ناگفته های پنهان زندگی

یک اتفاق جدید

شنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۱۱ ب.ظ

از مهر پارسال که ما خونمونو خریده بودیم و بخاطرش کلی زیر بار قسط و وام و چک رفته بودیم نگران ماه اردیبهشت امسال بودیم. چرا؟؟

چون تو اردیبهشت همسر سه عدد چک داشت که باید حتما پاس میشد. از اونجاییکه بعد خونه خریدن اوضاع مالی ما جوری پیش میره که خیلی هنر کنیم هر ماه بتونیم قسطامونو و چک هامونو پاس کنیم و به خرج خونه هم برسیم. چون جدای خونه خریدن ما برای تجهیزات داخل خونه هم بین 30- 40 میلیون هزینه کردیم که اینها هم همه وام بود که گرفته بودیم.

القصه اینکه توی این چند ماه نتونستیم هیچ پس اندازی داشته باشیم. البته از عهده خودمون براومدیم و از کسی کمک نخواستیم.

تو این هاگیر و واگیر من یکی از وامهایی که گرفته بودم 7 میلیونش برام مونده بود. یعنی سعی کردم ندید بگیرمش. به چند دلیل.

چون همسر خیلی آدم آینده نگری نیست و ما داریم بچه دار میشیم نباید خالی بشیم و از طرفی بعد از اینکه رفتم مرخصی زایمان حقوقم خیلی کم میشه و من باید از عهده خرج خودم و قسطهام بر بیام.

ما دو تایی با هم ماهی 5 میلیون فقط قسط داریم. هر ماه هم چک داشتیم. برای ماه اردیبهشت جدای قسطهامون حدود 20 میلیون هم چک داشتیم یعنی داریم. خب با خودمون فکرکردیم که ما الان اگه قسطهامونو بدیم نمیرسیم چکهامونو پاس کنیم.

پس اول ماه که شد تصمیم گرفتیم این ماه قسطها رو پرداخت نکنیم و تمام حقوقمونو بزاریم برای پاس کردن چکها. جالب اینجا بود که این ماه جدای چکها، بیمه ماشین همسر هم تمام میشد و حدود 2 میلیون هم ماشین رو بیمه کرد.

و من دیدم هیچ رقمه این چکها پاس نمیشه مگه اینکه من اون 7 میلیون رو بیارم وسط که همین کار رو هم کردم. البته بازم جور نشده بود.

بالاخره از خیلی چیزا زدیم  تا تونستیم این مبالغ چکها رو ردیف کنیم. ولی میدونستیم ماه سختیه و باید تو هزینه هامون خیلی صرفه جویی کنیم.

چکها مال آخر ماهه. به همسر گفتم همین الان پولها رو بریز به حساب جاریت تا خیالمون جمع باشه و دیگه استرس خرج کردن پول رو نداشته باشیم.

گفت حالا چه عجله ایه؟ آخر ماه میریزم دیگه.

سه شنبه هفته قبل یعنی دقیقا شب قبل از نیمه شعبان.

ساعت 7 غروب بود که دیدم همسر هنوز نیومده خونه زنگ زدم ببینم کجاست. دیدم جواب نمیده. صبر کردم ببینم خودش کی بهم زنگ میزنه . حدس زدم دستش بند باشه.

بعد از یک ربع دیدم هنوز زنگ نزده. دوباره زنگ زدم بازم جواب نداد.

یکمی مشکوک شدم. معمولا جواب میده.

تا اینکه نیم ساعت بعد خودش زنگ زد و با یه حالت پریشون گفت پدرش تو جاده تصادف کرده یعنی ماشینش چپ کرده و الان تو بیمارستان فلان شهره.

خیلی هم به هم ریخته و نگران بود. پرسیدم حالش چطوره؟ گفت دست چپش نابود شده. رگش و اعصابش قطع شده و از سه جا شکته و کتفش هم خورد شده و ....

حالا اون شب اصلا متخصص عروق پیدا نمیکردن. چند تا  دکتر معروف ساری همه مرخصی بودن. مجبور شدن پدرش رو از بیمارستان زیراب ببرن بابل یه بیمارستان دولتی. چون یه خانم دکتری اونجا متخصص عروق بود و میتونست جراحیش کنه که البته اون هم تا ساعت  7 غروب جراحی داشت و رفته بود که به مراسمش برسه. فکر کنم عروسی دعوت بودن.

تا اینکه از بیمارستان زنگ زدن و بهش گفتن مریض بدحال داره و باید بیاد.

خانم دکتر اومد و قبل اینکه بره اتاق عمل گفت ممکنه مریضتون دووم نیاره ممکنه دستش قطع بشه هر احتمالی رو بدین. من تلاش خودم رو میکنم ولی من فقط میتونم رگشو پیوند بزنم اعصابش دیگه کار من نیست. الانم نمیتونیم دست به کتفش بزنیم. اون باید جدا طی چند مرحله عمل بشه.

خلاصه اینکه از همسر رضایتنامه گرفتن و رفتن اتاق عمل.

ساعت 10 و نیم شب عمل شروع شد و تا 6 صبح ادامه داشت.!!!!!

از اون طرف هم مادر همسر رسیده بود بیمارستان و عموهای همسر و دختر عموی همسر هم بودن بیمارستان. همه تا صبح بیدار و منتظر بودن.

منم خونه بودم دیگه ولی هر چند ساعت یکبار زنگ میزدم و وضعیت رو سئوال میکردم.

بعد از عمل دکتر گفت از رگ پاهاش گرفتیم و به دستش پیوند زدیم. عصبش رو هم درست کردم. سه تا شکستگی دستش هم ارتوپد عمل کرد ولی کتفش رو نمیتونیم فعلا دست بزنیم.

اما ممکنه این پیوندها جواب نده و دستش سیاه بشه و مجبور بشن دستشو قطع کنن.

همسر و اطرافیانش خیلی استرس داشتن. پدره رو بردن آی سی یو.

همون روز همسر ساعت 10 صبح داغون اومد خونه و فقط رفت روی تخت خوابید. البته هر 10 دقیقه یه نفر زنگ میزد و حال پدرشو میپرسید. دیگه نگم که همه فامیلاشون از همه جای ایران برای عیادت اومده بودن. البته تو آی سی یو اجازه ملاقات نداشتن. ولی خب دیگه اومدن دیگه. منم استرس اینو داشتم که الان همشون می یان خونه ما میمونن و ما تو این اوضاع و احوال من و شرایط مالی نامساعد باید چیکار کنیم.

همسر که جنازه بود به بابام زنگ زدم گفتم بیاد دنبالم تا با هم بریم میوه بخریم برای مهمانهای احتمالی.

کلی خرید کردم و اومدم خونه و تند تند خونه رو تمیز کردم. دوش گرفتم. میوه ها رو شستم و جابجا کردم که همسر گفت میخواد دوباره بره بیمارستان.

گفتم منم باهات می یام. با هم رفتیم اونجا. البته کسی رو داخل راه نیمدادن فقط پشت در ایستاده بودیم.

همه اقوامشون هم اومده بودن برای عیادت از جاهای مختلف.

پدر و مادر من هم برای عیادت اومده بودن که بعد از یه ساعت من با پدر و مادرم برگشتم خونه.

هزار تا فکر و خیال تو سرم بود. از طرفی دلم نمیخواست پدرشوهر انقدر اذیت بشه و درد داشته باشه. از طرفی تو این فکر بودم اونها که آدمهای آینده نگر و پول جمع کنی نیستن همه پولاشونو خرج تفریح و گردش و ... میکنن. درنتیجه این همه هزینه های بیمارستان و .... کی باید بده؟؟؟؟ همسر؟؟؟؟؟؟ اونم با پولی که به زحمت برای پاس کردن چک جمع کرده بودیم.

اون شب همسر اومد خونه و من خیلی سعی کردم به یه طریقی بفهمم تا اینجا چقدر هزینه کردن و از این به بعد چقدر قراره هزینه کنن.

پرسیدنش سخت بود چون هر جوری سوال میکردم فوری میگفت تو فقط به فکر پولی؟

نه من فقط به فکر پول نیستم ولی خب چک که شوخی بردار نیست. دیگه قسط نیست که بتونیم این ماه پرداخت نکنیم. درضمن اگه بخوایم همه اینا رو جمع کنیم و بزاریم برای ماه دیگه واقعا از پسش بر نمی یایم. تازه من برای بند ناف بچه هم  باید اقدام کنم اونم 2 میلیون و 700 هزار تومن هزینه ش میشه که همش فکر میکردم اونو دیگه باید چیکار کنم.

یعنی در بهترین شرایط هم از پسش بر نمی یایم چه برسه بخوایم هزینه جراحی های پدرشوهر  رو هم بدیم.

خلاصه یه جوری از زیر زبونش کشیدم که هزینه چقدر شد که گفت چون بیمارستان دولتی بود و با آمبولانس منتقلش کردن فعلا هزینه ای پرداخت نشد.

یکمی خیالم راحت شد. گفتم آخیش. این هم حل شد. ولی   .....................

حالا که چند روز از عمل جراحی گذشته باید برای کتفش هم یه فکری بکنن. اگه همون بیمارستان عمل کنن که هزینه ش فکرکنم خیلی کم بشه. اما حضرات اون بیمارستان رو قبول ندارن و از دیروز تا حالا در بدر دنبال یه دکتر خوب تو تهران و تو بیمارستانهای خصوصی هستن.

هر چی بیشتر هم میگذره مصمم تر میشن.

هی با خودم حساب کتاب میکردم که یعنی هزینه ش چقدر قراره بشه که کاشف بعمل اومد اگه ببرن بیمارستان خصوصی تهران با اون دکترایی که فوق تخصص دارن هزینه جراحیش حدود 50 میلیون تومن میشه.

حالا از دیشب تا حالا دارم دیوونه میشم که اینا قراره چیکار کنن و با خودشون دقیقا چی فکر کردن.

خودشون که 50 میلیون ندارن . قراره کی این پولو پرداخت کنه.

آخه آدمی که تو این جور مواقع دنبال بهترین بیمارستان و بهترین درمان میگرده نباید قبلش برای خودش به اندازه کافی پول پس انداز داشته باشه؟؟؟؟؟ که اینجور مواقع بارشو رو دوش کس دیگه ای نندازه؟

حالا موندم قراره چه اتفاقی بیفته. 20 میلیون پول چک رو هم همسر بده به اونها برای 30 تومن بقیه قراره چیکار کنه؟

دیشب از این فکر و خیالها فقط 2 ساعت خوابیدم. تقریبا تمام شب بیدار بودم. واقعا نمیدونم میخوان چیکار کنن. و اصلا رو چی حساب کردن که میخوان این همه هزینه کنن.

نمیگم نباید به فکر درمان باشن. میگم یعنی اون زمانی که من همیشه میگفتم آدم باید به فکر پیری و کوریش باشه همه میخندیدن و مسخره میکردن که ما معتقدیم باید زندگی کنیم و هر چی داریم صرف تفریح و گشت و گذار کنیم حالا اینجور مواقع چه تصمیمی باید بگیرن؟

دقیقا تو همین ماه باید همچین اتفاقی می یفتاد؟؟؟؟؟؟

تو این چند روزه خیلی چیزا تو ذهنم اومد. همسر این روزا خیلی ناراحته و بیش از اندازه استرس داره. داره دیوانه میشه.

کم مونده سرشو محکم بکوبه به دیوار. از بس فکر کرده مغزش داره منفجر میشه و هر لحظه احتمال داره سکته مغزی کنه.

نمیدونم چرا این روزا بیشتر یاد کارهای بدش می یفتم. اون دورانی که منو اذیت میکرد. به پدر و مادرم بی احترامی میکرد. بی ادبی میکرد. ملاحظه من و خانواده مو نمیکرد.

نمیدونم چرا هر دفعه که داغون دیدمش فقط یه کلمه تو ذهنم اومد (کارمای اعمال).

فکرشم نمیکردم اینجوری تقاص پس بده. چون از طرفی شاهد درد کشیدن پدرش و ناراحتی مادرش هست. از طرفی باید تصمیم بگیره چیکار کنن برای باباش. از طرفی از نظر مالی تو مضیقه ست.

یاد خودم می یفتم که بابت کارهاش چقدر غصه میخوردم و از ناراحتی پدر و مادرم ناراحت میشدم و ....

ولی این چه جور تقاص پس دادنیه که منم درگیرشم؟؟؟ که منم باید غصه بی پولیمونو بخورم؟ این چه جور عدالیته؟

راستی گفته بودم که شوهرم با شوهرخاله م اصلا خوب نبود و کاری کرده بود که من با خانواده خاله اینا بعد از ازدواجم کلا قطع رابطه بودم؟

همون خاله ای که پسرش چند ماه پیش فوت کرد و من بزرگترین حسرتم این بود که منی که از بچگی با پسر خاله و دختر خاله م بزرگ شده بودم تو 3-4 سال اخیر خیلی کم دیدمش و خیلی کم باهاش برخورد داشتم که مبادا آقا بهش بر بخوره.

شوهر خاله من یه وکیل خیلی معروفه و وضع مالی خیلی خیلی خوبی دارن و خب من نمیدونم ولی بعضی ها میگفتن برای موفق شدن تو پرونده هاش یه سری کارهایی هم میکنه که به مذاق خیلی ها خوش نمی یاد.

یادم نمیره همون روزای اول که پسر خاله م فوت کرده بود اومده بود بهم میگفت فلانی و فلانی که شوهرخاله تو میشناسن همه گفتن حقش بود همچین اتفاقی برای پسرش افتاد.

این جمله خیلی دلمو سوزونده بود. نه بخاطر اینکه به شوهر خاله م حرفی زده بخاطر اینکه به هر حال یه خانواده پسر 24 سالشونو تو یه تصادف از دست دادن و تو بدترین شرایط روحی بودن و اون خانواده خاله من بود و به من خیلی نزدیک بودن مطمئنا این جمله برای من خیلی سنگین بود.

دیشب همش تو دلم بهش میگفتم حالا خوبه من بیام بهت بگم چون تو آدم بدی بودی و اینهمه مارو اذیت کردی حقت بود همچین اتفاقی برای خودت و خانواده ت افتاد؟؟؟؟؟؟





موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۵
پرنسس معتمد

نظرات  (۱۲)

ای وای عزیزم واقعا ناراحت کننده س این اتفاق ،تو این اوضاعت کمتر فکر کن می دونم خیلی سخت و نشدنیه ولی فکر نکن تا ناراحت هم نشی واقعا آدم زورش میاد این اتفاقا می افته ،واقعا آدم حرصش می گیره همینایی که به آینده نگری آدم می خندن وبال آدم بشن ،ایشالا حال پدر شوهرت خوب بشه اتفاق بدی هم براش نیفته 
کاش یه کم مقاومت می کردی تا روز آخر و موعد چک بعد پولو رو می کردی ،الان استرس نداشتی ایشالا اونا هم پول از یه جای دیگه جور کنن یا اینکه راضی بشن بیمارستان دولتی عمل کنه و موفق آمیز هم باشه 
تو همین کامنتی که من نوشتم هزار تا فکر و خیال کردم بعد به تو می گم فکر نکن :( 
مواظب خودت باش فقط همین 
پاسخ:
وای آیلین جون نمیدونی چقدر حرص خوردم از دستشون. همش فکر میکردم برای 30 میلیون بقیه احتمالا همسر ماشینشو میفروشه و دوباره منو بی ماشین میکنه و کلا دلش برای ماشین من نمیسوزه. رو ماشین خودش تا حالا تصادف نکرده ولی ماشین منو چندین بار اینور و اونور کوبونده و داغون کرده. دلم نمیخواد دوباره ماشینم دستش بیفته. چون فقط دو تا بچه هم هستن. اون یکی هم خب دختره و کارمند هم نیست. مطمئنا ازش توقعی ندارن. هر چی هست از پسرشون میخوان. داستان داریم باهاشون. سعی میکنم فکر و خیال نکنم. ولی خب مگه میشه؟
پرنسس جون خیلی متاسفم برای اتفاقی که افتاده. زندگی هرروز یه چالش جدید داره که هی سخت تر و سخت تر بشه. الان چه شما فکر و خیال و استرس داشته بلشی و از استراحتت بزنی چه به بیخیالی بزنی یه جور پیش میره نتیجه پس سعی کن چون باردار هستی به خودت کمک کنی و خودتو ازین قضیه کنار بکشی.
شوهر من که وقتی یه مشکل خیلی گوچیک در حد کلید گم کردن براش پیش میاد به قدری به هم میریزه که من جرئت نفس کشیدن ندارم بازم خوب تونستی تو این وضعیت از شوهرت زیر زبون بکشی و اونم هیچی نگه. جای شکرش باقیه. مواظب خودت باااااش
پاسخ:

واقعا هم همینطوره. بعضی وقتها فکر میکنم همه کسانی که تو خاور میانه بدنیا اومدن مورد خشم و غضب خدا بودن که اینجا متولد شدن. آخه چقدر فرق بین این ور دنیا و اون ور دنیا؟؟؟

کلا مردها بنظرم از خانمها خیلی ضعیف ترن و خیلی زود خودشونو می بازن. فقط ادعاشون زیاده.

در مورد اینکه گفتی خودمو بکشم کنار میدونی گلاره جون من ضامن چند تا از وامهای همسر هستم و نامه کسر اقساط هم براش دادم یعنی اگه قسطاشو پرداخت نکنه من بعنوان ضامن زیر سئوال میرم و مستقیم از حقوق من کسر میشه برای پرداخت قسطاش. اینا درصورتیه که خودم هم قسط دارم و قراره بخاطر مرخصی زایمان حقوقم کم بشه. میبینی؟ من حتی اگه نخوام هم بازم درگیرم.

واااااای چقدر همه چی قاطی شد ! شاید مادشوهرت پس اندازی داره یا طلا یا ماشین ...که بفروشه 
وگرنه با دست خالی چطور میشه رفت بیمارستان خصوصی !
قضاوت اینکه کسی کاری کنه سر یکی دیگه بلایی بیاد سخته چون اینم عدالت نیست  !
امیدوارم مشکلاتتون به خوبی حل شه ،خیلی آروم به شوهرت بگو اون 20تومن بریزه به حساب که موعد چک سرتون شلوغ بود برای کارای باباش درگیر این نباشین از طرفی خیالت راحت میشه که با این پول دیگه نمیتونن کاری داشته باشن، البته اگه رو پول شما حساب نکرده باشن!

پاسخ:

عزیزم پس اندازی نیستن اینا. طلا هم مگه چقدر داره؟  جواب اون هزینه رو نمیده. ماشینش هم که تو تصادف نابود شد. اونها هم خدا رو میخوان هم خرما رو. هم نمیخوان خیلی به خودشون زحمت بدن و پول در بیارن. هم نمیخوان از تفریح و مهمانی دادن و مهمانی رفتن بگذرن. هم میخوان بهترین زندگی و بهترین درمان رو داشته باشن. اینا اصلا با عقل جور در نمی یاد.

شوهر من شده اگه ماشینشو بفروشه بازم مطمئن باش هزینه های پدرشو تقبل میکنه. این که الان بگم پولارو بریز به حساب چکت میگه الان اون مهمتره یا سلامتی پدر من؟ حالا اگه جرئت داری بگو اون مهمتره.

من یادمه یه بار با خواهرشوهرم اینا نشسته بودیم صحبت از پول خرج کردن و این حرفا شده بود من گفتم من اگه 10 تومن پول داشته باشم 4 تومنشو صرف مسافرت و گشت و گذار میکنم بقیه شو نگه میدارم برای کارهای دیگه. خواهرشوهرم با لبخند معنی داری گفت من اگه 10 تومن داشته باشم 5 تومن دیگه هم قرض میکنم همه رو میرم تفریح و مسافرت و خوشگذرونی.

آره مهتاب جون با یه همچین آدمایی طرفیم ما.

یعنی در حد یک اپسیلون هم آینده نگری ندارن.


سلام عزیزم خوبی؟
من جزو خواننده های خاموشت هستم خیلی برای پدر شوهرت ناراحت شدم ولی از اونجایی که نماینده بیمه ایران هستم ی راهی ب ذهنم رسید.
چون پدرشوهرت موقع رانندگی اینجوری شده میتونه از بیمه ی شخص ثالثش استفاده کنه البته اگه تاریخ تمدید بیمه ش بعد از 96/05/18 باشه خود ایشون هم به عنوان راننده ی مقصر حادثه تحت پوشش بیمه هست و میتونه از بیمه دیه بگیره.
بنظرم ی پرس و جویی بکنین ضرر نداره.
امیدوارم زودتر اینجا رو ببینی و مشکلتون حل بشه.
مراقب خودت و نی نی هم باش
پاسخ:

سلام فاطمه جون. اتفاقا بیمه ش مال بعد از مرداد 96 هست. پس شاید بشه کاری کرد. حتما به همسر میگم دنبال این کار بره.

مرسی عزیزم که راهنماییم کردی.

۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۱۷ مژگان از گرگان
ای بابا چقدر پستت ناراحت کننده بود.  ان شاالله حال پدرشوهرت زودتر خوب بشه و اینکه تو همون بیمارستان دولتی عملش کنن که هزینه ای هم برای شما نداشته باشن. درسته پدر و مادر هستن و حق به گردن بچه هاشون دارن ولی اینقدر روزگار به مردم سخت شده که همینکه بچه ها از پس زندگی خوشون برمیان خودش یه شانس بزرگ برای والدینه! اینکه تو این شرایط بد اقتصادی به خاطر بی فکری و بلند پروازی اونا شمام به مشکل بربخورین واقعا ظلمه! من موندم اینا که پس انداز نداره و میدونن آه در بساط ندارن با خودشون چه فکری کردن که تصمیم دارن پدرشوهرت رو ببرن بیمارستان خصوصی؟!؟!؟!
پاسخ:

هعیییی مژی جون پسرشون هست دیگه . دندش نرم هزینه کنه. نه که خودشون خیلی به فکر بچه هاشون بودن حالا بچه ها باید بفکر باشن. آخه هزینه ش هم اصلا معقول نیست. چیزی نیست که هر کسی از عهده ش بر بیاد.

والا منم همین فکر رو میکنم. آدم اول جیبشو نگاه میکنه بعد تصمیم میگیره.

البته الان یکمی نگرانیهام برطرف شد. تو پست بعدی توضیح میدم چی شد عزیزم.

سلام پرنسس جان
دیدم در جواب آخرین کامتت نوشتی نگرانیهات برطرف شد. خوشحال شدم
از صمیم قلب واست آرزو میکنم که بهترین اتفاقها واست بیوفته
سعی کن آرامشتو حفظ کنی مامانِ نی نی
پاسخ:

سلام مرجان عزیزم. آره الان خیلی بهترم. حالا می یام توضیح میدم. بنظر میرسه خطر رفع شد. امیدورام خوب پیش بره.

مرسی از محبتت. حتما. سعی خودمو میکنم.


سلام پرنسس جان. متاسف شدم از خوندن این پست. خیلی بد شد . حال روحی شما رو بهم ریخت. شما الان بایستی در آرامش میبودی. نگران حال اون آقا نباش که بادمجان بم آفت نداره. مخصوصا بادمجان بعضی استانها که میدونی:)) خدا کنه معجزه ای بشه و نیازی به کمک شما نداشته باشند. میدونم که صد در صد روی شما حساب کردند. ولی امیدوارم راه حلی براشون پیدا بشه. شما اگر برات مقدوره مراقب سلامتی خودت و نی نی گلت باش.
منهم به قانون کارما خیلی معتقدم. و به چشم خودم هم خیلی دیدم این برگشت اعمال رو. بهرحال خوبی ، خوبی میاره و بدی ، بدی. بیصبرانه منتظر پست بعدی هستم که خیالم راحت بشه.
پاسخ:

سلاااام مژگان جان. منتظرت بودم. آره باهات موافقم. خودشون هیچ وقت از خوشی هاشون نزدن تا به بچه هاشون برسن. همین ماه میدونستن ما چقدر بدهی داریم و چقدر استرس این پولارو داریم. برای خودشون برنامه سفر به شیراز و جنوب ریخته بودن که برن مابقی پولاشونم خرج کنن خیالشون راحت شه. من اگه بچه م اینجور نیاز مالی داشت حداقل اون ماه سفر نمیرفتم و تا جای ممکن به بچه م کمک میکردم. ولی اونها عین خیالشون نبود. که حالا این برنامه پیش اومد و برنامه سفرشون کنسل شد.


چه روزهای سختی رو گذروندی
ان شاالله که ختم به خیر شه
وقتی پول نیست خب باید همون دولتی عمل کنن چه کاریه برن خصوصی
روزگاری شده که همه برای گذران امور روزمره زندگی صورتمونو با سیلی سرخ نگه میداریم
بر باعث و بانیش لعنت
بیشتر مراقب خودت باش
پاسخ:

واقعا روزای سختی بود بخصوص برای من که هیچ وقت تو اون شرایط نبودم. معمولا حساب بانکیم پر بود و دغدغه مالی نداشتم. چون آدم ولخرجی نیستم و 15 ساله کارمندم و تو تمام این سالها هیچ وقت یه جوری زندگی نکردم که دستم جلوی کسی حتی پدر و مادرم دراز کنم. حتی اون زمانی که مجرد بودم هم فقط رو خودم حساب میکردم. بخاطر همین یهو اون همه فشار مالی برام سنگین بود. ولی بازم برنامه ریزی دقیق داشتم و همه رو پیش بردیم. ولی دیگه اتفاقات غیر منتظره همه برنامه های آدمو به هم میریزه.

منم معتقدم آدم باید پاشو به اندازه گلیمش دراز کنه. این روزا زندگی برای همه سخت شده. معمولا پدر و مادرا تا جای ممکن دست بچه هاشونو میگیرن که زیاد بهشون فشار نیاد ولی ما واقعا کمک نداشتیم هم تو خونه خریدن و تکمیل تجهیزات خونه هم برای بقیه کارهامون یه قرون هم از کسی کمک نگرفتیم . حالا دیگه توانی نمونده که بخوایم بار کسی دیگه ای رو به دوش بکشیم.

مواظبم عزیزم. مرسی.

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۷ مژگان از گرگان
پرنسس جان نمیدونم چرا قبل از ازدواج هر کسی رو که میدیدم متاهل شده میدیدم و میشنیدم دائم از سمت خانواده هاشون (مخصوصا خانواده پسر) ساپورت مالی میشن! حتی خیلیا رو میدیدم که گوشت و مرغ و برنج و ... رو هم براشون میاوردن! نمیدونم چرا به ما رسید وا رسید! البته خانواده همسر من خسیس نیستن ولی این روزا اینقدر زندگی به مردم سخت شده آدم روش نمیشه بره دستشو پیش پدر و مادرش هم دراز کنه! همیشه به همسرم میگم دوست دارم اونقدر پس انداز کنم که بچه هام در رفاه کامل بزرگ بشن و وقتی ازدواج کردن بتونم ساپورتشون کنم. دوست ندارم سختی هایی که ما کشیدیم بچه هامون بکشن. ما هم از زمان ازدواج تا حالا هر کاری کردم فقط و فقط اول به لطف خدا و بعدشم با حقوق خودمون بود. 
پاسخ:

اخه منطقی و درستش هم همینه. آدم باید به فکر آینده بچه ش هم باشه. جالبه اون موقعی که همسر ماشین نداشت و از ماشین من استفاده میکرد و تو خونه بابای من زندگی میکردیم. من اگه جای پدر همسر بودم اگه شده بود به آب و آتیش هم میزدم حداقل برای بچه م یه ماشین میخریدم که یه وقت پیش زنش و خانواده زنش احساس شرمندگی نکنه. ولی اونها چیکار کردن؟ رفتن تو فیروز کوه برای خودشون خونه خریدن که تابستونا اینجا هوا گرمه برن اونجا و از خنکی هوا لذت ببرن. کلا تصمیماتی که میگیرن خیلی خودخواهانه ست. بعضی وقتها که همسر از خانواده من توقع بیجا داشت بهش میگفتم برو از پدر و مادر خودت بخواه کمکت کنن میگفت پدر و مادر من بعید ندون خونه شونو هم بفروشن و خرج تفریحشون کنن مطمئن باش چیزی برای ما نمیذارن. یعنی خودشم میدونه پدر و مادرش حمایتگر نیستن.

ای خواهر شانس مائه دیگه. چیکار میشه کرد؟ همینه دیگه.

سلام پرنسس جان، خیلی ناراحت شدم از خوندن پستت، خانواده همسرت قطعا روی کمک پسرشون حساب باز کردن، همسرت هم حتما میگه اگه اتفاقی برای پدر بیفته بعدا خودم و سرزنش میکنم هرچند شما خودتون الان تو شرایط حساسی هستین و بچه که بیاد مخارجتون بیشتر هم میشه، دیگه توقع اونا خیلی زوره، اگه کمکتون کرده بودن یه حرفی، ولی اینجور که میگی همش تو فکر گردش و تفریح خودشونن!
پاسخ:

بعله مژده جون. با چنین خاندانی طرفیم ما. به قول تو حرف هم نمیشه زد بعدا میگن تو مقصری تو نذاشتی تو فلان کردی. حالا مگه میشه درستش کرد؟

راستی عزیزم دارم وبلاگتو میخونم این جدیده که همه رو خوندم اون قبلیه هم همینجور دارم میخونم . تو هم خیلی صبوری. ولی وقتی اصلا قدر زحماتتو نمی دونن زیاد  خودتو بخاطرشون به آب و آتیش نزن. مهم نیست چی فکرمیکنن. مهم خودتی عزیزم. مواظب خودت باش.

پدرشوهرت تو بیمارستان اولیه عمل هم شد ،درسته ؟ من خودم  بیهوشش کردم چه جالب بعد ساری پذیرش نداد و اعزام کردن بابل ،البته الان زیاد جزییات یادمً نمیاد اخه اینجا خیلی تصادفی داریم 
پاسخ:
اصلا بیمارستان ساری نبردنش عزیزم. مستقیم از بیمارستان زیراب بردنش شهید بهشتی بابل. اونی که بیهوشش کردی پدرشوهر من نبود. راستی تو الان ساری هستی عزیزم؟؟ چه جالب. بیمارستان امامی؟
نه  می گم که ساری پذیرش نداد ، من زیرابم پدرشوهرتو کاملا یادم اومد اومد اتاف عمل زبراب، یه سری کارای اولیه انجام شد بنده خدا دستش از چندجا شکسته بود خیلی درد داشت ، اون لحظه با پسرعمه یا پسرداییشون اومده بودن بعد فرستادیم بابل 
پاسخ:
آره اولش با آمبولانس بردنش زیراب. دست چپش بود. تو زیراب براش آتل بستن. بعد فرستادن بابل. چه جالب. چقدر دنیا کوچیکه. مرسی خانم دکتر که هوای پدرشوهرمو داشتی. زیراب تا ساری فقط یکساعت راهه. هر وقت اومدی اگه دوست داشتی بیا حتما ببینمت. خوشحال میشم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی