ناگفته های پنهان زندگی

من و گربه

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۲ ب.ظ

عید امسال ما قرار بود بریم خونه دختر داییم.

یه جعبه شکلات خریدیم.

بنا به دلایلی نرسیدیم بریم خونشون.

شکلاته موند تو خونه. گفتیم بزار باشه یه وقت جایی خواستیم بریم دیگه الکی پول شکلات ندیم همین رو میبریم.

از قضا یکی از داییهای همسر هم چند روز بعد اومد خونمون و از اونجاییکه بار اول بود تشریف فرما میشدن اوشون هم یه جعبه شکلات زیبا برامون آوردن.

از اونجاییکه ما شکلات خور نیستیم این رو هم گذاشتم کنار که بعدها اگر نیاز شد برداریم ببریم مهمانی.

هنوز ماه فروردین تموم نشده بود که یکی دیگه از دوستان همسر به همراه خانمش اومدن خونمون و بعله یک جعبه دیگه شکلات نصیب اینجانبان شد.

از اونجاییکه بسیار کدبانو و مقتصد هستم هر سه تا جعبه رو یه جایی نگهداری کردم که در مواقع نیاز ببریم خونه ملت و مجبور به خرید شکلات نباشیم.

خیلی هم از این بابت از خودم راضی بودم که آینده نگری دارم و پولهای بیزبونو الکی حیف و میل نمیکنم.

بعد از این واقعه خیلی منتظر بودم تا از این انباریها استفاده کنیم.

منتظر بودیم جایی دعوت شیم که بار اول باشه تا بتونیم از اون فکر آینده گرانه ام استفاده بهینه بکنیم.

آقا 7 ماه تمام من همچنان منتظر بودم..........................

ههیییییییییییییییییییییییییییچ اتفاقی نیفتاد هییییییییییییییییییییییییییییییچ جای جدیدی هم دعوت نشدیم.

تا اینکه روز تاسوعا رفتم به این شکلاتها سر زدم. تاریخ روی جعبه شو خوندم. یکی دو ماه بیشتر وقت نداشتن.

خیلی با خودم فکر کردم چیکار کنم که بهترین تصمیم باشه.

تا اینکه یه فکر توپ به سرم زد.

هر سه تا جعبه رو باز کردم شکلاتهاشونو ریختم توی یک عدد کیسه فریزر و همه رو گذاشتم تو فریزر که برای عید بعدی دیگه نریم شکلات نخرریم. از همونها استفاده کنیم......

به محض اینکه من شکلاتها رو جاسازی کردم توی فریزر 5 دقیقه فقط 5 دقیقه بعد همسر عزیزم گفتن امشب بریم خونه پدر رضا فوتبال ببینیم.

رضا دوست همسره که چند ماه پیش نامزدیش بود پدر و مادرش هم خونه نبودن  و ما قرار شده بود که با هم یعنی منو همسر و رضا و نامزدش همه بریم خونه پدر رضا که چی ؟؟؟؟؟؟؟ فوتبال ببینیم. حالا چرا؟

چون دیجیتال ما خوب نمیگیره و ما برای دیدن فووتبال باید یه جایی تلپ شیم متاسفانه.

و این قرار گذاشتن و برنامه ریزی برای رفتن خونه پدر رضا ( که اولین بارمون بود که میخواستیم بریم و نیازمند بودیم حداقل یه جعبه شکلات ببریم) دقیقا 5 دقیقه بعد از بازگشایی هر سه جعبه شکلات انجام شد.

اینجا دقیقا اون ضرب المثل مازنی که میگه شانسه دله ره .... مصداق داره.

از لجم اصلا به روی خودم نیاوردم که باید یه چیزی بخریم ببریم. خیلی ریلکس رفتم آماده شدم خوشگل کردم به همراه همسر رفتیم خونشون.

تازه همسر گفت تو خونه غذا زیاد داریم بیا ببریم اونجا دور هم بخوریم . و من دوباره شم مقتصد بودنم گل کرد و گفتم نه برای چی؟؟؟؟؟؟

مگه اینا می یان خونه ما شامشونو می یارن؟؟؟؟؟؟

میریم اونجا حالا یه چیز حاضری میخوریم دیگه.

راستش نمیخواستم غذاهامون تموم شه. کی میخواد هر روز آشپزی کنه؟

خلاصه رفتیم خونشون با دستانی خالی (مردا که تو اینجور مواقع معمولا یادشون نیست باید یه چیزی بخرن)

ولی من خوب یادم بود و عمدا به روی خودم نیاوردم. (خبیثم؟؟؟ خسیسم؟؟؟؟؟ نه نه ک و  نم سوخته بود از رودستی که از روزگار خورده بودم. 7 ماه آینده نگریم در عرض 5 دقیقه به باد رفته بود)

خلاصه رفتیم خونشون. در حال فوتبال دیدن بودیم که نامزدش گفت حالا شام چیکار کنیم؟؟؟؟

دیدم داره با شوهرش پچ پچ میکنه فهمیدم میخواد شوهره رو بفرسته گوشت چرخ کرده بخره تا بتونه ماکارونی درست کنه.

دیدم شوهره فوتبال رو ول کرده داره میره خرید دلم انقده سووووووووووخت.

خیلی پشیمون شدم که چرا خباثت کردم و غذا رو نیاوردم.

از روی شرمندگی گفتم بچه ها چه کاریه؟ خب تن ماهی میخوریم.

مورد قبول واقع شد. رضا که داشت میرفت بیرون همسر گرام گفت منم می یام.

نمیدونم چرا فکر کردم اگه بخوایم تن ماهی بخوریم نیازی نیست اینا برن بیرون.

آخه گفتم احتمالا تن ماهی تو خونه هست دیگه که خب نبود.

رفتن دو  عدد تن ماهی و یه مقدار سیب زمینی و تخم مرغ و پفک و تخمه خریدن.

خانمها رفتیم تو مطبخ مشغول آشپزی شدیم.

آقایون پخش شدن رو زمین و مشغول تخمه شکستن و فوتبال دیدن و صد البته جیغ کشیدن حین فوتبال که جز جدایی ناپذیر بیننده های فوتبال هست.

شام رو خوردیم نشستیم انقدر نشستیم انقدر نشستیم که دیدیم رضا داره رختخواب می یاره که بخوابه. به ما هم توصیه کرد بمونین همینجا.

همسر که پهن زمین بود و فقط یه پتو کم داشت موافقت خودشو اعلام کرد قاطعانه بلند شدم مخالفت خودمو اعلام کردم و همسر رو کشون کشون بردم خونه.

فرداش متوجه شدم که تمام هزینه های دیشب رو همسر پرداخت کرده بودن رضا جان کارت خریدشونو خونه جا گذاشته بودن و همسر فردین مرام ما تمام هزینه ها رو متقبل شدن.(طبق معمول البته) همسر ما فقط برای ما خسیسن. برای بقیه حاتم طایی تشریف دارن)

روز عاشورا غروبش به همسر گفتم پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم. پوسیدم تو خونه.

فرمودن حال نداریم.

ما هم صرفا جهت مخالفت با اوشون لباسامو عوض کردم قصد بیرون رفتن جهت پیاده روی رو داشتم که یادم افتاد تو یخچال یه مرغ پخته ای داریم که چون رون مرغ هست ما نمیخوریم. یه هفته ای هم تو یخچال بود.

تو کوچه های ما گربه بسیار فراوونه.

تصمیم گرفتم به جای اینکه اون تیکه مرغ رو بندازم دور ببرم بدم به این گربه های همیشه گشنه.

مرغ رو تو یه ظرف یه بار مصرف گذاشتم ظرف رو گذاشتم توی نایلکس رفتم بیرون جهت پیاده روی و گربه غذا دهی.

پامو از خونه گذاشتم بیرون. همه جا رو  با دقت نگاه میکردم وجب به  وجب کوچه ها رو گشتم. دریغ از یک عدد گربه.

در و دیوار و بالا و پایین توی ساختمونها رو هر جایی فکرش رو بکنین دید زدم تا یه گربه پیدا کنم.

هیچ آثار و نشانه ای از هیچ موجود زنده ای نبود. حتی آدمیزاد هم پیدا نمیشد. کوچه ها خیلی خلوت بود.

تا اینکه چند  تا پسر اراذل و اوباش تو یکی از این کوچه ها دیدم. گفتم محلشون نمیدم و سرمو  میندازم پایین و از کنارشون سریع رد میشم.

به محض اینکه از کنار دوستان اراذل عبور کردم در 3 متری دوستان یک عدد گربه دیدم. تو یه لحظه سعی کردم بهترین تصمیم رو بگیرم که به راهم ادامه بدم و به گربه اهمیت ندم یا هدفمو اجرایی کنم و غذای گربه رو بدم.

سریع خیلی جدی نایلکس رو باز کردم ظرف غذا رو در آوردم ظرف رو باز کردم ران مرغ را در دست گرفتم و پرتش کردم  طرف گربه. در حین  پرتاب برنجهایی که روی مرغ و ته ظرف مونده بود همش پخش شد رو سر و صورت  و  لباسم.

گوشت هم نفهمیدم کجا افتاد. گربه بدبخت هم فرار کرد و رفت.

من موندم و یه ظرف یه بار مصرف خالی دستم کلی پلوی رنگی و چرب و چیل هم  رو سر و صورتم.

خیلی خودمو کنترل کردم سریع لباسامو تکوندم.  پلوها رو از خودم جدا کردم.

ظرف غذا رو دوباره گذاشتم تو نایلکس و انداختم تو سطل زباله.

اصلا به اراذلین محترم نگاه هم نکردم تا عکس العملشونو نبینم.

خیلی جدی به راهم ادامه دادم. بعد از اون رسوایی پرتاب ناموفق ران مرغ، قدم به قدم چپ و راست بالا و پایین گربه میدیم.  کم مونده بود از سر و کولم بالا برن. راه میرفتم و متعجب به این چهار پایان گرسنه نگاه می کردم.

حکمتشو ما که نفهمیدم ولی ایشالا کائنات در جریانند.

بعد از یه 40 دقیقه پیاده روی برگشتم خونه و  مابقی روز چپیدیم تو خونه.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۴
پرنسس معتمد

نظرات  (۸)

از دست تو پرنسس!!!! یعنی هر چی جنبه منفی تو این چند روز بود رو مو به مو تعریف کردی! نکردی محض دلخوشی یه دونه از اون مثبتا رو تعریف کنی :))
پاسخ:

جنبه مثبتش همون بخش فان قضیه بود عزیزم. کلا کائنات شوخی داره با من. از ضایع کردن ما لذت میبره. ما هم در کنارش میخندیم دیگه.

روایت داریم میگن تو بزن تا من برقصم.

ما هم فعلا در حال رقصیدنیم عزیزم.

یه روایت دیگه هم داریم که میگه:

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظار داشتی ولی چون به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص.

خیلی پست باحالی بود
راستی خوب شد یادم انداختی منم چن جعبه شکلات ذخیره دارم- برم تاریخشو چک کنم
یعنی بذارم فریزر خراب نمیشه؟
پاسخ:

قربونت عزیزم.

نه خراب نمیشه. اتفاقا خوب هم میمونه. بنظر می یاد تو هم مثل من کدبانویی.

قربانت :)
پاسخ:
:) :)
اخ اخ منم از این اینده نگری ها می کنم 
هفته قبل دو سه تا بسته شکلات بردیم شمال اونجا رفتیم خونه هرکسی پخششون کردیم ☺️☺️😊😊😊عجب اون دوره افتاده بودی رو دور بدشانسی ها 
ایشالا دیگه واست اینطوری نشه 
البته وقتی کارت نبرده بودن چاره دیگه ای واسه همسرت نمیموند که جز پرداخت کردن 
پاسخ:

خب حداقلش تونستی ازشون استفاده کنی.

مرسی عزیزم.

راستشو بخوای همسر من براشون یه عابر بانک سیاره. بیشتر مواقع هزینه ها با همسر بزرگواره.



اول صبحی دلم وا شد خخخخخخخخ
پاسخ:
پس بالاخره مثمر ثمر واقع شدم.
خب پس شاید از قصد کارت نبرده باشه آقاهه 😁😁🤐🤐بدجنس شدما 😮
پاسخ:

نه عزیزم بدجنس نشدی. منم همون احتمال رو دادم. البته آدمهای بدی نیستن ولی چون خیلی ولخرجن همیشه وسط ماه که میشه پول کم می یارن. بخاطر همین ارادت ویژه به همسر دارن.


سلام پرنسس جان! نمیخوای یه پست جدید باذری؟ چشمون خشک شد از بس "من و گربه" دیدیم بالای صفحه :))
پاسخ:
اومدم عزیزم.
سلام
خوبید
تازه وارد وبلاگتون شدم.
کلا خیلی باحال هستی.
خیلی هم بامزه ای.
منظورم تعریف کردنت خیلی با مزه است.وگرنه خودت را که ندیدم.
واقعا هم خسیسی.ناراحت نشی ها.دست هر چی اصفهانی را از پشت بستی.
اصفهانی ها جلوی شما شرمنده میشن.
کلا خوشم اومده از مطالبت.
اصلا هم باور نمیکنم کارمند باشی.نه اینکه دروغ بگی.راست هم میگی.اما بعضی اصطلاحات که بکار می بری را خانومهای کارمند بکار نمی برند.
اصلا خانمها این کلمات را بکار نمی برند.
کلا خیلی خندیدم.حالا بذار بقیه مطالب هم بخونم.
اگر مطلبی نظری بود براتون مینویسم.
اما از یک چیزیت خیلی خوشم میاد.
خانم باصداقت مهربون خوش سخن نکته سنج و خوبی هستید.
پاسخ:
خوبی از خودته عزیزم. خوشحال شدم یه خواننده خوب و نکته سنج و مشاور پیدا کردم. از نظرات کاربردیت استفاده میکنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی