ناگفته های پنهان زندگی

احوالاتم

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ب.ظ

همچنان اسقاطم. البته امیدوارم با به پایان رسیدن 3 ماهه اول حالم یکمی بهتر بشه. 2 هفته دیگه 3 ماه تموم میشه. هفته دیگه هم باید برم برای غربالگری اول.

حال و روز درست حسابی ندارم. بیشترین مشکلم معده دردمه. از تنبلیم حال دکتر رفتن رو هم ندارم. میدونم اگه برم بهم یه قرص میده بهتر میشم.

ولی کی میخواد تو این هوای البته نه چندان سرد (جالبه شبها سرده روزها گرمه- جلل الخالق. اینجا شبیه کویر شده. قرار بود معتدل باشه) شال و کلاه کنه بره مطب دکتری که 3 ساعت هم باید بشینی.

از مهمانداری هفته قبل بگم که روز قبل از ورود حضرات (مادر شوهر. پدرشوهر. خواهرشوهر. شوهر خواهرشوهر. فرزند خواهر شوهر) کلی کار کردم. خانه به گند کشیده شده رو مرتب کردم جارو برقی کشیدم. بالکنها رو شستم. آشپزخونه و سرویس بهداشتی را نیز همچنین.

هر یه ذره کاری که میکردم بعدش مینشستم یه 5 دقیقه گریه هم میکردم. اعصاب و روانم به هم ریخته بود.

 همسر هم اندکی کمک کرد. البته نه خیلی زیاد.

شبش هم رفتیم خونه مادربزرگه چون حضرات فعلا اونجا تشریف داشتن.

قرار بود شب بیان خونه ما که خدا رو شکر نیومدن و فردا صبحش اومدن.

فرداش از صبح زود بیدار شدم قیمه رو بار گذاشتم. برنج رو هم شستم. بعد که مهمونها اومدن دیگه بقیه کارها رو خودشون کردن.

البته من هم پا به پاشون تو آشپزخونه بودم ولی خب اونها سکاندار بودن خدارو شکر.

بعد از ناهار و اندکی استراحت رفتیم بیرون . بعد رفتیم ملاقات شوهر دختر عموی همسر که همزمان با ما ازدواج کردن و الان بچه شون 9 ماهه هست.

شوهره دیسک کمرشو عمل کرده بود ما هم رفتیم ملاقاتشون. بعد برگشتیم خونه و ادامه پختن شام.

یه مسئله ای که اصلا خوشم نمی یاد دخالت بیش از حد خواهرشوهر تو کارهای ما هست.

در مورد خونه جدیدمون... اصرار داره خونه رو طبق میل ایشون درست کنیم. اصرار داره حتما فلان چیز رو اضافه کنین. فلان کار رو انجام بدین. اینجارو اینطوری تزئین کنین. اونجارو اینجوری بچینین.

انگار ما اینجا خودمون گاگولیم. بی سلیقه ایم. هیچی حالیمون نمیشه.

فقط در حد یه نظر دادن نیست ها. اصرار شدید داره که حتما انجام بدین. عکس میفرسته. آدرس میفرسته. هر روز زنگ میزنه میگه گرفتین؟ صحبت کردین با طراح داخلی و ....

هزینه هایی هم که نظراتشون برامون در می یاد بیشتر از 10 میلیون تومن میشه که الان تو این اوضاع و احوال مالی اصلا توان انجامشو ندارم.

جالبه که هر چقدر هم میگم بابا ما الان پول نداریم انگار تو کتش نمیره. انگار نمیفهمه من چی میگم.

آقا من به کی باید بگم خونه مو میخوام طبق سلیقه خودم بچینم خواهشا نظر ندین. نظر میدین  اصرار نکنین. آخه به شما چه ربطی داره؟ به همه چی هم کار دارن. از الان داره برای من تعیین میکنه سیسمونی اینو بخر اونو بخر اینجوری کار کن اونجوری بچین.

اومده خونه جدیدمونو ببینه داره به من میگه وسایلتو اینجوری بچین.

حس میکنم بهم توهین میشه قشنگ شعور منو زیر سئوال میبره. مگه خودم احمقم نتونم خونه مو  بچینم یا تصمیم بگیرم چیکار کنم.

بعد از اینکه فرداش تشریفشونو بردن. نشستم کلی فکر کردم و حرص خوردم بعدشم به همسر گفتم تمام نظرات خواهرت مال خودش. من هیج کدوم از ایده هاشو انجام نمیدم . پول مفت ندارم. الان خیلی کارهای مهمتر و واجبتر داریم.

نفری چند جا وام گرفتیم که کابینت و بقیه لوازم ضروری خونه رو تکمیل کنیم تازه اصلا معلوم نیست چقدرم کم می یاریم.

چند تا چک هم داریم که باید پاس بشه. خانم نفسش از جای گرم بلند میشه. اصلا درک نداره.

تازه من اصلا خوشم نمی یاد اینجوری تو زندگی خصوصی من دخالت کنن. من هیچوقت همچین اجازه ای به خودم نمیدم جایی که ازم نظر نخوان نظر بدم چه برسه به اینکه اصرار هم بکنم.

واقعا فهمدن اینجور مسائل انقدر سخته؟ پیش خودش دقیقا چی فکر میکنه این برخوردا رو داره؟

عمدا میخوام برخلاف نظراتش خونه مو بچینم اگرم اومد و حرف زیادی زد بهش میگم هر کس خونه شو طبق سلیقه خودش می چینه. ببینم میفهمه بالاخره یا نه.

از وقتی باردار شدم یکی از زمانهای سخت و طاقت فرسای زندگیم غذا خوردنه. منی که عاشق غذا بودم الان غصه م میشه میخوام غذا بخورم.

هیچ غذایی از نظر من خوشمزه نیست و به زور غذا میخورم. این خیلی برام زجر آوره بخصوص که زود زود گرسنه م میشه  و اگه غذا نخورم به معده درد شدید مبتلا میشم.

خداییش سخته. کاش حداقل از این نظر حالم خوب بشه مثل آدم غذا بخورم.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۱
پرنسس معتمد

نظرات  (۱۱)

۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۹ مژگان از گرگان

سلام. بابت حالت نگران نباش خوب میشه. منم سر معده م شدید سوزش داشتم. رفع میشه نگران نباش. در مورد نظرات خواهر شوهرتم اگه دیدی بازم داره اصرار میکنه بگو من خودم یه سری ایده دارم تو ذهنم دلم میخواد خونه مو اون مدلی بچینم. چه رویی داره خدایی! من خیلی حرصم در میاد این چیزا رو میشنوم! آدم باید خونه ش رو جوری بچینه که به دل خودش بشینه اصلا هم مهم نیس بقیه خوشش میاد یا نه! عجب پرروئه! به نظر من یه حرفی بزن (محترمانه و قاطعانه و کوبنده) که دیگه اینقدر دخالت نکنه تو این مسائل! وگرنه تا آخر بارداری همش حرصت میده سر سیسمونی و اتاق نی نی  و ...

کلا هر کسی باید جایگاه خودشو بدونه به همون اندازه حرف بزنه! خواهر شوهر فقط یه خواهر شوهره نه بیشتر! حق نداره تو امور ریز زندگی دیگران دخالت کنه!

اووووف! خدا رو شکر از نعمت داشتن خواهرشوهر بی نصیبم!

پاسخ:

وای مژگان نمیدونی چه حالی ام. آرزومه این سوزش معده م خوب شه. خیلی آزاردهنده ست. گفتی رفع میشه یه  ذره امیدوار شدم.

خواهرشوهرم خودشو عقل کل میدونه. فکر میکنه هچ کس مثل اون خوش سلیقه نیست. اگرم برخلاف نظراتش عمل کنی همچین لب و لوچه آویزون مییکنه و از فلانی و فلانی میگه که خیلی با سلیقه ن و خونشونو این مدلی چیدن و .... کاری میکنه که آخرش میگی ول کن بزار نظراتشو عمل کنم انقدر منو زیر سئوال نبره.

ولی اینبار میخوام سفت و سخت وایستم جلوش. هر حرفی هم زد بازم کار خودمو میکنم. البته سر جهیزیه خریدنم هم همین بود. راجب همه چی ایده میداد ولی من هیچکدومو اجرا نکردم همون کارهای که خواستم رو انجام دادم. امیدوار بودم یاد بگیره نظراتش برام اهمیت نداره و دیگه نظر نده.

ولی مثل اینکه فایده نداره. این درست بشو نیست.

حالا جالب اینجاست که من اصلا تو اموراتش دخالت نمیکنم. یه سری مسائل ذاتیه. طرف خودش باید بفهمه. به جان خودم مشکل تربیتی دارن این بچه ها. پدر و مادره انقدر تو سفر و تفریح و گشت و گذار بودن که فرصت نکردن بچه هاشونو تربیت کنن.

خوش به حالت که از این نعمت محرومی.

به قول شوهرجانم،هرچی گفت بگو چشم،آره خوبه.امابعدش تو کار خودت رو بکن.
مادرشوهرمنم اینجوریه،نظرنمیده تحمیل کنه.این موقع بود که شوهرجانم تز بالا رو داد.
اینجوری بیشتر هم حرصش درمیاد،دلت خنک میشه😁

نمیشد حاملگی آسون میشد آخه.
پاسخ:

نیلو جان من تا حالا دقیقا همین کارو کردم. هر چی گفت گفتم باشه. حالا ببینم چطوری میشه. ولی آخرش کار خودمو میکردم. به این امید که خانم یاد بگیرن تز جدید ندن.. ولی این خانواده چیزی که خیلی زیاد داره رو ئه. رو. پرروئن. هر چقدر هم مستقیم و غیر مستقیم بگی دخالت نکن دخالتشونو میکنن.

ولی باز هم میخوام به همین روش ادامه بدم تا حرصشون در بیاد.

وای نیلو از حاملگی نگو که به غلط کردن افتادم.

ماشاالله سه ماه شدددد!؟ چقدر همه چی زود میگذره 
آاااخی با این وضعیتت چقدر سخته کار کردن هاا حالا خوب شد کمک کردن
وااااای چقدر حرص درآرررر به کسی چه مربوطه واقعا کی چکار کنه برای خونش حالا نظر بده اشکال نداره اما به قول خودت اصرارش دیگه چیه !آره به نظرم مطابق سلیقه خودتون هرکاری کنین مگه اون میخواد اونحا زندگی کنه واقعا با این هزینه هااا باید خیلی چیزارو در نظر گرفت مخصوصا شما که یه نی نی در راه دارین
پاسخ:

مهتاب جون هنوز دو هفته مونده سه ماه بشه. برای من خیلی دیر میگذره. خیلی سخته.

کار کردن تو این وضعیت مثل شکنجه می مونه. ولی خب یه فاکتور مثبتی که دارن می یان خونمون مثل مهمون برخورد نمیکنن. خودشون همه کارهارو میکنن.

ولی وای از این دخالتهاشون. میدونی اگه آدم مثلا فقط راجب چیدمان نظر بده آدم میگه خب حداقل هزینه ای برامون نداره. خانم تزهایی که میدن هر کدوم چند میلیون برامون هزینه اضافی داره. ما الان چون تازه خونه خریدیم واقعا هیچ پول اضافی نداریم. ما برای تجهیزات داخل خونه کلی هزینه داریم که وام گرفتیم که بتونیم انجامش بدیم. واقعا پول اضافه دیگه ای نداریم که خرج تزئینات غیر ضروری کنیم. نمیدونم چرا درک نمیکنه.

۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۳:۵۹ بانوی تیر ماهی
سلام خانومی
به نظرم که نهایت بی شعوریه خواهر شوهرته که این همه اصرار داره. خب هر کسی نظر خودش رو میگه اما اینکه اصرار به یه چیزی کردن به نظرم سطح پایین بودن طرف رو میرسونه.
البته به نظرم قوم شوهر همیشه دوس دارن زور بگن به عروس. مادر شوهر منم خیلی وقتها دوس داشت تحمیل کنه عقایدش رو بهم یا لباسهایی که دوس داشت رو فکر میکرد منم دوس دارم. چند باری که زیر بار انتخاباش نرفتم دیگه دخالت نکرد.
به نظرم توام باید باب میل خودت کاری رو انجام بدی نع اینکه باب میل اونا >.<

به نظرم که خانوم باردار نمیتونه قرص مصرف کنه درمان خانگی کن ;-)
پاسخ:

سلام عزیزم .

واقعا بیشعوره. جالبه من اتفاقا آدمی هستم که خیلی مقاومت میکنم در مقابل ایده ها و نظراتشون و 95 درصدشو انجام نمیدم . نمیدونم چرا کوتاه نمی یان. البته مادرشوهرم هم نظر میده ولی اصرار شدید نداره. خواهره فکر میکنه من اینجا عروسک خیمه شب بازی ام. از خودم هیچ نظر و ایده ای ندارم. نشستم منتظرم اینا برام تصمیم بگیرن. ولی رفتارش خیلی زشته.

یه سری قرصها که با تجویز پزشک زنان باشه اشکال نداره عزیزم.

سلام عزیزم
بابت تاخیر در عرض تبریک به مناسبت نی نی  ًدر راه عذر اینجانب را بپذیر.خواهر جان بعد از هشت سال قدم رنجه کردن و تشریف آوردن اینجا و فردا هم روززخداحافظیه:((.............میدونم چی میگی ولی سخت نگیر،هر روز غبطه میخورم به اونروزا که دور هم بودیم و تو سر و کله هم میزدیم.آدم تا باهمه نمیتونه بفهمه تنهایی چقدر بده.
پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم. خواهر خودته؟ خارج از کشور زندگی میکنه؟ خب حق داری ناراحت باشی. ولی باور کن خواهرشوهر اگه بره هشت سال هشت سال نیاد خیلی هم اتفاق خوشایند و خجسته ایه.


وای پرنسس جان دست گذاشتی روی زخم کهنه من. امان ازین سمنانی هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. پر رو-فضول-مهمونی برو-بی ملاحظه-شب بخواب خونه هرکی که مهمونی میرن-دست تو همه جا بکن(توی کمدشخصی-توی کتابخونه آدم-نوی یخچال آدم-توی کابینت آدم-توی همه چیز و بدون اجازه) . و صدها عیب دیگه و جالبه که هیچکدو مرو عیب نمیدونن. از نظر خودشون خیییییییلی هم موجه هستن. یادمه من هم رفته بودم خونه جدید.باردار هم بودم مثل شما. ماه آخر بودم. در مدتی که خونه آماده میشد هر روز توی ذهنم رنگ و مدل و چیدمان لوازمم رو تصور میکردم و تصمیماتم رو کامل گرفته بودم. سر نقاشی ساختمان ، نقاش آشنای اونا بود. از سرکاربرگشتم دیدم مادر و پدرش بدو بدو اومدن خونه ما هراسان که نقاشه گفته تو میخواهی رنگ دیوارها رو مثل رنگ گچ بریهای سقف بزنی و خیلی بده. اومدیم بگیم نکن این کار رو. منم خیلی آدم با ملاحظه ای بودم و تا اون زمان هیچوقت باهاشون درگیر نمیشدم ولی یکهو دیگه عصبی شدم گفتم خوب میخوام این کار رو بکنم .خونه امه و دلم میخواد این رنگی کنم به کسی ربطی نداره. یکهو سنگ روی یخ شدن. قبلش هم هی میگفتن کل آشپزخونه ات رو اپن کن. منم بدم میومد.بخش رو به پذیرایی رو بستیم بخش رو به راهروی اطاق خوابها رو باز گذاشتیم خیلی هم شیک شده بود. هی میگفتن چرا میبندی کامل اپن کن هرچی میگفتم دوست ندارم و درضمن اگه همه جا باز باشه یخچال فریزرم جا نداره بزارم باززززز با پررویی تا دوسه سال هربار میومدن خونه امون میگفتن نباید اینجا رو میبستی. اینا تموم شد ما وسایلمون رو چیدیم اومدن بجای اینکه کادو برامون بیارن یکهو مادرش پاشد به دخترش گفت:فلانی پاشو ببینیم اینجا رو باید چطوری بچینیم.منو میگی وا رفتم. یعنی چی. خونه رو چیده بودم اینا میخواستن طبق نظر خودشون تغییر بدن. میگفتن سرویس مبل استیل فرحی رو با نهارخوری 10 نفره و ویترین تاجدار بچینیم بالای پذیرایی توی یک محوطه 14 متری بعد  14 متر باقی رو مثل مسجد خالی بزاریم. هی من میگفتم نه نمیخوام. اونهمه اثاث بالای اطاق عین سمساری بچینم بعد پایین اتاق خالی بمونه که چی .دیدم گوش نمیکنن و دارن جابجا میکنن. حالا منم باردار. داشتم میترکیدم از حرص یکهو پاشدم ایستادم جلوشون گفتم من نمیخوام خونه ام این مدلی چیده بشه. من همینی که چیدم رو دوست دارم و عوضش نمیکنم. من هرگز توی چیدمان خونه شما دخالت نکردم و الان هم کاری که گفتید رو انجام نمیدم. یکهو بهشون برخورد و شال و کلاه کردن و به قهر رفتن. هنوز هم فضضضضضضضضول هستن با این فرق که هم خواهرشوهر جوانمرگ شده و دیگه نیست هم اینکه سالی یکبار برای عید دعوتشون میکنم میان و دیگه ولو نیستن خونه امون که هی آزارم بدن خودم هم ماهی دوماهی یکبار افتخارمیدم میرم یک شام خونه اشون و برمیگردم. خیییییییییلیییییییی کم کردم رفت و آمد رو و حقشون بود.یادمه ماه دوم ازدواجمون سه هفته پشت هم از 5شنبه اومدن موندن تا جمعه آخر شب تا دیگه من کل حال همسر رو دیدم تا قطع شد دو روز سه روز اومدنشون.(البته این ماجرا رو قبلا برات گفته بودم) ببخشید خیلی طولانی شد اما زخم کهنه ام سر باز کرد. اینا نفهم هستن و مخصوص زن باردار رو خیلی آزار میدن. حالا کاش زمان زایمان آزار و اذیتهاشون دامنگیرت نشه. من رو که بدبخت کردن و شیرم خشک شد. حتما زمان زایمان برو منزل مادرت استراحت کن که نتونن بیان پلاس شن و دستورات جادوگری و املی و هزار سال پیششون رو برای خودت و نی نی اجرا کنن. منکه مادرش رو برای ماجراهای بعد زایمانم نفرین کردم و اونچنان دامنگیرش شد که تا آخر عمرش داغدار شدو اون دوران جزو زشت ترین و نفرت انگیز ترین دوران زندگیم شد.
پاسخ:

وای مژگان جون. عزیزم. اگه الان اینجا بودی بغلت میکردم ماچت میکردم که انقدر قشنگ اینارو توصیف کردی. چه خوب میشناسیشون. دقیقا عین همونی هستن که گفتی.

ولی اینا با این رفتارها شرشونو کم نمیکنن. من هیچوقت دعوتشون نمیکنم.اونها اصلا نیاز به دعوت ندارن. والا اونجا که خونه پدر و مادر من بود شب اول عروسی پدره اومده بود جلوی همه فامیلا بلند گفت اینجا  خونه پسر منه. در جریان باشین. خونه پسرمه. مرتیکه پررو. پدر و مادرم زمین خریدن خونه دو طبقه ساختن مفت مفت اجازه دادن پسر بی تربیتت بیاد بشینه جای تشکر میگی اینجا خونه پسرمه. باید عرضه داشتم همو نجا جلوی فامیلاش بهش میگفتم اینجا نه خونه پسر توئه نه خونه منه. اینجا خونه پدر و مادرمه. تو اگه میخواستی پسرت خونه داشته باشه از ددر دودورت میزدی براش خونه میگرفتی. حتی اگه براش خونه اجاره هم میکردی باز میتونستی بگی خونه پسرم. آخه آدم چقدر میتونه رو داشته باشه. هنوز یادم می یاد لجم در می یاد خونه پسرمه.

تو خیلی خوب تونستی از پسشون بر بیای. راستش احتمالا شوهرت هم پشتت بود. من تو این زمینه شوهرم پشتم نیست. من اجازه کم احترامی به خانوادشو ندارم. وگرنه خون به پا میکنه.

اتفاقا منم استرس بعد زایمانو دارم. از الان خوشحالن که زایمانم تابستونه و اینا میتونن بیان لنگر بندازن. راست میگی باید برم خونه مامانم پای اینا رو قطع کنم.

امروز کار و شرکت رو بی خیال شدم. این مبحث واجب تره.پرنسس جان خیییییلی شبیه هم هستیم چون من هم از اول ازدواجم منزل پدرم هستیم اونم که گفتم رفتیم خونه جدید چون طبقه سوم رو بازسازی کردن دادن ما. اول طبقه دو بودیم بعد رفتیم طبقه سه. یعنی دکور و تجهیزات خونه پدر من رو در واقع فضولی میکردن. درضمن منهم دعوتشون نمیکردم نیازی نبود. همیشه پلاس بودن خونه من. الان دیگه بریدمشون. شوهرمن هم اصصصصصصصصصصصصلا پشتم نبوده و نیست. درواقع خودش سرطانی هست برای خودش. من خیلی عذاب کشیدم ازشون. خیلی. بالاخره هم تا زبون در نیاوردم و جلو همسر نایستادم و سکه یک پولش نکردم باینجا نرسیدم. درضمن الان دیگه هرچی بگن جواب میدم در دم. میدونی با جماعت بی فرهنگ باید بی فرهنگ بود. خانم بودن جواب نمیده اصلا. مراقب بعد زایمانت باش عزیز. نمیخوام اذیتت کنم و استرس بهت وارد کنم اما مادر من خیلی بهم گفت بیا پایین خونه ما بخواب بعد زایمان گفتم نه باید خونه خودمون باشه. بزرگترین اشتباهم بود چون حتی مادرش به مادرم نهایت بی احترامی رو کرد. انشااله برای شما اینطور نشه.

پاسخ:

بخاطر من از کارت نیفتی عزیزم. چه جالب شما هم خونه پدری هستین. پس منم باید جلوشون بایستم. اول از همه هم باید جلوی همسر بایستم. متاسفانه من نمیتونم هم جوابی کنم. کاش میتونستم. ولی اون قسمت از حرفات که گفتی اونها خودشونو خیلی موجه میبینن دقیقا همینطوره. و همیشه هم جوری برخورد میکنن که انگار دیگران عیب دارن نه خودشون.

خوبه که الان پاشونو بریدی از زندگیتون. منم کم کم یواش یواش زیر زیرکی باید مخالفتمو اعلام کنم. تا چیزی نگیم فکر میکنن حالیمون نیست. همین دفعه که جلوی همسر ایستادم و گفتم نظرات خواهرش مال خودش. همسر عصبانی شده بود ولی در نهایت با حرف من موافقت کرد و قرار شد هرچی من میگم بشه.

مادرش به مادرت بی احترامی کرد؟؟؟؟ عجب آدمهایی هستن. البته تو خونه ما کسی که به پدر و مادرم خیلی بی احترامی کرد خود همسرم بود که به همین علت هم سفت و سخت وایستادم و گفتم باید خونه بخریم و بریم.

ولی خوب شد اینارو بهم گفتی. برای بعد از زایمانم باید تصمیم درست بگیرم.

۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۵ مژگان از گرگان

من صبحتای دوست هم نامم "مژگان جون" رو میخونم دود ار کله م بلند شد! اینطور افراد همون بهتر که از همون اول راه پاشو بریده بشه تز خونه ت! فضولی و دخالت تا چه حد؟!؟! این افراد باید یکی مثل خودشون گیر بیاد خیلی ببخشید پاچه ور مالیده ( معنیشو میدونی دیگه؟) که از پسشون بر بیاد! بخوای در مورد زیاده خواهی هاشون سکوت کنی کلاهت تا آخر عمر پس معرکه س!

پاسخ:

اتفاقا همیشه هر چی دختر دریده و پاچه ورمالیده میبینم به همسر میگم کاش یه همچین آدمی گیرت می یفتاد میفهمیدی یه من ماست چقدر کره میده. ولی جالب اینجاست که همچین دخترایی تو خانواده خودشون خیلی زیادن. بیشتر وقتها بهش میگم باید از فک و فامیلت زن میگرفتی که در و تخته با هم جور بودین. خودشم تحمل اون دخترای فامیلشونو نداره. نمیدونه خودشم یه چیزی تو همون مایه هاست.

نه دیگه سکوت نمیکنم. هرچقدر فضولی و دخالت کردن دیگه بسه.

سلام پرنسس جونم 
کل دستتو خوندم بعد اومدم کامنت بلند بالای مژگان جونو خوندم یادم رفت تو چی نوشته بودی خخخاحتمالا همسر مژگان خانوم پشتش بوده که اینطوری جوابشونو داده و الان زندگیش راحته . درک و شعور همسر مساوی است با زندگی راحت و سلامت روانی 
پرنسس جونم هیچ وقت بخاطر حرف دیگران خودتو همسرتو به فشار ننداز و زیر بار قسط و قرض نرو خونتو بچین و اجازه نده نظر بدن شاید شرشون از سرت کم شد 
خواهر شوهر بدیش اینه که نه تنها میخواد دخالت کنه مادر شوهرو هم کوک می کنه و بهش پر و بال دخالت میده خدارو هزاران مرتبه شکر که من خواهر شوهر ندارم 
پرنسس جونم ایشالا این یه ماه هم بگذره و حاملگیت روز به روز راحت باشه برات و نی نی تو سالم بغل کنی 
پاسخ:

سلام عسیسم. نه مژگان جون هم که مثل اینکه شوهرش پشتش نبوده. تک و تنها از عهده اون قوم بر اومده. واقعا دست مریزاد.

همسر؟ درک و شعور؟ چه واژگان غریبی!!!!!!!!!

نه اصلا حاضر نیستم نظراتشو اجرا کنم. کارهایی که پیشنهاد دادن در راستای زیباسازی منزل و بسیار پرهزینه ست. درصورتیکه الان خیلی خیلی کارهای واجبتری داریم که نمیدونیم از پس هزینه هاش بر می یایم یا نه.

خواهر شوهر نداری؟ خوش به حالت.

همچنان منتظرم حالم بهتر بشه. الان برای نی نی بغل کردن یه ذره زوده عزیزم. میره تا 6 ماه و نیمه دیگه. یه عمریه برای خودش.

۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۷:۰۳ خـــانمِ کـــوهنـــورد
میدونستی استرس و فکر و خیال و چرخیدم حرف تو ذهنت بچت رو موقع تولد نا اروم میکنه ؟!

پس تا میتونی ریلکس کن و به همسرت بفهمون به استراحت نیاز داری.. از خونه میری اداره بخواب اصلا مهم نباشه خونه کثیفه یا غذا ندارید !

همیشه یه تیکه نون یا خشکبار بزار دم دستت که گرسنت شد بخوری اما در قید و بند درست کردن غذا نباش.. همینکه بچرو حمل میکنی بزرگترین کارو داری انجام میدی.. 

بزار خونت شپش بگیره چه اهمیتی داره !

بزار رو اشغال راه برید کارگر بگیره

خودتو لوس کن و بگو همش خوابم میاد ... 

اصلا خودتو بنداز .. زن حامله ینی این .. نه مثل من و تو که میگیم حالمون خوبه و صب تا شب سرکار میریم .. 

راستش منم کم اوردم صحبت کردم که کارای شرکتو تو خونه انجام بدم .. فینگیلی بزرگ شده و منو حسابی خسته میکنه . از کمردرد و زانو درد ارامش ندارم ..

توام از الان ناله چند ماه بعدتو بزن .. بارداری کم نیست که انقدر ساده ازش میگذرن.
پاسخ:

من خیلی فکر و خیال الکی میکنم و حرص میخورم. فکر کنم بخاطر طغیان هورمونها باشه. ولی راست میگی باید خودمو آروم کنم.

همسر زیاد این چیزا حالیش نمیشه. میگه مگه فقط تو حامله ای!! از اون اصلا توقع ندارم درک کنه. ولی در مورد کارگر خودش همیشه میگه یه نفر رو بگو بیاد خونه رو تمیز کنه. نمیگه خودت تمیز کن. غذا هم تا جای ممکن کمتر درست میکنم.ولی خب خودمم باید غذا بخورم. نمیشه کلا قیدشو بزنم.

وای یعنی بزرگتر میشه شرایط سخت تر میشه؟؟؟؟؟ کمر درد و زانو درد هم قراره اضافه بشه پس. عجب داستانی داریم ما خانمها.


۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۴:۵۰ بـانـوی بـرفـی
پرنسس جون الان که به شوهرت گفتی نظرات خواهرش واسه خودش این بار اگه حرفی زر قشنگ به خودش بگو دیگه شوهرت در جریان هستش مردا اول یه کم عصبی میشن ولی کم کم عادی میشه هر چی ملاحظه کنی پروتر میشن
منم با نظر مژگان جون موافقم حتی یه ثانیه هم بعد از زایمان خونه ت نمون تو ده روز کاری کردن که من دوماه از خونه فراری بودم هنوزم که یادش میفتم اعصابمو بهم می ریزه اون ده روز بدترین روزای عمرم بود چون شرایط افسردگی پس از زایمان هم اومده بود سراغم ولی شعورشون که نمیرسید ولی اون دو ماهی که خونه نبودم فقط سه بار در حد ده مین اومدن به بچه سر زدن
فقط خدا رو شکر یه مزیت دارن که غرورشون خرد میشه هیچوقت نمیان شام وناهار بمونن فقط دعوت اونم دیگه شوهر نمیذاره بهشون بگم

پاسخ:

منم باهات کاملا موافقم. فقط من یه سری مشکلات اضافه بر سازمان دارم. یکیش اینه که خونه مامی اینا چون دو طبقه ست. آسانسور نداره و من بعد از زایمان معذب خواهم شد. چون باید برم طبقه دوم. همین جایی که الان داریم زندگی میکنیم. البته دو طبقه کاملا از هم مستقله. ولی خب به همین خاطر که مستقله بازم حضرات کوچ کشی میکنن و تشریف فرما میشن. بعدشم اینکه مامی من بسیار وسواسه. زندگی در کنار مامی  خیلی سخت میگذره. فرزندم رو انقده میشوره که میترسم بلایی سر بچه ام بیاد. بعدشم اینکه من هر ترفندی به کار ببرم که حضرات نیان و مزاحم نشن فکر نمیکنم افاقه کنه. میدونی که نوه پسریشونه. خیلی عزیزه.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی