقدر در حقمون اجحاف شده؟

چرا همه بدبختیا مال ماست؟ چرا دختر زاییده شدیم؟



۲۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۴۴
پرنسس معتمد

دیگه باید در باب محاسن همسر عزیز و مهربونم یه کتاب بنویسم.

یه توضیح کلی بدم خدمتتون که همسر اینجانب اصلا و ابدا آدم مذهبی نیست. کلا این مسائل رو کوته فکرانه میبینه. خب منم مذهبی نیستم ولی به خدا خیلی اعتقاد دارم و نماز هم میخوندم قدیما. از ماه 5 بارداری دیگه نخوندم. برام سخت شده بود منم تنبلی کردم و دیگه نخوندم ولی بعد از زایمان دوباره شروع میکنم.

حالا این همسر اینجانب باوجودیکه اصلا این چیزارو قبول نداره ولی هیچوقت نماز خوندن منو به سخره نگرفت و تو این قضیه سنگ اندازی نکرد. کلا به این مسائل کاری نداره. (چهار تا فاکتور مثبت هم داره دیگه)

ولی خیلی جالبه که این آدم درمواقع حساس زندگیش خدا و پیغمبر رو قبول داره از درگاهشون کمک هم میخواد.

یکی از این مواقع حساس زندگی زمان فوتبال دیدنه. بسم الله بسم الله میگه یا ابوالفضل میگه. یا خدا میگه.

خلاصه یهو یه انسان معتقد میشه.

فکر کنم تو تمام زندگیش همسرم هیچوقت نذر نکرده بود. تا اینکه....

روز تصادف پدرش زمانی که پدرشو بردن اتاق عمل آقا نشست به درگاه خدا نذر کرد که اگه پدرش زنده بمونه و دستشم قطع نشه و درست بشه فلان کار رو انجام میده.

فکر میکنین چه نذری کرد؟ خداییش چی فکر میکنین؟؟؟؟

چند روز پیش اومد بهم گفت ببین یه نذری کردم تو رو خدا مانع انجامش نشو. گفتم تو؟؟؟؟ نذر؟!!!!!‌ از کی تا حالا تو خداشناس شدی؟؟؟؟؟؟

حالا چه نذری کردی؟

گفت ببین من باید حتما این کار رو انجام بدم.

گفتم خب بگو. چه گندی زدی؟

گفت به خدا گفتم اگه پدرم اوکی بشه و همه چی بخیر بگذره من یه بچه از پرورشگاه می یارم و بزرگش میکنم.

یه توضیحی اینجا بدم من اصلا با این کار مخالف نیستم از بچگی هم تمایل خیلی زیادی به اینکار داشتم ولی الان که هنوز بچه خودمون بدنیا نیومده و این آقای همسر هم شدیدا گشاد تشریف دارن و تو امورات منزل کمک نمیکنن و منی که توان و انرژی بالایی ندارم و همین الان هم غصه اینو دارم که چطوری هم به بچه برسم هم به کارهای خونه هم کار اداره هم کار بیرون هم مهمانهای وقت و بی وقت و ........

نمیدونم قراره چطوری از پسش بر بیام.

الان تنها چیزی که کم دارم یه فرزند دیگه ست.

بعدشم این دیگه چه جور نذریه که قراره من رو هم 100 درصد درگیر کنه؟؟؟؟ مگه برای همچین نذری نباید قبلش رضایت من رو هم میگرفت؟؟؟؟؟؟

آقا تو عمرش هیچ نذری نکرده حالا اومده واسه من یه نذری کرده که تا آخر عمرش هم خودش درگیرشه هم من.

اصرار هم داره که زودتر اقدام کنیم.

البته میدونم به این راحتیا هم نیست. شاید به مایی که خودمون بچه داریم و بچه مون هم پسره یه بچه دختر ندن.

تازه اسمشم قراره بزاریم سلنا. یعنی بچه adopt شدمون اسم داره بچه خودمون که حدود یه ماه دیگه بدنیا بیاد هنوز اسم نداره.

هر روز هم به من میگه ببین بین بچه هامون فرق نذاری. به هر دو یکسان محبت کن.

منم فقط چپ چپ نگاش میکنم. میگم آره تو برو دنبال تفریحاتت من بمونم و این خونه و زندگی و دو تا بچه قد و نیم قد.

یعنی نذر دیگه ای اون لحظه به ذهنت نرسید. نتونستی یه ذره به خودت زحمت بدی یه نذری بکنی که فقط خودت موظف به انجامش باشی؟؟؟؟

بهش گفتم من مخالف اینکار نیستم. ولی الان به هیچ عنوان نمیتونم. باید صبر کنیم این بچه از آب و گل در بیاد بعد راجب اون فکر کنیم. تازه نیاز نیست حتما بیاریمش پیش خودمون میتونیم هزینه هاشو کامل تقبل کنیم.

گفت یعنی از داشتن کانون گرم خانواده محرومش کنیم؟

گفتم مسئولیت خیلی سنگینیه. تو اصلا نمیفهمی داری چیکار میکنی. به این آسونیها هم نیست.

همسر که زیر بار نمیره. ولی من بعید میبینم adopt کردن به این راحتیا باشه. احتمالا فقط بتونیم سرپرستیشو قبول کنبم. که خب این هم کار خوبیه.

پدر همسر هم هنوز تو بیمارستانه حدود 15 تا 20 روز دیگه هم باید بمونه. دیگه از اون و توقعات و انتظاراتشون از کادر بیمارستان نگم دیگه. فکر میکنن اونجا هتل 7 ستاره ست و همه باید دربست در اختیارشون باشن.

بماند. حال ندارم الان راجب اون صحبت کنم.

دیگه ساعات طولانی تو اداره نشستن برام سخت شده حس میکنم خیلی به معده م فشار می یاد . هنوز تو ماه هشتمم. این ماه هم تموم بشه برم تو 9 ماه حداقل میگم دیگه اخراشه. هنوز سیسمونی رو تکمیل نکردم. این هفته باید به فکر اینها هم باشم.

در مورد اسم هم از بین این چند تا یکی رو انتخاب میکنیم

آرسام . آیهان. ادوین. آدرین. مرتیا.

خودم هیچ کدوم رو خیلی دوست ندارم. ولی به هر حال باید یکی رو انتخاب کنیم دیگه. همسر میگه آدرین بگیریم که بین المللیه . دیگه خسته شدم. از این چند تا هر کدوم شد دیگه برام مهم نیست.



۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۰
پرنسس معتمد

همسر مدارک پدرشو برد به دو عدد متخصص تو بابل نشون داد. عمه همسر که هم پرستاره هم تهران زندگی میکنه هم مدارک رو برده به 2 عدد متخصص دیگه تو تهران هم نشون داده.

همشون یه توصیه مشترک کردن.

فعلا دست به کتفش نمیزنیم نباید حرکتش بدین. چون فعلا ثابتش کردن. باید همینطور بمونه همینجوری خودش جوش بخوره و بعد با فیزیوتراپی هم دستش هم کتفشو درمان کنیم.

پس نیاری نیست انتقالش بدن تهران. نیاز نیست جراحیش کنن. نیاز نیست اون همه هزینه کنن.

آخیشششششششششششششش خدا کنه نظرشون عوض نشه.

فعلا خطر از بیخ گوشمون رد شد. امیدوارم داستان جدید شروع نشه.

دیشب همسر میگفت ای وای قیمت ماشینها چرا انقدر زیاد شده؟ حالا چطوری برای بابام ماشین بخریم؟!!!!!

ماشین بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بخریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کی بخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما بخریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم همینجوری گفت یا واقعا قصد داره برای پدرش ماشین بخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به ما چه ربطی داره؟؟؟؟ بنظر میرسه نمیخوان ماشینو تعمیر کنن میخوان همینجوری بفروشن و یه ماشین جدید بخرن.

به سلامتی پول نداره بده باباش برای خودش ماشین بخره.

وای بیصبرانه منتظرم آخر ماه بشه موعد چکها برسه این مردک پولارو بریزه چکها رو پاس کنه. آخه همینطوری داره یکریز پول خرج میکنه. البته مامانش بهش گفته کارت بابا هست توش پول هم هست بگیر کارتو با این کارت خریدارو انجام بده.

آقا ولی قبول نکرد و همه هزینه رو داره از جیب میده. خدا به خیر بگذرونه. امیدوارم چکها پاس بشه.

این روزها بیشتر وقتها تو خونه تنهام. بیشتر شبها هم تنهام. چون همسر درگیر بیمارستان و کارهای پدرشه.

امروز نوبت دکتر دارم باید برم سونوگرافیمو نشونش بدم و چک بشم. میخوام بهش بگم تورو خدا منو سزارین کن من توان و تحمل درد زایمان طبیعی رو ندارم. یه ذره التماسش کنم شاید دلش برام بسوزه. البته این دکتره خیلی خشک و جدی و بداخلاقه. نمیدونم چطوری باید راضیش کنم. اصلا نمیشه زیاد باهاش حرف زد زود عصبانی میشه. بیشعور.

خدمتتان عرض کنم که تو ماه هشت بارداری هستم. هنوز بنظرم خیلی مونده تا تموم بشه. این روزا پسرم خیلی شیطونی میکنه. ولی من کلا زیاد تحویلش نمیگیرم. چرا؟؟؟ نمیدونم. هنوز حس خاصی بهش ندارم. بچه ست دیگه.

تمام فکرم بیشتر مشغول نحوه زایمانمه. میترسم از زایمان. این چه داستانیه دیگه. اصلا چرا مذکر آفریده نشدیم؟ خیلی راحتن مردا.

یه عالمه خرید دارم. هوا هم گرم شده و ما اسپیلیت واجب شدیم. باید بخریم. با کدوم پول؟؟؟؟ خدا داند و بس.

تو اداره هم هنوز این چیلرها رو روشن نکردن داریم آب پز میشیم اینجا. هوا هم اینجا شرجیه. آدم نفسش بند می یاد. ابلهان میخوان از شنبه دیگه روشن کنن. واقعا تحملش سخته.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۷
پرنسس معتمد

از مهر پارسال که ما خونمونو خریده بودیم و بخاطرش کلی زیر بار قسط و وام و چک رفته بودیم نگران ماه اردیبهشت امسال بودیم. چرا؟؟

چون تو اردیبهشت همسر سه عدد چک داشت که باید حتما پاس میشد. از اونجاییکه بعد خونه خریدن اوضاع مالی ما جوری پیش میره که خیلی هنر کنیم هر ماه بتونیم قسطامونو و چک هامونو پاس کنیم و به خرج خونه هم برسیم. چون جدای خونه خریدن ما برای تجهیزات داخل خونه هم بین 30- 40 میلیون هزینه کردیم که اینها هم همه وام بود که گرفته بودیم.

القصه اینکه توی این چند ماه نتونستیم هیچ پس اندازی داشته باشیم. البته از عهده خودمون براومدیم و از کسی کمک نخواستیم.

تو این هاگیر و واگیر من یکی از وامهایی که گرفته بودم 7 میلیونش برام مونده بود. یعنی سعی کردم ندید بگیرمش. به چند دلیل.

چون همسر خیلی آدم آینده نگری نیست و ما داریم بچه دار میشیم نباید خالی بشیم و از طرفی بعد از اینکه رفتم مرخصی زایمان حقوقم خیلی کم میشه و من باید از عهده خرج خودم و قسطهام بر بیام.

ما دو تایی با هم ماهی 5 میلیون فقط قسط داریم. هر ماه هم چک داشتیم. برای ماه اردیبهشت جدای قسطهامون حدود 20 میلیون هم چک داشتیم یعنی داریم. خب با خودمون فکرکردیم که ما الان اگه قسطهامونو بدیم نمیرسیم چکهامونو پاس کنیم.

پس اول ماه که شد تصمیم گرفتیم این ماه قسطها رو پرداخت نکنیم و تمام حقوقمونو بزاریم برای پاس کردن چکها. جالب اینجا بود که این ماه جدای چکها، بیمه ماشین همسر هم تمام میشد و حدود 2 میلیون هم ماشین رو بیمه کرد.

و من دیدم هیچ رقمه این چکها پاس نمیشه مگه اینکه من اون 7 میلیون رو بیارم وسط که همین کار رو هم کردم. البته بازم جور نشده بود.

بالاخره از خیلی چیزا زدیم  تا تونستیم این مبالغ چکها رو ردیف کنیم. ولی میدونستیم ماه سختیه و باید تو هزینه هامون خیلی صرفه جویی کنیم.

چکها مال آخر ماهه. به همسر گفتم همین الان پولها رو بریز به حساب جاریت تا خیالمون جمع باشه و دیگه استرس خرج کردن پول رو نداشته باشیم.

گفت حالا چه عجله ایه؟ آخر ماه میریزم دیگه.

سه شنبه هفته قبل یعنی دقیقا شب قبل از نیمه شعبان.

ساعت 7 غروب بود که دیدم همسر هنوز نیومده خونه زنگ زدم ببینم کجاست. دیدم جواب نمیده. صبر کردم ببینم خودش کی بهم زنگ میزنه . حدس زدم دستش بند باشه.

بعد از یک ربع دیدم هنوز زنگ نزده. دوباره زنگ زدم بازم جواب نداد.

یکمی مشکوک شدم. معمولا جواب میده.

تا اینکه نیم ساعت بعد خودش زنگ زد و با یه حالت پریشون گفت پدرش تو جاده تصادف کرده یعنی ماشینش چپ کرده و الان تو بیمارستان فلان شهره.

خیلی هم به هم ریخته و نگران بود. پرسیدم حالش چطوره؟ گفت دست چپش نابود شده. رگش و اعصابش قطع شده و از سه جا شکته و کتفش هم خورد شده و ....

حالا اون شب اصلا متخصص عروق پیدا نمیکردن. چند تا  دکتر معروف ساری همه مرخصی بودن. مجبور شدن پدرش رو از بیمارستان زیراب ببرن بابل یه بیمارستان دولتی. چون یه خانم دکتری اونجا متخصص عروق بود و میتونست جراحیش کنه که البته اون هم تا ساعت  7 غروب جراحی داشت و رفته بود که به مراسمش برسه. فکر کنم عروسی دعوت بودن.

تا اینکه از بیمارستان زنگ زدن و بهش گفتن مریض بدحال داره و باید بیاد.

خانم دکتر اومد و قبل اینکه بره اتاق عمل گفت ممکنه مریضتون دووم نیاره ممکنه دستش قطع بشه هر احتمالی رو بدین. من تلاش خودم رو میکنم ولی من فقط میتونم رگشو پیوند بزنم اعصابش دیگه کار من نیست. الانم نمیتونیم دست به کتفش بزنیم. اون باید جدا طی چند مرحله عمل بشه.

خلاصه اینکه از همسر رضایتنامه گرفتن و رفتن اتاق عمل.

ساعت 10 و نیم شب عمل شروع شد و تا 6 صبح ادامه داشت.!!!!!

از اون طرف هم مادر همسر رسیده بود بیمارستان و عموهای همسر و دختر عموی همسر هم بودن بیمارستان. همه تا صبح بیدار و منتظر بودن.

منم خونه بودم دیگه ولی هر چند ساعت یکبار زنگ میزدم و وضعیت رو سئوال میکردم.

بعد از عمل دکتر گفت از رگ پاهاش گرفتیم و به دستش پیوند زدیم. عصبش رو هم درست کردم. سه تا شکستگی دستش هم ارتوپد عمل کرد ولی کتفش رو نمیتونیم فعلا دست بزنیم.

اما ممکنه این پیوندها جواب نده و دستش سیاه بشه و مجبور بشن دستشو قطع کنن.

همسر و اطرافیانش خیلی استرس داشتن. پدره رو بردن آی سی یو.

همون روز همسر ساعت 10 صبح داغون اومد خونه و فقط رفت روی تخت خوابید. البته هر 10 دقیقه یه نفر زنگ میزد و حال پدرشو میپرسید. دیگه نگم که همه فامیلاشون از همه جای ایران برای عیادت اومده بودن. البته تو آی سی یو اجازه ملاقات نداشتن. ولی خب دیگه اومدن دیگه. منم استرس اینو داشتم که الان همشون می یان خونه ما میمونن و ما تو این اوضاع و احوال من و شرایط مالی نامساعد باید چیکار کنیم.

همسر که جنازه بود به بابام زنگ زدم گفتم بیاد دنبالم تا با هم بریم میوه بخریم برای مهمانهای احتمالی.

کلی خرید کردم و اومدم خونه و تند تند خونه رو تمیز کردم. دوش گرفتم. میوه ها رو شستم و جابجا کردم که همسر گفت میخواد دوباره بره بیمارستان.

گفتم منم باهات می یام. با هم رفتیم اونجا. البته کسی رو داخل راه نیمدادن فقط پشت در ایستاده بودیم.

همه اقوامشون هم اومده بودن برای عیادت از جاهای مختلف.

پدر و مادر من هم برای عیادت اومده بودن که بعد از یه ساعت من با پدر و مادرم برگشتم خونه.

هزار تا فکر و خیال تو سرم بود. از طرفی دلم نمیخواست پدرشوهر انقدر اذیت بشه و درد داشته باشه. از طرفی تو این فکر بودم اونها که آدمهای آینده نگر و پول جمع کنی نیستن همه پولاشونو خرج تفریح و گردش و ... میکنن. درنتیجه این همه هزینه های بیمارستان و .... کی باید بده؟؟؟؟ همسر؟؟؟؟؟؟ اونم با پولی که به زحمت برای پاس کردن چک جمع کرده بودیم.

اون شب همسر اومد خونه و من خیلی سعی کردم به یه طریقی بفهمم تا اینجا چقدر هزینه کردن و از این به بعد چقدر قراره هزینه کنن.

پرسیدنش سخت بود چون هر جوری سوال میکردم فوری میگفت تو فقط به فکر پولی؟

نه من فقط به فکر پول نیستم ولی خب چک که شوخی بردار نیست. دیگه قسط نیست که بتونیم این ماه پرداخت نکنیم. درضمن اگه بخوایم همه اینا رو جمع کنیم و بزاریم برای ماه دیگه واقعا از پسش بر نمی یایم. تازه من برای بند ناف بچه هم  باید اقدام کنم اونم 2 میلیون و 700 هزار تومن هزینه ش میشه که همش فکر میکردم اونو دیگه باید چیکار کنم.

یعنی در بهترین شرایط هم از پسش بر نمی یایم چه برسه بخوایم هزینه جراحی های پدرشوهر  رو هم بدیم.

خلاصه یه جوری از زیر زبونش کشیدم که هزینه چقدر شد که گفت چون بیمارستان دولتی بود و با آمبولانس منتقلش کردن فعلا هزینه ای پرداخت نشد.

یکمی خیالم راحت شد. گفتم آخیش. این هم حل شد. ولی   .....................

حالا که چند روز از عمل جراحی گذشته باید برای کتفش هم یه فکری بکنن. اگه همون بیمارستان عمل کنن که هزینه ش فکرکنم خیلی کم بشه. اما حضرات اون بیمارستان رو قبول ندارن و از دیروز تا حالا در بدر دنبال یه دکتر خوب تو تهران و تو بیمارستانهای خصوصی هستن.

هر چی بیشتر هم میگذره مصمم تر میشن.

هی با خودم حساب کتاب میکردم که یعنی هزینه ش چقدر قراره بشه که کاشف بعمل اومد اگه ببرن بیمارستان خصوصی تهران با اون دکترایی که فوق تخصص دارن هزینه جراحیش حدود 50 میلیون تومن میشه.

حالا از دیشب تا حالا دارم دیوونه میشم که اینا قراره چیکار کنن و با خودشون دقیقا چی فکر کردن.

خودشون که 50 میلیون ندارن . قراره کی این پولو پرداخت کنه.

آخه آدمی که تو این جور مواقع دنبال بهترین بیمارستان و بهترین درمان میگرده نباید قبلش برای خودش به اندازه کافی پول پس انداز داشته باشه؟؟؟؟؟ که اینجور مواقع بارشو رو دوش کس دیگه ای نندازه؟

حالا موندم قراره چه اتفاقی بیفته. 20 میلیون پول چک رو هم همسر بده به اونها برای 30 تومن بقیه قراره چیکار کنه؟

دیشب از این فکر و خیالها فقط 2 ساعت خوابیدم. تقریبا تمام شب بیدار بودم. واقعا نمیدونم میخوان چیکار کنن. و اصلا رو چی حساب کردن که میخوان این همه هزینه کنن.

نمیگم نباید به فکر درمان باشن. میگم یعنی اون زمانی که من همیشه میگفتم آدم باید به فکر پیری و کوریش باشه همه میخندیدن و مسخره میکردن که ما معتقدیم باید زندگی کنیم و هر چی داریم صرف تفریح و گشت و گذار کنیم حالا اینجور مواقع چه تصمیمی باید بگیرن؟

دقیقا تو همین ماه باید همچین اتفاقی می یفتاد؟؟؟؟؟؟

تو این چند روزه خیلی چیزا تو ذهنم اومد. همسر این روزا خیلی ناراحته و بیش از اندازه استرس داره. داره دیوانه میشه.

کم مونده سرشو محکم بکوبه به دیوار. از بس فکر کرده مغزش داره منفجر میشه و هر لحظه احتمال داره سکته مغزی کنه.

نمیدونم چرا این روزا بیشتر یاد کارهای بدش می یفتم. اون دورانی که منو اذیت میکرد. به پدر و مادرم بی احترامی میکرد. بی ادبی میکرد. ملاحظه من و خانواده مو نمیکرد.

نمیدونم چرا هر دفعه که داغون دیدمش فقط یه کلمه تو ذهنم اومد (کارمای اعمال).

فکرشم نمیکردم اینجوری تقاص پس بده. چون از طرفی شاهد درد کشیدن پدرش و ناراحتی مادرش هست. از طرفی باید تصمیم بگیره چیکار کنن برای باباش. از طرفی از نظر مالی تو مضیقه ست.

یاد خودم می یفتم که بابت کارهاش چقدر غصه میخوردم و از ناراحتی پدر و مادرم ناراحت میشدم و ....

ولی این چه جور تقاص پس دادنیه که منم درگیرشم؟؟؟ که منم باید غصه بی پولیمونو بخورم؟ این چه جور عدالیته؟

راستی گفته بودم که شوهرم با شوهرخاله م اصلا خوب نبود و کاری کرده بود که من با خانواده خاله اینا بعد از ازدواجم کلا قطع رابطه بودم؟

همون خاله ای که پسرش چند ماه پیش فوت کرد و من بزرگترین حسرتم این بود که منی که از بچگی با پسر خاله و دختر خاله م بزرگ شده بودم تو 3-4 سال اخیر خیلی کم دیدمش و خیلی کم باهاش برخورد داشتم که مبادا آقا بهش بر بخوره.

شوهر خاله من یه وکیل خیلی معروفه و وضع مالی خیلی خیلی خوبی دارن و خب من نمیدونم ولی بعضی ها میگفتن برای موفق شدن تو پرونده هاش یه سری کارهایی هم میکنه که به مذاق خیلی ها خوش نمی یاد.

یادم نمیره همون روزای اول که پسر خاله م فوت کرده بود اومده بود بهم میگفت فلانی و فلانی که شوهرخاله تو میشناسن همه گفتن حقش بود همچین اتفاقی برای پسرش افتاد.

این جمله خیلی دلمو سوزونده بود. نه بخاطر اینکه به شوهر خاله م حرفی زده بخاطر اینکه به هر حال یه خانواده پسر 24 سالشونو تو یه تصادف از دست دادن و تو بدترین شرایط روحی بودن و اون خانواده خاله من بود و به من خیلی نزدیک بودن مطمئنا این جمله برای من خیلی سنگین بود.

دیشب همش تو دلم بهش میگفتم حالا خوبه من بیام بهت بگم چون تو آدم بدی بودی و اینهمه مارو اذیت کردی حقت بود همچین اتفاقی برای خودت و خانواده ت افتاد؟؟؟؟؟؟





۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۱
پرنسس معتمد

حالا بچه حتما باید اسم داشته باشه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

نمیشه همینجوری صداش کنیم بچه.

یا بگیم پسره!!!!!

یا میتونیم تا کوچیکه بهش بگیم نی نی.

یکمی بزرگتر شد بهش بگیم کوچولو.

یه خرده دیگه بزرگتر شد بهش بگیم عسلم.

وقتی به سن نوجوونی و گستاخی رسید میتونیم بهش بگیم هوی وحشی.

به سن جوونی که رسید بهش میگیم یابوی جاهل.

حالا برای بعدترش فرصت هست فکر کنیم. خب چه اشکالی داره؟

تنوع هم داریم. اسمش برامون تکراری نمیشه.

بد میگم خداییش؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!



۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۲
پرنسس معتمد

چرا؟ چرا؟ چرا من نمیتونم اسم انتخاب کنم. نی نی م حدود 2 ماه دیگه می یاد من هنوز براش اسم انتخاب نکردم. تقصیر همسر هم هست اونم از هیچ اسمی خوشش نمی یاد. منم همینطور.

اگه دختر بود هر دو از اسم سلنا خوشمون می یاد صد در صد میگرفتیم سلنا. ولی نی نی گلم پسره. چرا هیچ اسم پسری قشنگ نیست از نظر من؟؟؟؟

دوستان عزیز یه لطفی بهم بکنین چند تا اسم پیشنهاد بدین باشد که مورد پسند واقع شود.

واقعا دیگه کم آوردم.

راستی هوا چقدر خوب شده امروز. یه چند روزی بود به شدت بارون می بارید. هوا هم خیلی سرد بود. امروز رنگ آفتاب رو دیدیم. دمای هوا هم بالاتر رفته. هوا بهاری شده.

ما خونه قبلی که بودیم پیاده روهای کوچه مون پر بود از درخت نارنج. بهار که میشد بوی عطر بهار نارنج مستم میکرد.

من عاشق بوی بهار نارنجم. اصلا ازش سیر نمیشم. یادمه با یکی از همسایه هامون که اونم تو ادره همکارمه میرفتیم پیاده روی و از بوی عطر بهار نارنج لذت میبردیم.

چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

این خونه با وجودیکه کنارمون یه پارک کوچولو سرسبز و خوشگل هست ولی دریغ از یه دونه درخت نارنج.

هر دفعه از خونه میرم بیرون هی بو میکشم ببینم بالاخره میتونم بوی بهار رو حس کنم.

متاسفانه نیست. ولی خب تو اداره مون درخت نارنج داریم میتونم کمبودهامو اونجا جبران کنم.

هنوز خیلی احساس سنگینی ندارم. همیشه میشنیدم که خانم باردار احساس سنگینی زیاد داره و نمیتونه راحت راه بره.

من هنوز احساس سنگینی ندارم. راحت هم راه میرم. ولی عمدا نمیخوام زیاد خودمو خسته کنم بخاطر همون طول س.ر.و.ی.ک.س.م 

فردا نوبت سونو بررسی بارداری دارم. برم ببینم نی نی م قد  و وزنش چقده. و شرایطم کلا چطوریه.

تو آپارتمانمون فعلا با یک عدد همسایه. همون طبقه بالای ما که بچه هاش رو اعصابن، خوش و بش کردم . یعنی روی خوشمو نشون دادم بخاطر اینکه با هم سوار آسانسور شدیم نمیتونستم اخم و تخم کنم.

برای سیسمونی هم یه تخت و کمد دیدم خوشم اومد هنوز سفارش ندادم ولی باید سفارش بدم.

یه ست بیمارستانی و یه دست لباس به همراه سرهمی هم گرفتم.

نمیدونم آغوش چقدر کاربرد داره. ولی یه ست دیدم از کالسکه و کریر و ساک بچه و روروئک و آغوش دیدم قشنگ بود میخوام بخرم ولی نمیدونم آغوش به دردم میخوره یا نه. مامانای عزیز خواهشا تجربیاتتونو در این زمینه در اختیارم بزارین.

راستی فرش اتاق کودک که جزء سیسمونی نیست. فکرکنم اینو باید بابای بچه زحمت بکشه بخره.

چون سیسمونی که مامان بابام میخرن. راستی خانواده همسر چه وظیفه ای دارن تو این قضیه؟ من نمیدونم. باید چیکار کنن؟ نمیشه اونها اصلا به زحمت نیفتن و تمام خرج و مخارج و زحمتها گردن خانواده دختر باشه. والا. گیر آوردن مارو.

بعدشم اینکه نمیدونم پسرم چه شکلیه. هیچ تصوری از قیافه ش ندارم. یه ذره کم طاقت شدم دلم میخواد زودتر ببینم پسرکمو.

اوه چرا اسم نداره بچه م؟؟؟؟

شبها خیلی خوب نمیخوابم. ولی روزها بعد اینکه از اداره میرم خونه انقده خواب دارم وقتی هم میخوابم خیلی عمیق و راحت میخوابم.

دلم یه پیاده روی میخواد اونم شبها اونم تو این هوا اونم با همسر. ولی خب نمیشه . نباید خودمو خسته کنم.

تو اداره دستشویی رفتن خیلی سخته. توالت فرنگی داریم ولی کثیفه نمیشه ازش استفاده کرد.

همه اطرافیانم که باردار بودن زایمان کردن و نی نی شونو دیدن. من از همه عقبترم. نمیخوام. البته الان یک عدد همکار دیگه م هم بارداره اون از من عقبتره.

میدونم مسابقه نیست. ولی خب من دوست داشتم منم زودتر 9 ماهم تموم میشد و آزاد میشدم.

هر روز کپسول ازونیوم 40 رو قبل از صبحانه میخورم. اگه نخورم سوزش معده نمیزاره زندگی کنم.

چند بسته پوشک باید برای بچه بخرن مامان اینا؟

خودم برای بیمارستان چه لباسی باید ببرم؟ موهامو کی رنگ کنم؟ تا قبل از زایمان نمیخوام موهامو رنگ کنم. نی نی تشریف فرم اشدن بعد میگم خواهرم بیاد خونمون موهامو رنگ کنه. ولی میترسم بوی رنگ مو نینی مو اذیت کنه.

چرا من همیشه گشنه ام؟

همین الان غذا خوردم بازم ضعف دارم. فعلا 64 کیلو هستم قبل از بارداری 57 بودم. نمیدونم این دو ماه آخر چقدر قراره اضافه کنم.

ولی کلا خدارو شکر خیلی افقی عمودی رشد نکردم فقط شکمم بزرگ شده اونم نه خیلی زیاد.

نی نی م فکر کنم خست هشد. هی تکون میخوره. برم یه ذره نازش کنم بچه م آروم شه. راستی من اصلا باهاش حرف نمیزنم. حوصله ندارم.




۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۵۸
پرنسس معتمد

سلااااااااااااااااااااااااام به دوستان عزیزم. سال نوی همگی مبارک. انشاء الله سال خوب و خوش و پربرکتی داشته باشین.

آخیش بالاخره عید تموم شد و از دست این مهمانای نوروزی راحت شدیم. تموم نمیشن. یکی می یاد میره بعد اون یکی می یاد بعدش یکی دیگه می یاد.

آقا یکی به این شوهر بیشعور ما بفهمونه که مهمانهای نوروزی رو که صرفا جهت عید دیدنی می یان به زور برای شام نگه نمیدارن. بعدش هم نمیرن فلان قدر پول بدن غذا بخرن و کلی بریز و بپاش کنن. اونم تو این شرایط مالی ما که تا خرخره قسط و چک داریم و به زور از پسش بر می یایم.

انقدر تو این عید و تعطیلات خرجهای الکی و بیخود کرده که حد و حساب نداره. حاتم طایی هم هست به این و اون پول هم قرض میده. اونم کسی که 6 ماه پیش هم 10 میلیون تومن ازش قرض گرفته و هنوز پس نداده و حالا حالاها هم نمیتونه پس بده بازم ازش تقاضای پول میکنه و این آقا بدون اینکه به شرایط بحرانی خودش فکر کنه خیلی راحت پولو به حساب طرف میریزه.

نمیدونم از دست این ولخرجیهاش به کی باید شکایت کنم. هیچ کس نمیفهمه. به خانواده خودم که نمیتونم بگم. خانواده خودشم از این بدترن . کلا این چیزا حالیشون نمیشه. باری به هر جهت زندگی میکنن. جوری خرج میکنن که انگار امروز آخرین روز زندگیشونه و باید همه پولاشونو همین امروز خرج کنن.

چقدر از این بی برنامگی ها بدم می یاد. یه ذره آینده نگر نیستن این خانواده.

بعد اونا طرز زندگی مارو قبول ندارن. همش میگن آدم باید از مال و اموالش استفاده کنه و لذتشو ببره.

همین طرز فکرشون بوده که کوفت ندادن به بچه هاشون.

به شدت هم خودشونو قبول دارن و فکر میکنن بهترین روش زندگی رو خودشون دارن انجام میدن.

بگذریم از این مقوله و برسیم به عید شلوغ پولوغ امسال.

من مثلا قرار بود امسال مراعات کنم و زیاد خودمو خسته نکنم. تا دلتون بخواد مهمانی رفتیم و مهمان اومد خونمون.

آقا هم که خوش تعارف. دیوانه م کرد از بس به همه اصرار کرد لنگر بندازن و انداختن.

خوبه میدونه من توانایی پذیرایی کردن و دولا راست شدن رو ندارم نکبت.

تازه برای سیزده به در هم میخواست منو ببره ارتفاعات جنگلی و ....

هوا تقریبا سرد بود بخصوص تو ارتفاعات.

که البته با مخالفت سرسختانه من مواجه شد و بالاخره منتهی شد به خونه مادربزرگ آقا.

هم اونجا جمع شده بودن و کلی غذاهای خوشمزه خوردیم . ولی خب چون تا آخر شب اونجا بودیم دیگه خیلی خسته شده بودم.

دیروز هم جاتون خالی تولد یکسالگی بچه دخترعموی همسر دعوت بودم. هیچکدوم از لباسام اندازه م نمیشد. بالاخره یه پیراهنی پیدا کردم که تونستم توش جا بشم. اتفاقا خوشگلم بود. همونو پوشیدم و چند تا عکس هم انداختم که از این دوران باشکوه بارداری عکس هم داشته باشم.

آخه تو عکس انداختن خیلی تنبلم.

تولد هم خوب بود ولی واقععا حوصله میخواد . من چرا اصلا حوصله این کارها رو ندارم. کی حال داره برای بچه ش تولد بگیره.

خیلی خسته کننده ست. نمیدونم شاید موقع ش که بشه  منم حوصله داشته باشم. ولی راستش با شناختی که از خودم دارم بعید میبینم.

بعد تولد هم اومدم خونه از اون همه سرو صدا خسته شده بودم. خونه رو تاریک کردم و رفتم رو تختم دراز کشیدم تا همسر هم اومد و با هم سریال دیدیم و بعد خوابیدیم.

الان تو ماه 7 بارداری هستم. بی صبرانه منتظرم این ماههای آخر هم بگذره و من خلاص شم از این وضعیت پنگوئن وار.

خوابیدن خیلی سخته. اینکه مجبورم فقط به پهلو بخوابم اذیتم میکنه. و این باعث میشه اکثرا شبها بیدارم و همیشه احساس خستگی دارم. ولی همینکه میتونم غذا بخورم برام کافیه. چون یادمه اوایل خیلی برای غذا خوردن اذیت میشدم و از همه غذاها بدم می یومد.

شکمم هم بزرگ شده. بیریخت شد هیکلم. ولی مهم نیست بعد زایمانم خودمو دوباره می یارم رو فرم.

نمیدونم چرا اصلا انگیزه برای هیچ کاری ندارم. حتی به بچه هم فکر میکنم میگم اوه حالا کی میخواد بچه بزرگ کنه.

در مورد زایمان هم تصمیممو گرفتم . باید سزارین بشم. به دکترم میگم. اگه قبول نکرد دکترمو عوض میکنم و یه دکتری پیدا میکنم که برام این کار رو انجام بده تو سزارین هم بیهوشی کامل میگیرم نه بی حسی از کمر.

همه کسانی که از کمر بی حس شدن بعدش دچار سردردهای وحشتناک شدن که من اصلا تحملشو ندارم.

بعدشم امیدوارم زایمان زودرس نداشته باشم. یکم نگران این قضیه هستم. چون اصلا مراعات نمیکنم.

هنوز سیسمونی نخریدم. هنوز اسم برای بچه م انتخاب نکردم.تمام کتاب اسو زیر و ر وکردم . یعنی هیچ اسمی نیست که من بپسندم. نمیدونم چرا.

نی نی هم خیلی تکون میخوره. بعضی وقتها شبها که به پهلو میخوابم یهو بیدار میشم میبینم متمایل به سمت شکمم خوابیدم نکنه نی نی اذیت بشه . نیمدونم والا. بالش بارداری هم نگرفتم. حوصله بیرون رفتن و خرید کردن رو ندارم.

شوهره هم زیاد همکاری نمیکنه باهام.

خلاصه اینکه فکر کنم پتانسیل افسردگی بعد زایمان گرفتن رو دارم. از همین الان بی انگیزگی رو کامل حس میکنم.

کارهای خونه هم تکمیل شد. آپارتمان ما خدارو شکر خیلی ساکته. فقط یه واحد هست که دو تا بچه فوق شیطون داره که یکسره تو خونه میدوان و جیغ و داد میکنن و از بخت ما دقیقا بالای واحد ما هستن.

و ما هر روز شاهد شیرین کاریهای این دوستان عزیز هستیم.

همسر عصبانی میشه و حرص میخوره. تا حالا دو بار هم زنگ زده به پدره شکایت کرده ولی چه فایده......

هنوز به هیچکدوم از همسایه ها روی خوش نشون ندادم. نه سلام و احوالپرسی گرم نه چیز دیگه ای.

الان با خودشو ن فکر میکنن من چه ادم عنق و بداخلاق و رو اعصابی ام. فکر کنم چشم ندارن منو ببینن.

برعکس همسر باهاشون خوبه. الان فکرمیکنن این آقا چقدددددددددددر مودب و با شخصیته.

چه جالب دقیقا برعکس فکر میکنن.

آقا پول نداریم اسپیلیت بخریم. به زودی هوا گرم میشه و تو هوای شرجی اینجا باید له له بزنیم.

تا آخر خرداد اوضاع مالی مون خیلی بیریخته. بعد از خرداد حداقل دیگه چک نداریم. فقط قسطا میمونه.

من اسپیلیت میخوام. از اون خونه اسپیلیتو نیاوردیم. چون مال مامانم اینا بود. خودشون خریده بودن. مال خونه بود.

همسر گفت برداریم ببریم ولی من مخالفت کردم گفتم دندت نرم خودت برو بخر.

حالا خشک و تر دارن با هم میسوزن. خداییش اگه لیاقت داشت انقدر سخت نمیگرفتم. ولی ثابت کرد که لیاقت نداره و قدر محبت رو نمیدونه.

وای چقد نوشتم. خسته شدم. حالا برم به امورات مملکت رسیدگی کنم . فعلا تا بعد.......

مهتاب جونم رمز پست جدیدتو به من ندادی.



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۳۵
پرنسس معتمد