ناگفته های پنهان زندگی

بهمن ماه امسال

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۱۸ ب.ظ

پنج شنبه این هفته یعنی 12 بهمن روز تولدمه. من معمولا اول هر سال سررسیدی که بهمون میدن رو یه نگاه کلی میندازم بعد توی روز 12  بهمن یه چیزی برای خودم مینویسم.

امسال نوشته بودم

Are you pregnant now

دیروز که رفتم روز تولدمو دیدم جلوی این سوال یه yes بزرگ هم نوشتم ولی زیرش یه چیز دیگه هم نوشتم.

It's been 40 days that we lost him for ever

آره دقیقا روز تولد من 40  پسر خاله م هست. دقیقا 2 دی اون اتفاق براش افتاد.

اولین باری بود تو خانواده مون یه جوون رو از دست دادیم. قدیما هر وقت میشنیدم که میگفتن داغ جوون سخته درک نمیکردم چی میگن.

ولی حالا خوب میفهمم. آدمی که سنی ازش گذشته باشه تحمل فوتش راحتتره. بنظر آدم راحتتر میتونه باهاش کنار بیاد.

چون فلسفه زندگی همینه یه روزی می یایم. یه روزی هم میریم. ولی اینطوری زود رفتن قابل تحمل نیست.

انگار آدم هیچ رقمه با خودش کنار نمی یاد. هر وقت یادم می یاد چه قیافه ش چه حرف زدنش چه حرکات و رفتارش ناخودآگاه اشکام سرازیر میشه. با گذر زمان هم اصلا کمرنگ نمیشه.

بگذریم.

هوا خیلی سرد شده. بیشتر نقاط ایران برف اومده ولی اینجا همچنان منتظر برفیم البته پیش بینی کردن امروز دیگه ما هم شاهد بارش برف باشیم.

فعلا که بارون می باره هوا هم خیلی سرد شده.

دیشب خواهر شوهر تماس حاصل فرمودن و متذکر شدن آخر این هفته میخوان برن فیروزکوه. سوال پرسیدن از همسر آیا شما هم تشریف می آورید؟‌ همسر هم فرمودن بله چرا نیاییم؟

بعد بهش میگم هوی حالیت نمیشه من شرایط سفر رو ندارم اونم تو این هوای سرد. تحمل تو ماشین نشستن رو ندارم. حالم بد میشه. اگه جاده ها بسته بشن و تو راه بمونیم من چه خاکی بریزم تو سرم؟

تازشم اگه خانوادت سرما خورده و مریض باشن و به منم انتقال بدن باید چیکار کنم؟

میگه یعنی چی؟ منکه نمیتونم 9 ماه هیچ جا نرم تازه بعدشم بچه ت که بدنیا بیاد بهانه جدید پیدا میکنی بازم هیچ جا نمی یای.

گفتم خب تو باید ملاحظه حال و روز منو بکنی دیگه. میمیری مادر خواهرتو نبینی؟ پدر و مادرت که چند روز قبل اینجا بودن زیارتشونم کردی به اندازه کافی.

میگه نه این هفته من میرم فیروز کوه تو هم باید بیای.

گفتم به همین خیال باش.

دیدم قهر کرد و پشتشو به من کرد. البته قهرهای همسر کلا به ثانیه هم نمیکشه. اهل قهر کردن نیست.

هی با من حرف میزد منم جوابشو نمیدادم. آخرشم گفتم من باهات حرفی ندارم انقدر با من حرف نزن.

البته این دعواها همه هنگام خواب صورت گرفت. من پشتمو کردم بهش پتو رو هم ازش کشیدم رو خودم گذاشتم. دیدم اینم پشتشوکرده بهم. پتو رو هم به نشانه قهر فرستاد طرف من.

محلش ندادم و خوابیدم. دیشب بخاطر باد و بوران چندین بار برق قطع و وصل شد هر دفعه هم که وصل میشد صدای آهنگ این محاففظها مارو بیدار میکرد و هر دفعه هم همسر می پرید میگفت چی شده؟

میگفتم بخواب. برق قطع و وصل شد.

صبحها ساعت 6 واقعا هوا تاریک مطلقه. عین نصفه شب می مونه. چقدر بیدار شدن و بلند شدن و دست و صورت شستن و اماده شدن و رفتن به محل کار سخته.

البته من الان 13 ساله سابقه کار دارم. احساس میکنم امسال از همیشه برام سختتره.

بعضی وقتها به سال دیگه این موقع فکر میکنم. نی نی م تقریبا 8 ماهشه. منم مرخصی زایمان هستم. حالمم خوبه (امیدوارم البته). نی نی رو قشنگ میپوشونم میبرمش برف بازی. آخه چه باحاله.

 و اما فعلا امساله هنوز سال دیگه این موقع نشده.

کارهای خونه هم یکی پس از دیگری داره انجام میشه این وسط هزینه های پیش بینی نشده هم زیاد به وجود اومد .

خب دیگه خونه آماده همینه دیگه. سازنده های عزیز که دلشون نمیسوزه خیلی جاها کم کاری میکنن.

غصه اسباب کشی هم دارم. کی میخواد این همه وسیله رو جابجا کنه تو این برف و بارون؟؟؟؟

البته من که از خدمات باربری کمک میگیرم ولی بازم رو اعصابه برام این جور کارها.

اصلا و ابدا فعلا به سیسمونی فکر نمیکنم. گذاشتمش برای بعد عید.

ای وای چرا آفتاب در اومد؟ قرار بود برف بیاد. پس چی شد؟

راستی نتایج آزمایشم هم خوب بود خدارو شکر. آخر این ماه باید برم آنومالی.

ماه 4 هم به میمنت و مبارکی یکی دو روز دیگه تموم میشه و میرم تو ماه 5.

تو تمام زندگیم هیچ وقت روزها ماهها و فصلها رو اینجور نشمردم و منتظر گذرشون نبودم.

ولی این روزها هم میگذره. یادمه پارسال دم عید چقدر سرم شلوغ بود و بدو بدو داشتم.

خیابونها انقدر شلوغ و پرترافیک بود که حتی جای خالی برای راه رفتن هم نبود انگار همه مردم شهر تو خیابون بودن.

چه دغدغه هایی داشتم. لباس و کیف و کفش و مانتو و ...

امسال باید مانتو بخرم و شال و بلوز و شلوار . دیگه کیف و کفش نمیخرم. یه عالمه کیف و کفش دارم. بسه دیگه.

باورم نمیشه امسال عید خونه خودمون هستیم. البته اگه بتونیم بریم. فعلا که همش داره عقب می یفته.

همکار هم اتاقیم که اونم بارداره. تو ماه هشته. دیگه نمی یاد اداره. بهش حسودیم میشه آخرای بارداریشه.

تازشم قراره سزارین کنه. راحت میشه بخدا.

البته برای منم فقط 5 ماه مونده. 5 ماه. میشه 150 روز. واییییییییی همچین کم هم نیست.ولی میگذره. مثل همه مراحل دیگه زندگی.

راستی پس این نی نی کی تکون میخوره؟ دلم میخواد ابراز وجود کنه.

خیلی کنجکاوم بدونم بچه م چه شکلیه. امیدوارم اول از همه سالم باشه دوم اینکه خوشگل باشه. نی نی خوشگل دوست دارم.

خب من برم دیگه یه عالمه کار دارم. فعلا بای.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۸
پرنسس معتمد

نظرات  (۱۴)

تفلدت مباااارک مامان خانومی...
سعی کن به چیزهای خوب فکرکنی
به خونه جدید
نی نی
روزای خوش
و...و...
سعی نکن هی مرگ پسرخاله ات رو تازه نگه داری
سخته،خییییلی هم سخته
ولی هیییییچ راه برگشتی نداره
پس به اینده فکرکن وروزهای خوشش...
بازم تولدت مبارک امیدوارم ۱۲۰ساله بشی وعمر باعزت وصحت وسلامت داشته باشی بوسبووسبوووس :)
پاسخ:

سلام مینا جونم. مرسی عزیزم.

چشم به چیزای خوب فکر میکنم. واقعا راست میگی. راه برگشتی نداره.

120 سال مینا جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبره عزیزم؟؟؟؟ همون 70 کافیه اونم بخاطر پسرم که تنها نمونه وگرنه به خودم باشه که تا 50 برام کافیه.

بوس  بوس بوس. راستی وبلاگ جدید اگه ساختی آدرسشو به منم بده مرسی.

چه کار قشنگی می کنی برای خودت می نویسی ،چه زدی تو هدف با این سوالت ؛)
خدا پسر خالتو بیامرزه واقعا سخته البته ما مرگ جوون کم نداشتیم درک می کنم مامانم شکسته شد بعد فوت داییم فقط سی و پنج سالش بود ،یکی از داییام هم تو‌سن هفده سالگی فوت کرده که من ندیدمش ولی دایی بزرگه هنوزم گاهی اوقات خوابشو می بینم از یادم نمیره 
ایشالا چشم باز می کنی می بینی همه چی‌جوره ، خونه ی خودت کنار پسملی نازت زندگی آرومی داری ،باباش کجاست ؟؟خوب معلومه با پدر و مادرش رفتن ددر و سفر خخخخ ولی رو‌حرفت وایستا تو این هوا نرو سفر واقعا ریسکه کلی ماشین تو جاده و اتوبان موندن ،همسرتو بفرس بره بزار بفهمه سخته سفر تو این هوا  ،کاش می تونست باردار هم می شد شرایطتو کاملا درک می کرد خخخخخ
پاسخ:

آره عزیزم من برای خود یادداشت زیاد میذارم بخصوص تو برگه های تقویم.

آخه میدونستم امسال دیگه باید آقا نی نی مو بیارم.

خدا دایی هاتو بیامرزه عزیزم. به مامانتم صبر بده.

آخه چه حس خوبی بهم دادی. خونه خودم. پسملی. آرامش. آخ یعنی میشه؟

آیلین جان بعید میدونم سفر نرم. چون شنیدم آخر هفته هوا اوکی میشه. ولی خب فاصله ش تا اینجا کمتر از 2 ساعته. زیاد نیست.

اگه میشد حامله بشه که خیلی عالی بود.

۰۹ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۲۱ مژگان از گرگان

پرنسس جان تولدت مبارک. بابت پسرخاله ت هم ان شاالله خدا به شما و خانواده ش صبر بده.

در مورد خونه هم ان شاالله به سلامتی و با دل خوش فصل جدید و زیبایی از زندگی رو توی خونه جدید شروع کنید. برای بارداری هم اینقدر از الان روزها رو نشمار. آخراش باید روزشماری بذاری الان زوده! راسنی واقعا قصد داری بچه 8 ماهه رو ببری برف بازی؟ من دخترم 14 ماهشه دو دلم ببرمش برف بازی یا نه!! بازم راستی! نی نی تون خوشگل میشه نگران نباش. مخصوصا پسر که به مادر هم میره

پاسخ:

مرسی عزیزم.

الان خیلی زوده برای شمارش روزها؟؟؟؟؟ راست میگی؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی هنوز خیلی مونده؟؟؟؟؟؟؟؟ نه دیگه زیاد نمونده. داره نصف میشه دیگه. تازه الان دیگه نزدیک عید بشه روزها تند تند میگذره. بعد عید هم روزها قول میدن که تندتر بگذرن بعد تموم میشه دیگه.

یعنی بچه 8 ماهه رو نمیبرن برف بازی؟؟؟؟؟؟ ما تازه میخواستیم تو تابستون تو 2 ماهگی بچه رو ببریم دریا با هم شنا کنیم. نمیشه یعنی؟؟؟

ای وای خجالتم دادی. یعنی پسرم به من میره؟ چه خوب. اصلا هم از خود متشکر نیستم. البته من قیافه م یه مقدار روشنه. پسر اگه بور بشه فکر کنم زیاد جالب نشه. نمیدونم والا.

۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۵ بـانـوی بـرفـی
تولدت پیشاپییش مبارک عزیزم با آرزوی بهترین ها😘
داغ جوون خیلی سخته هیچوقت هم کمرنگ نمیشه هنوز بعد سی سال خودم دارم میبینم بابام چطوری میشه فقط خدا بهشون صبر بده
مگه شما  تهران نیستید اونجا که گفتن همه ی مناطق برف زیاد اومده😳
چه خوب میشه اگه واسه عید برید خونه ی جدید 
از ماه پنج وشش شروع میشه ولی دکترم به من گفت چون بارداری اول هست زیاد متوجه نمیشین من از اول ماهه شش قشنگ متوجه میشدم ولی قبلش زیاد نه مثه نبض بود
پاسخ:

مرسی عزیز دلم.

واقعا خیلی سخته. اصلا فراموش نمیشه.

نه عزیزم ما تهران نیستیم. شمالیم. شمال. مرکز یکی از سه استان شمالی. اگه گفتی کجاییم؟ یه راهنمایی هم میکنم. دریا هم داریم.

واسه عید که حتما باید بریم. البته اگه جور بشه.

پس فعلا باید منتظر باشم . مرسی که بهم گفتی.

۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۳۱ بـانـوی بـرفـی
چه راهنمایی توپی!!!
ساری یا رشت کدومش؟
واقلا فکر میکردم تهرانی
پاسخ:

دیدی چه خوب راهنمایی میکنم. اولش س داره عزیزم.

دیگه خیلی واضح شد دیگه.

حالا تو بگو کدوم شهری. البته اگه اشکال نداره.

عزیزم اره خیلی سخته انشاالله خدا صبر بده بهتون
منم مینویسم گاهی ،ولی چه اون yesچسبید واقعا 
انشاالله سال دیگه به این سوال

?Do you have beautiful and healthy baby
 ...I'm the happiest

انشاالله اگه رفتی سفر خیلی خوش بگذره بهت و اصلا اذیت نشی 😍
آااااخی اولین تکونی که خورد اگه یادت موند برای همه کسایی که منتظر مادر شدنن دعا کن 
پاسخ:

مرسی عزیزم.

چه خوب که تو هم مینویسی. بنظر من جالبه.

برای سال دیگه حتما همین سوال رو مینویسم. باحاله. اون جمله دومت هم خیلی خوب بود. انشاءالله که همینطور باشه.

عزییییییییییزم. حتما به یادت هستم و برای همه دعا میکنم. مهتاب جونم دلم برات روشنه. مطمئنم به زودی تو هم مامان میشی و می یای خبرشو به همه مون میدی. فدات.

تولدت مبارک باشه عزیزم. عزیزم این روزا هم به سرعت میگذره و وقتی نی نی بیاد و با کاراش کلافه ات کنه میگی ای وای کاش عجله نداشتم برا تموم شدن بارداری :)
انشالله صحیح و سالم بیاد تو بغلت و ناز و ملوسم باشه
فک کنم از اواخر ماه پنج کم کم حس کنی حرکاتشو
راستی منم عکس گل پسرمو گذاشتم .دوس داشتی ببینی بگو رمز رو برات بفرستم

پاسخ:

مرسی نگین جونم. راست می گی؟

پس اواخر این ماه باید حسش کنم.

حتمابرام رمز رو بفرست. باید پسملی خوشگلمونو ببینم. نگین جونم اسم بچه تو آیهان بود؟؟؟؟؟ از این اسم خوشم اومده. کدوم شهری؟ میخوام بدونم ثبت احوال اذیت نمیکنن. چون این اسم ترکی هست. میترسم گیر بدن.

به به پرنسس جان ، پیشاپیش تولدتون مبارک. امسال چه تولدی بشه. تولد دوطبقه؟دونفره؟دوبله؟ دو جان در یک قالب. آهان این بهتره. شما و نی نی جان درون هم تولد میگیرید. عکس زیاد بگیرید. بعدها اذت میبرید از تماشاشون. امیدوارم این مدت باقی مونده رو هم بسلامتی طی کنید. همچنین امیدوارم بتونید سفر آخر هفته رو بپیچونید گرچه خودتون امیدزیادی ندارید. بهر حال شاد و خوش باشید.
پاسخ:

سلام عزیزم. تولد دو طبقه؟ چه باحال. راستش مژگان جون من هر وقت جدی میشینم فکرمیکنم که یه موجود زنده تو وجودمه خیلی میترسم. برام ترسناکه نمیدونم چرا.

برای همین سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم.

عکس هم میگیرم. البته هنوز شکمم خیلی بزرگ نشده ها. ولی خب معلومه که بزرگتر از حد معموله.

سفر آخر هفته رو فکر کنم بتونم بپیچونم. قربونت عزیزم. انشاء الله تو هم همیشه شاد و خوشحال باشی.

به به تولد فردات مبارک
با این برف و هوای سرد قهر شوهرت به گمونم بهتره تا اذیت شدن تو ولی اگه اون سمتا برف نبود برو. از هواشناسی بپرس
بچه معمولا ماه 5 تکون میخوره اولاش حرکتی مثل ماهی داره. آخ که چه مزه ای داره این تکون ها
خونه هم بسلامتی انشالا عید خونه خودت باشی
هوممم خدا به خالت و شماها صبر بده
پاسخ:

سلام ونوس عزیزم. مرسی از لطفت.

البته همسر منو هنوز نمیشناسی قهرم بکنه کار خودشو پیش میبره. از اونا نیست که کوتاه بیاد. ولی این هفته چون چهلم هست فکر نمیکنم بتونیم بریم.

ماه 5؟؟ خب پس نزدیکه. چه جالب. دلم میخواد تجربه ش کنم.

انشاء الله که واقعا عید خونه خودمون باشیم.

مرسی عزیزم.

سلام به همشهری عزیزم ، انشالا نی نی به سلامتی به دنیا بیاد ماه ۴ دیگه باید تکون بخوره ، پسرخاله عزیز هم روحش شاد خدا به شما و خانوادش صبر بده 
پاسخ:

سلام ترمه جان. چطوری؟ مرسی عزیزم. ماه 4 که تموم شد و نی نی همچنان تکون نخورد. شاید مثل مامانش کم حوصله ست. حوصله تکون خوردن نداره بچه م.

قربانت عزیزم. مرسی.

۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۴ بانوی تیر ماهی
تـولدت مبارک باشه خانومی ♥ ایشالا سالهای سال کنار پسر و همسرت روزهای خوبی رو سپری کنی ♥ دلت خوش و لبت خندون باشه ♥

روح پسر خالت هم شاد واقعا مرگ جوون سخته :-(

روزهای رو میشماری واسه خودت سخت میشه هاااااا بیخیال روزها باش و از زندگی لذت ببر ;-)

سال آینده این روز ایشالا کنار پسمل خوشگلت شادی :-)
پاسخ:

مرسی تیر ماهی جونم. انشاالله شما هم در کنار همسر عزیز همیشه خوش باشی.

انشالله که روحش شاد باشه. واقعا سخته.

میدونم نباید بشمارم. ولی دست خودم نیست. دوست دارم زودتر بگذره این 9 ماه.

مرسی عسیسم.

۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۱۳ مژگان از گرگان

سلام. راستی یادم رفت بگم. من تقریبا از هفته 21-20 متوجه نکونای دخترم شدم البته خیلی زودتر متوجه میشن. اوایلش هم به صورت نبض نبض بود. ولی آخراش خیلی حال میده! تو حال خودتی یهو آنچنان تکونی میخوره که ممکنه دو متر بپری هوا! من بعضی وقتا فکر میکردم نکنه همکارام متوجه بشن! آخه از روی مانتو هم حرکتش معلوم میشد! آخیییی یادش بخیر! یه حال و حال خوبی بود. ان شاالله قسمت همه ی زن های عالم بشه این حس و حال.

راستی برای اسم چیکار کردین؟ حالا که جنسیت نی نی گلی معلوم شده اسمی در نظر نگرفتین براش؟ (هر چند تا روز آخر احتمال عوض شدن اسم هست)

پاسخ:

وای چه خوب. منتظر اون روزم . اتفاقا خیلی ذوقشو دارم.

اسم راستش هنوز به نتیجه مشخصی نرسیدیم. من آیهان دوست دارم. همسر میگه یه اسم بی المللی مثل آدرین. رایان. ادوین .

البته من ادوین رو هم خیلی دوست دارم ولی نمیدونم ثبت احوال میگیره یا نه.

تولدت مبارک عزیزم بهترین ها رو کنار نینی فسقلی برات ارزو می کنم
پاسخ:
مرسی خانم دکتر عزیز. منم بهترینها رو کنار همسر و غوره خانم برات آرزو دارم عزیزم.
۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۴ مژگان از گرگان

سلام پرنسس جان خوبی؟

کل دیروز به یادت بودم! میدونی چرا؟!؟!؟! اون خانومه همکارم بود که ذکر خیرش چند وقت پیش بود (همون که خیلی حرف میزد!) از دیروز از مرخصی زایمان برگشته!!!!! یعنی به معنای واقعی کلمه مخ منو خورد! یه لیوان چای میخواستم برم برای خودم بریزم  یواشکی میرفتم که یه وقت منو نبینه! یعنی کافیه یه کلمه بگی دو ساعت حرف میزنه! الانم که یه موضوع جدید و مشترک برای حرف زدن پیدا کرده (بچه) دیگه حسابی مخمو میخوره! از همه بدتر اینکه ما پاس شیری ها چون یه ساعت زودتر میریم خونه ... تو سرویس برگشتمون (که در حال حاضر فقط ما دو نفریم!!!!!!) یه مسیر 20 دقیقه ای اونجا کنارمه! خلاصه تا زمان رفتن به خونه وقت داره یه ریز حرف بزنه! واقعا حوصله ی این افراد رو ندارم! نمیدونم چیکار کنم. خدا کنه اون همکارت باهات هم اتاق نشه وگرنه واقعا باعث عذابه!

پاسخ:
مژی جون به معنای واقعی کلمه درکت میکنم. ولی نمیدونی چی شده. ما اینجا داستانها داشتیم اتاقمون از چهارشنبه عوض شده باید داستانشو کامل بنویسم. تا یه ساعت دیگه یه پست جدید میذارم. توضیح میدم براتون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی