ناگفته های پنهان زندگی

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

کاش میشد یه جوری از زیر این مهمونی شب یلدا در رفت. حوصله ندارم اصلا. نمیدونم باید چه لباسی بپوشم. لباسای قبلیم که اندازم نیست. لباسهای جدید بارداری هم که گرفتم دیگه خیلی گشاده. زیاد خوشم نمی یاد.

کلی خرید دارم ولی اصلا حال ندارم برم انجامشون بدم.

قرار بود این هفته یه خانمی بیاد خونمون خونه رو تمیز کنه. ولی کنسلش کردم چون ظهر روز پنج شنبه مراسم چهلم پدر همکارم هست و باید برم اونجا. چون هم اتاقیمه و خیلی با هم صمیمی هستیم نمیتونم نرم.

اینروزها هوا خوبه. هنوز زمستونی نشده. روزها آفتابه. شبها هم خب سرده. ولی باز فعلا قابل تحمله. چون من خیلی سردم میشه یه جورایی از زمستون می ترسم.

سه ماه پاییز هم داره تموم میشه به سلامتی. دو تا سه ماه دیگه هم بگذره نی نی رو میتونم ببینم.

پریشب خوابشو دیدم. اولین باری بود که خوابشو میدیدم. تو خواب همون چیزی رو دیدم که دلم میخواست باشه. حالا نمیدونم این مدل خوابها چقدر صحت داره. ولی خب زیاد هم مهم نیست.

بعد از اینکه رفتم دکتر برای معده ام چند تا قرص بهم داد که حالمو بهتر میکنه. از الان نگران اینم که وقتی قرصها تموم بشه باید چیکار کنم. البته دوباره باید برای نشون دادن سونو باید برم دکتر.

هفته دیگه باید برم سونو غربالگری و آزمایش مربوطه. بعد نتیجه رو ببرم دکتر. تا اونموقع قرصهام تموم میشه. اگه همچنان مشکل داشتم راجبش با دکتر صحبت میکنم.

یه مشکل دیگه ای که دارم بیخوابی شبونمه. شبها بطور اتومات ساعت 12 بیدار میشم و تا ساعت 3 الکی بیدارم. این خودش باعث احساس خواب آلودگی و خستگی روزانه ام میشه. مشکلات غذا خوردن و معده درد و رفلاکس معده هم که سر جاش هست.

واقعا دارم روزشماری میکنم این دوره زودتر تموم بشه. نمیخوام ناشکری کنم. ولی این شرایط رو اصلا دوست ندارم. خیلی دلم برای زمانی که حالم خوب بود تنگ شده.

دلم میخواد خوب باشم. سرحال باشم. عادی باشم. نمیدونم یه جورایی کم آوردم.

کاش حداقل غذا خوردن برام لذت بخش بود. یه انگیزه ای داشتم. البته دکترم گفت این وضعیت تا 2-3 هفته دیگه خوب میشه. امیدوارم که همینطور باشه. چون خیلی آزاردهنده ست.

کابینت خونمون رو هم دارن وصل میکنن. نصفه نیمه انجام شد. گاز صفحه ای و هود و سینک و سرویس روشویی توالت رو هم خریدیم.

فقط مونده شیر ظرفشویی و شیر روشویی توالت. برای شیر ظرفشویی میخوام دومنظوره شیلنگ دار بگیرم. ولی نمیدونم چه مارکی بگیرم که بهتر باشه.

دستگاه تصفیه آب هم باید بگیریم. کمدها و کتابخونه رو هم سفارش دادیم درستشون کنن.

بعد میمونه دیوار ال سی دی که باید طراح دکوراسیون داخلی بیاد اینکارو هم ردیف کنه. بعد باید بریم سراغ پرده ها. بعد هم لوستر باید بخریم.

لوسترهای این خونه رو نمیتونیم ببریم. مناسب اونجا نیست.

بعد به سلامتی میتونیم اسبابکشی کنیم. فکر نمیکنم تا قبل از عید کارمون تموم بشه. خیلی کار داریم.

خود مسئله اسباب کشی هم داستانیه برای خودش. خیلی دوست داشتم خودم یواش یواش ببرم وسایلو توش بچینم ولی با این حالم نمیتونم.

حداقل کاش برای عید خونه خودمون باشیم. 3 ماه بیشتر نمونده. واقعا خونه صفر خریدن این دردسرها رو هم داره. اگه خونه 4-5 سال ساخت میخریدیم. همه چیش تکمیل بود میتونستیم سریع اسباب کشی کنیم. این همه هم هزینه اضافی نداشتیم. تازه خونه هم چون صفر نبود میتونستیم با قیمت پایین تری بخریم. نمیدونم اصرارمون برای خونه صفر چی بود.



۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۹:۳۳
پرنسس معتمد

همچنان اسقاطم. البته امیدوارم با به پایان رسیدن 3 ماهه اول حالم یکمی بهتر بشه. 2 هفته دیگه 3 ماه تموم میشه. هفته دیگه هم باید برم برای غربالگری اول.

حال و روز درست حسابی ندارم. بیشترین مشکلم معده دردمه. از تنبلیم حال دکتر رفتن رو هم ندارم. میدونم اگه برم بهم یه قرص میده بهتر میشم.

ولی کی میخواد تو این هوای البته نه چندان سرد (جالبه شبها سرده روزها گرمه- جلل الخالق. اینجا شبیه کویر شده. قرار بود معتدل باشه) شال و کلاه کنه بره مطب دکتری که 3 ساعت هم باید بشینی.

از مهمانداری هفته قبل بگم که روز قبل از ورود حضرات (مادر شوهر. پدرشوهر. خواهرشوهر. شوهر خواهرشوهر. فرزند خواهر شوهر) کلی کار کردم. خانه به گند کشیده شده رو مرتب کردم جارو برقی کشیدم. بالکنها رو شستم. آشپزخونه و سرویس بهداشتی را نیز همچنین.

هر یه ذره کاری که میکردم بعدش مینشستم یه 5 دقیقه گریه هم میکردم. اعصاب و روانم به هم ریخته بود.

 همسر هم اندکی کمک کرد. البته نه خیلی زیاد.

شبش هم رفتیم خونه مادربزرگه چون حضرات فعلا اونجا تشریف داشتن.

قرار بود شب بیان خونه ما که خدا رو شکر نیومدن و فردا صبحش اومدن.

فرداش از صبح زود بیدار شدم قیمه رو بار گذاشتم. برنج رو هم شستم. بعد که مهمونها اومدن دیگه بقیه کارها رو خودشون کردن.

البته من هم پا به پاشون تو آشپزخونه بودم ولی خب اونها سکاندار بودن خدارو شکر.

بعد از ناهار و اندکی استراحت رفتیم بیرون . بعد رفتیم ملاقات شوهر دختر عموی همسر که همزمان با ما ازدواج کردن و الان بچه شون 9 ماهه هست.

شوهره دیسک کمرشو عمل کرده بود ما هم رفتیم ملاقاتشون. بعد برگشتیم خونه و ادامه پختن شام.

یه مسئله ای که اصلا خوشم نمی یاد دخالت بیش از حد خواهرشوهر تو کارهای ما هست.

در مورد خونه جدیدمون... اصرار داره خونه رو طبق میل ایشون درست کنیم. اصرار داره حتما فلان چیز رو اضافه کنین. فلان کار رو انجام بدین. اینجارو اینطوری تزئین کنین. اونجارو اینجوری بچینین.

انگار ما اینجا خودمون گاگولیم. بی سلیقه ایم. هیچی حالیمون نمیشه.

فقط در حد یه نظر دادن نیست ها. اصرار شدید داره که حتما انجام بدین. عکس میفرسته. آدرس میفرسته. هر روز زنگ میزنه میگه گرفتین؟ صحبت کردین با طراح داخلی و ....

هزینه هایی هم که نظراتشون برامون در می یاد بیشتر از 10 میلیون تومن میشه که الان تو این اوضاع و احوال مالی اصلا توان انجامشو ندارم.

جالبه که هر چقدر هم میگم بابا ما الان پول نداریم انگار تو کتش نمیره. انگار نمیفهمه من چی میگم.

آقا من به کی باید بگم خونه مو میخوام طبق سلیقه خودم بچینم خواهشا نظر ندین. نظر میدین  اصرار نکنین. آخه به شما چه ربطی داره؟ به همه چی هم کار دارن. از الان داره برای من تعیین میکنه سیسمونی اینو بخر اونو بخر اینجوری کار کن اونجوری بچین.

اومده خونه جدیدمونو ببینه داره به من میگه وسایلتو اینجوری بچین.

حس میکنم بهم توهین میشه قشنگ شعور منو زیر سئوال میبره. مگه خودم احمقم نتونم خونه مو  بچینم یا تصمیم بگیرم چیکار کنم.

بعد از اینکه فرداش تشریفشونو بردن. نشستم کلی فکر کردم و حرص خوردم بعدشم به همسر گفتم تمام نظرات خواهرت مال خودش. من هیج کدوم از ایده هاشو انجام نمیدم . پول مفت ندارم. الان خیلی کارهای مهمتر و واجبتر داریم.

نفری چند جا وام گرفتیم که کابینت و بقیه لوازم ضروری خونه رو تکمیل کنیم تازه اصلا معلوم نیست چقدرم کم می یاریم.

چند تا چک هم داریم که باید پاس بشه. خانم نفسش از جای گرم بلند میشه. اصلا درک نداره.

تازه من اصلا خوشم نمی یاد اینجوری تو زندگی خصوصی من دخالت کنن. من هیچوقت همچین اجازه ای به خودم نمیدم جایی که ازم نظر نخوان نظر بدم چه برسه به اینکه اصرار هم بکنم.

واقعا فهمدن اینجور مسائل انقدر سخته؟ پیش خودش دقیقا چی فکر میکنه این برخوردا رو داره؟

عمدا میخوام برخلاف نظراتش خونه مو بچینم اگرم اومد و حرف زیادی زد بهش میگم هر کس خونه شو طبق سلیقه خودش می چینه. ببینم میفهمه بالاخره یا نه.

از وقتی باردار شدم یکی از زمانهای سخت و طاقت فرسای زندگیم غذا خوردنه. منی که عاشق غذا بودم الان غصه م میشه میخوام غذا بخورم.

هیچ غذایی از نظر من خوشمزه نیست و به زور غذا میخورم. این خیلی برام زجر آوره بخصوص که زود زود گرسنه م میشه  و اگه غذا نخورم به معده درد شدید مبتلا میشم.

خداییش سخته. کاش حداقل از این نظر حالم خوب بشه مثل آدم غذا بخورم.



۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۲
پرنسس معتمد

همسر حالش خوبه. دیشب ساعت 7 غروب مرخص شد و اسقاط اومد خونه. مثل اینکه خیلی درد داشت. یه سری مشکلاتی داشت که رفع شد همون دیشب.

امروزم رفت اداره. البته بهتر بود می موند خونه و استراحت میکرد ولی خیلی کار داشت باید میرفت.

فردا تعطیلیم به سلامتی.

ما ماجرای بیماری همسر رو به پدر و مادرش نگفته بودیم. همسر نمیخواست بگه. منم خوشحال شدم از اینکه تشریف فرما نمیشن و ما دوباره مهماندار نمیشیم.

ولی دیشب همسر به محض اینکه رسید خونه زنگ زد به مامانش همه چی رو گفت.

نتیجه اخلاقی داستان.

قراره تشریف فرما شن بیان ملاقات پسرشون. به جان خودم اگه جراحی هم نمیکرد باز یه بهانه ای پیدا میکردن می یومدن.

خونه که بند نمیشن.

منم حال و روز درست حسابی ندارم. خونه هم بسیار نامرتب و کثیفه. همسر هم که فعلا اسقاطه. تازه اسقاط هم نبود هیچ کاری نمیکرد.

یعنی به یاد ندارم من تو تعطیلاتم استراحت کرده باشم. یا مهمان می یاد خونمون یا به زور ما رو میبرن مهمانی.

دوستان عزیزی که تعطیلات براشون همون معنی تعطیلات رو داره حسابی لذتشو ببرن و روزی هزار بار سجده شکر بزارن.

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۰
پرنسس معتمد

امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم. دیر برای ما کارمندا یعنی ساعت 7. چون ساعت 7 باید تو اداره کارت بزنیم نه اینکه هنوز رو تختخواب باشیم.

صبحها چون زیاد حالم مساعد نیست نمیتونم مثل قبلنا ساعت 6 بیدار شم. تازشم امروز همسر جراحی داره. باید راهی بیمارستان میکردمش.

همسر عزیز یک عدد کیست زده یه جای حساس بدنش که این کیسته یواش یواش بزرگ شد و درواقع انگار عفونی شده بود. یک هفته 8 تا آمپول زد و تعداد زیادی کپسول خورد تا این کیست عزیز خودشو جمع کنه. حالا که اندازه نرمال شده باید بره و با جراحی برش داره.

نوبت جراحیش هم امروزه. الان همسر تو بیمارستانه من اداره. میخواستم باهاش برم ولی میترسم محیط بیمارستان و بوی بیمارستان حالمو بد کنه.

دکتر بهش گفته بود صبح فقط یه چایی شیرین بخوره.

منم پا شدم براش سنگ تموم گذاشتم یک عدد تی بگ همون چای کیسه ای رو گذاشتم توی آب جوش دادم به خوردش.

گفت یعنی روز آخر عمرمم تو نمیخوای به من یه چایی درست حسابی بدی.

گفتم تو هیچت نمیشه نترس.

میگفت اگه فلان بشم فلین بشم. موقع به هوش اومدن نفسم بالا نیاد اگه بمیرم اگه ال بشم بل بشم.

این مردا چرا انقدر ترسوئن ؟؟؟؟؟

اولین بارشه جر احی میکنه. دیشب انقدر سربسرش گذاشتم  و بهش خندیدم. میگفتم احتمالا فردا شب این موقع نکیر و منکر بالا سرتن دارن در مورد اعمالت سوال میکنن. فکر میکردی انقدر زود باید پاسخگو باشی؟؟؟؟

میگفت نگو تورو خدا من میترسم. اون دنیا دهن منو سرویس میکنن.

حالا داشت وصیت میکرد ببین من مردم بچه ام به دنیا اومد به مامانت نشونش نه. میدونم از مردن من خوشحال میشه می یاد سر قبرم میگه حقت بود که مردی زودتر باید میمردی نکبت فلان فلان شده.

بخاطر همین منم برای اینکه جواب اینکارشو بدم دارم وصیت میکنم که بچه مو نشونش ندی. مدیون 7 پشتمی اگه بچه م و بهش نشون بدی.

گفتم یعنی بعد از مرگتم نمیخوای دست از خباثت بر داری.

میگفت نه بخاطر مامانتم شده من فردا زنده میمونم.

از اونجاییکه کیست رو نقطه حساس بدنشه بسیار نگران آسیب رسیدم به اون عضو شریف بود. منم پیازداغشو زیاد میکردم انقدر ترسوندمش که قیافه ش واقعا دیدنی بود. من دلمو گرفته بودم فقط میخندیدم.

آخرش گفت نه من نمیرم جراحی کنم ترجیح میدم بمیرم برای اون عضو شریف اتفاقی نیفته.

خلاصه اینکه امروز صبح درحالیکه کلی استرس و دلهره داشت راهیش کردم بیمارستان یکی از دوستاشم باهاش میره. ساعت 2 باید برم ملاقاتش. بهش گفتم وقتی لباس سبز بیمارستان رو پوشیدی از خودت عکس بگیر برام بفرست. میگه چرا؟

گفتم ببینمت بخندم بهت یکمی شاد شم.

گفت ساکت باش من دارم از استرس میمیرم.

صبح لباسای خوشگل هم پوشید که زیبا باشه تو بیمارستان. بهش میگم چر ا انقدر خوش تیپ کردی.

میگه بیماریم خیلی ضایع و آبرو بره. حداقل خوش تیپ و تر و تمیز باشم اعتماد به نفسم نیاد پایین. شاید 4 نفر بخوان اونجا باهام دوست شن ارتباط برقرار کنن باهام.

گفتم نگران نباش با این بیماری تو هیچکس بهت نظر نمیکنه. همه ازت فراری میشن عفونی کثیف.

گفت ببین آخر عمری به چه حال و روزی افتادم.

خلاصه اینکه نمیدونم الان در حال جراحیه یا نه. حالا یکی دوساعت دیگه زنگ میزنم به دوستش حالشو میپرسم.




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۴۷
پرنسس معتمد

ها سخته. بارداری سخته. هر روز که میگذره رو میشمارم . منتظرم زودتر این 9 ماه بگذره من فارغ شم از این همه محدودیت. دلم غذای ناسالم میخواد. دلم میخواد راحت برم تو خیابون تو هر هوایی و اصلا نگران سرما خوردن و بیمار شدن هم نباشم.

دلم سالاد سزار و فست فود میخواد. دلم میخوادبرم ورزش کنم. دلم میخواد از پله ها تند تند بالا پایین برم. دلم میخواد حالم خوب باشه. همش حس یه آدم بیمار رو نداشته باشم. دلم نمیخواد هر نیم ساعت از گشنگی ضعف برم. از دستشویی رفتن خسته شدم. دلم میخواد شبها راحت بخوابم.

برعکس همیشه دلم میخواد خونه رو بسابم. دلم میخواد سرویس بهداشتی و حموم رو با اسید بشورم. دلم میخواد برم پیاده رویهای طولانی مدت.

هوس هیچ غذایی رو نمیکنم. برعکس فعلا اخ و پیفی ام. یعنی اسم غذا می یاد دلم یه جوری میشه. خوشم نمی یاد.

البته همه غذاهارو میخورم. دیشب نشستم بادمجون و گوجه سرخ کردم بعد یه عالمه خوردم.

خلاصه بسیار احساس محدودیت دارم. هنوز 2 ماهم تموم نشده. خیلی مونده.

لباس بارداری خوشگل هم پیدا نکردم فعلا. حالا برای اینکه زیاد بی لباس نباشم دو تا خریدم که یکیش بنظرم خوبه یکی دیگه بنظرم سایز من نیست. برام بزرگه. حالا شاید شکم عزیز اندکی بیشتر جلو اومد بشه اون لباس بزرگه رو هم پوشید.

در مورد احوالاتم. صبحها حالم بده. یعنی ضعف شدید به همراه معده درد دارم. هر چی از صبح دورتر میشیم و به ظهر نزدیکتر میشیم حالم بهتر میشه. و اما وقتی از اداره میرم خونه نزدیکای غروب دوباره حالم بده تا شب. حالم بده یعنی سوزش سر معده دارم. ضعف و بی حالی دارم. سرگیجه و سردرد خفیف هم دارم.

صبحها برای زود بیدار شدن و اداره اومدن اذیت میشم. اما روزای تعطیل که صبح خوابم تموم میشه و خودبخود بیدار میشم حالم بهتره.

نصف شب هم اگه از خواب بیدار شم بازم معده درد دارم. انگار همیشه گرسنمه. غذا میخورم زیادی سنگینم حال خوشی ندارم. غذا هم نخورم قشنگ رو به موت میشم. انگار صد سال غذا نخوردم.

خلاصه اینکه اگه قصد بارداری دارین خدمتتون عرض کنم سخته ها. در جریان باشین.

همسر هم کم کم به نی نی علاقه نشون میده. هراز گاهی میگه بچه ام چطوره؟؟؟ !!!!!

بعد میگه بیا میخوام با بچه ام حرف بزنم. میرم پیشش که با بچه اش حرف بزنه. میگه نی نی اون تو دقیقا داری چه غلطی میکنی؟؟؟ بهش میگم نمیخواد با بچه حرف بزنی. لازم نکرده.

میگه تو چیکار داری؟ من میخوام با پسرم اختلاط کنم.

میگم از کجا میدونی پسره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! میگه یعنی پسر نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم مگه فرقی داره؟؟؟؟ میگه اگه دختر بشه حوصله ندارم کار و زندگیمو ول کنم و همه جا دنبالش برم که مبادا پسرا بهش چپ نگاه کنن.

گفتم جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو که روشنفکر بودی. رابطه دختر و پسر رو عادی و طبیعی میدونستی. کلی دخترای مردمو سر کار گذاشتی. حالا چی شد؟ نوبت خودت شد غیرتی شدی؟

گفت برای همینه که میترسم. میترسم سر خودم بیاد.

گفتم حقته. تو باشی ملتو سر کار نذاری.

گفت هر کی رو تونستم سر کار بزارم تو یکی رو نتونستم. گول مالیدی سرم. بچه بودم حالیم نبود. فریبم دادی. باهام ازدواج کردی بدبختم کردی. حالا خودت کم بودی. یه نفر دیگه رو هم داری اضافه میکنی.

گفتم عمه من بود 6 ماه التماسم میکرد جواب تلفنشو بدم و اشک میریخت و روزی هزار بار اس ام اس دوستت دارم عاشقتم میفرستاد؟ گفت احتمالا همون عمه ات بود.

خلاصه این قصه سر دراز داره. رابطه پدر و فرزند هم فعلا در همین حده. محبت بیداد میکنه. البته همسر من فقط تو حرف اینجوریه. عاشق بچه ست. هر جا بچه میبینه غش و ضعف میره براش. بغلش میکنه بوسش میکنه .راه میبردش.

برعکس من اصلا حوصله بچه ندارم. بخصوص بچه های دیگران.

باید شیر بخورم. تو ماشینمه. کی میخواد اینهمه راه تا پارکینگ بره بیاره؟؟؟؟

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۶
پرنسس معتمد