ناگفته های پنهان زندگی

اعلام خبر

سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ق.ظ

خب راستش هفته قبل چهارشنبه رفتیم کرج. خونه خواهر شوهر. چون خیلی وقت بود نرفته بودیم باید میرفتیم.

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم که با عجله کار نکنم. حوصله استرس نداشتم. از صبح پا شدم به کارهام رسیدم و وسیله هامونو جمع کردم و دوش گرفتم و منتظر همسر شدم تا بیاد و حرکت کنیم.

ظهر اومد ناهار فسنجون داشتیم. قبلا درست کرده بودم گذاشته بودم تو فریزر. همونو گرم کردم خوردیم. خیلی هم چسبید.

بعد همسر هم میخواست دوش بگیره و ... تا حرکت کنیم ساعت شد چهار و نیم.

تو راه اول رفتیم فیروزکوه که یه مقدار وسیله از خونه مادرشوهر برداریم و با خودمون ببریم کرج.

خود مادرشوهر و پدر شوهر کجا بودن؟؟؟؟ آهان. اونا خب طبق معمول تو سفر و گشت و گذار بودن.

بعد راه رو ادامه دادیم و یه مقدار یه سری جاها ترافیک بود بخصوص داخل تهران. اتوبان تهران کرج هم خیلی شلوغ بود ولی به هر حال ما ساعت 11 رسیدیم خونه خواهرشوهر. از قبل یه مهمان دیگه هم داشتن. یه زن و شوهر به همراه بچه شون . خانمه باردار بود. بچه دومشو باردار بود. شکمش هم خیلی بزرگ بود. احتمالا ماههای آخرش بود.

ما همون اول رفتیم شام خوردیم. گرسنه بودیم خب. بعدش هم مهمانهاشون رفتن.

ما هم یکمی صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم بخوابیم.

خواهرشوهر داشت رختخوابها رو می آورد برای ما که من رفتم کمکش. بهم گفت نه تو دست نزن.

گفتم چرا؟؟؟ گفت آخه فلان دختر دایی در موردت یه خوابی دیده.

گفتم چه خوابی دیده؟ گفت خواب دیده ................... (نتیجه خواب: اینکه تو بارداری)

نگاش کردم گفتم خب یه خواب بود دیگه.

گفت نه خوابهای فلانی ردخور نداره.

گفتم جلل الخالق. باشه من دست نمیزنم. از شما چه پنهون خودمم یکمی مشکوک بودم.

خلاصه اونشب خوابیدیم و فردا بعد از صبحونه رفتیم پیاده روی.

برای ناهار هم خونه دایی همسر دعوت بودیم و تا  ساعت 5 اونجا بودیم. از اونور رفتیم مرکز خرید کوروش روبروی هایپراستار. یمقدار طبقات رو گشتیم بعدش رفتیم بلیط سینما خریدیم و فیلم زرد رو دیدیم.

فیلمش بد نبود. بازیگراش خیلی قشنگ بازی کردن. ولی محتوای فیلم بنظرم رو اعصاب بود. اینجور فیلمها با اعصاب و روان من بازی میکنه. خیلی خسته بودم . ولی نمیخواستم مخالفت کنم. اونشب تا برگردیم خونه ساعت حدودای 12 شد.

من سریع رفتم خوابیدم. فرداش که جمعه بود میخواستیم بعد صبحونه حرکت کنیم بیایم ولی به اصرار خواهرشوهر موندیم و بعد از ناهار برگشتیم.

ساعت 6 غروب خونه بودیم.

فرداش که شنبه باشه وقتی اومدم اداره سریع رفتم یه آمایشگاه کنار ادارمون و آزمایش بتا اچ سی جی دادم.

بعد از نیم ساعت رفتم نتیجه رو گرفتم نتیجه این بود مقدار بتا بالای 200.

یهو شوکه شدم. باورم نشد. مگه میشه؟

هنوزم باورم نمیشه.. اصلا نمیدونم کار درستی کردیم یا نه. تو دوگانگی ام. نمیدونم باید براش خوشحال باشم یا نه.

اقوام که همه خیلی خوشحالن و کلی ذوق کردن. ولی من و همسر نمیدونیم باید چه حسی داشته باشیم.

الان تو هفته پنجم بارداری ام.

هنوز کارهای خونه مونده. هنوز هیچ کاری نکردیم. چطوری اسباب کشی کنیم. من خودم باید خیلی کارها رو انجام میدادم که الان نمیتونم.

تازشم اصلا مراعات نمیکنم. همش پله ها رو بالا پایین میرم. بار جابجا میکنم. به همه کارهام خودم میرسم. انگار هنوز قبول نکردم که مادر شدم و باید بیشتر مراقب باشم.

راستش هنوز با این مسئله کنار نیومدم. نمیدونم چیکار کنم.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۶
پرنسس معتمد

نظرات  (۲۲)

وای عزیزم چرا باور نمیکنی
خبر به این خوبی
مراقب خودت باش حسااابی
منم بچم ناخاسته بود اولش کلی غصه خوردم تو حاملگیم هیچ علاقه ای بهش نداشتم
ولی الان نفسم به نفسش بنده.
راستی چه دختر دایی باحالی
پاسخ:

نمیدونم چرا باورم نمیشه. هیچوقت خودمو یک مادر تصور نمیکردم.

راستش من فعلا هیچ حسی به این عضو تازه وارد ندارم. شاید بعدها حسی پیدا کنم. نمیدونم.

امیدوارم منم به بچه ام علاقمند بشم. وگرنه رسیدگی بهش خیلی سخت میشه.

دختر دایی خیلی باحاله. اتفاقا خیلی دوستش دارم. دختر همون داییه که فوت شده.

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۱:۰۸ مژگان از گرگان

ااااااااای جااااااان چه خبر خووووووبی!!!!!!! خیلی خیلی خیلی مباااارک باشه عززززیییزم! نمیدونم چرا به دلم افتاده بود خبر خوبت همینه!!!! واقعا عالی بود خبرت. ان شاالله قدم نی نی گلی پر از خیر و برکت باشه که مطمئنا هم همینطوره! اولین نشونه هم همین خونه دار شدنتونه! تا نی نی به دنیا بیاد خیلی زمان دارید. راحت میتونید برید خونه جدید و اتاق خوشگلش رو برای ورودش به دنیا مهیا کنید. غمزه هاتو برای همسر بیشتر کن که مطمئنم نازت حسااابی خریدار داره! همه ش رو هم ربط بده به نی نی گلی جون! رااااستی! به به نی نی گلی هم که متولد تیر ماه میشه ان شاالله! تیر ماهی ها خییییلیییییی خوبن!!!

مدیون باشی اگه فکر کنی من تیرماهیم!!!!

بازم تبریک میگم عزیزم واقعا خبر خوبی دادی! راستی سعی کن زیاد نسکافه نخوری و چایی و هر چی که کافئین داره! دیگه باید از این به بعد خیلی بیشتر حواست به خودتد باشه! هر چی تو بخوری مستقیم میره تو وجود نی نی کوچولوت! عزیززززم! دلم قنج میره بهش فکر میکنم.

زود زود بیا مامان خانومی :*

پاسخ:

مرسی مژگان جون. خوش بحالت که این دوران رو گذروندی و تموم شد. دلم میخواد این 9 ماه زودتر بگذره.

راست میگی هنوز خیلی وقت هست باید زودتر بریم خونه خودمون. خیالم راحت بشه. نی نی تیرماهی میشه. میدونم. اتفاقا از اینکه تیرماهیه خوشحالم. حس میکنم ماه خوبیه.

نسکافه رو کاملا قطع کردم. چایی هم روزی یه فنجون میخورم. سعی میکنم حواسم به خودم باشه. ولی ........ نمیدونم دلم نمیخواد نی نی محدودم کنه.

سعی میکنم زود زود بیام. مرسی که بهم دلگرمی میدی.

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۱:۱۶ مژگان از گرگان

یاد اولین روزی که فهمیدم باردارم افتادم! من 17 فروردین 95 متوجه شدم باردارم! منم رفتم یه آزمایشگاه نزدیک اداره مون! وقتی بعد از 1 ساعت رفتم جوابشو گرفتم و فهمیدم مثبته داشتم برمیگشتم اصلا نمیدونستم چه حالی هستم! انگار بین زمین و هوا معلق بود! خوشحال  ..... نگرانی .... احساس بنده خاص خدا بود ... و کلی حس های عجیب و غریب اومده بود سراغم! راستی من همسرمو سورپرایز کرد. دوربین رو یه گوشه جاسازی کردم ... جلو در ورودی خونه یه میز عسلی کوچیک گذاشتم . روش یه یادداشت از طرف نی نی و کنارش یه جفت کفش بچه گانه که از ترکیه برای نی نی آینده مون خریده بودیم .... وقتی همسر کلید انداخت اومد داخل دوربین رو گذاشتم رو ضبط و سریع رفتم قایم شدم! الانا هر وقت او فیلم و عکسا رو میبینم دقیقا حس همون لحظه میاد به سراغم. ان شااله قسمت همه آرزومندان بشه. الهی آمین

پاسخ:

منم دقیقا همون حسهایی که گفتی رو داشتم. اصلا انگار بین زمین و هوا بودم.

راستی برای همسر نمیتونم زیاد ناز کنم. چون مخالف نی نی بود الانم زیاد خوشحال نشد. همش میگفت الان زوده.

من سورپرایزش نکردم. خودش میدونست میخوام برم آزمایش بدم.

انشالله هر کی نی نی میخواد خدابهش بده. هر کی هم داره خدا براش نگه داره.

به به مبارکه عزیزم...خودم بهتر از همه حدس زده بودم اما گفتم سه چهار تا گزینه بگم ...ایشالاه به خیر و خوشی و سلامتی
پاسخ:

آره درست حدس زده بودی. آفرین.

مرسی عزیزم.

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۷ بـانـوی بـرفـی
مبارک باشه عزیزم😍😘
همه حدسی زده بودم جز بارداری
وای من که کلی واسه تو ذوق کردم خودت هم خیلی خوشحال باش ولذت ببر این روزا عالیه 
همسرت هم اگه الان حسش متضاد باشه وقتی به دنیا بیاد از تو هم خوشحال تر میشه

پاسخ:

سلام . راستش اینروزا تو خیابون فقط مادر و بچه ها رو نگاه میکنم و به خودم دلداری میدم میگم ببین اینم بچه داره. درواقع دارم خودمو قانع میکنم که کار درستی انجام دادم. ولی واقعا نمیخوام ناشکری کنم. خدارو شکر. ایشالا سالم بدنیا بیاد خیالم راحت شه.

سعی میکنم خوشحال باشم. راست میگی باید قدر این  روزا رو بدونم.

همسرم مطمئنا یواش یواش حس پدری می یاد تو وجودش. رابطه اش با بچه کوچیکا خیلی خوبه. احتمالا بچه خودشم دوست داره.

وای پرنسس ... مو به تنم سیخ شد
دیشب خوابتو دیدم ... از صب ذهنم درگیرت بود ... الان اومدم صفحه ات رو باز کردم که خوابمو واست بگم ... دیدم پست جدید گذاشتی ... هرخطی که میخوندم قلبم تندتر میزد . ...
دیشب خواب میدیدم اومدم خونت ..  خیلی شلخته بود ... لباس ها رختخواب ها .... حتی سفره پهن بود نان داخلش بود خشک شده بود .... تو می گفتی نمی رسم تمیز کنم کارم زیاده .... ولی یه عالمه گل و گلدون داشتی ... پسرت هم دوسالش بود بغل من بود .... اینقدر سفید و ناز بود .... می گفت خاله خونه ماهمش دعواست ناراحتم ...  از بغلم تکون نمیخورد .... کسل بود خیلی .... بعد تو محل کارت رو بهم نشون میدادی ... رو میزت رو مرتب چیده بودی ... به خودم میگفتم معلومه کارشو دوس داره..   منو بردی تو یه اتاق یه خانم مرده رو اوردی ...گفتی اینو ببین مرده ولی ما برای ازمایش نگهش داشتیم ... یه نوزاد مرده هم بود.... گذاشتی رو سینه مادره .... شروع کرد مادر سرشو تکون بده و ناله کنه صورتش سرخ شد ... جاخورده بودم ... وقتی بچه رو برداشتی دوباره مادر مرد و بی حرکت شد ... از وحشت و ترس این اتفاق از خواب پریدم ... 
الان گریه ام گرفت که چجوری من باید خواب دوست مجازیمو ببینم و بعد این خبر رو بخونم ....
پاسخ:

فری جان عجب خوابی دیدی. چقدر ترسناک بود. این روح من چر ا اینقد سرگردانه. همش تو خواب این  و اون ول میگرده نکبت.

پس فری بانو بچه مو پسر پیش بینی کرد. خودمم حس میکنم پسره. ولی همکارام میگن دختره. نمیدونم والا. سفید و ناز بود؟ پس خوشبختانه به مامانش میره.. بازم خدارو شکر. امیدوارم اخلاقشم به مامانه بره. کلا شبیه پدره نشه. اشکال داره؟؟؟

حالا خونه ام نامرتب هست ولی نه اون قدر که تو گفتی. شلخته هستم ولی نه دیگه تا این حد. تازشم میز کارمم همین اندازه شلخته ست. ولی عوضش کارم دقیقه.

گل و گلدون اصلا تو خونه ندارم. یه گل بونسای یه نفر برامون هدیه آورده  که هر دو هفته یکبار یادم می یاد باید بهش آب بدم . ولی گله خیلی سرحاله. فکر کنم خودشو با شرایط سخت زندگی تو خونه ما وفق داده. (آخی گناه داره)

راستی من تو خوابت چه شکلی بودم؟؟؟

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۵ مژگان از گرگان
نگران نباش همه اولش همینن! انگار هیچ حسی ندارن. بیشتر از زمانی که شروع به حرکت میکنه احساس میاد سراغ آدم. منم که گفتم تیرماهی ها خیلی خوبن! اصلا و ابدا قصد تعریف از خودمو ندارم! هدف قفط تعریف از تیرماهی های عزیزه!! :)))
پاسخ:

نه نگران نیستم. اومدن بچه یه تغییر بزرگه تو زندگی. من همیشه نسبت به تغییر تو زندگی مقاومت نشون دادم. همیشه اولش همینه ولی بعدش خودمو جمع و جور میکنم. الانم ناراحت نیستم. خب خوشحالم زیاد نیستم ولی از اینکه اطرافیانم خوشحال شدن حس خوبی دارم. امیدورام بچه ام یه تیر ماهی سالم و خوب و خوش اخلاق و خوشگل و مامان دوست باشه.

به به مبارک باشه عزیز. بسلامتی انشااله. نی نی تون چه خوش قدم بود که با خودش خونه آورد براتون.
کاملا طبیعیه که هنوز حس خاصی نسبت بهش نداشته باشید. خوب بهرحال غافلگیر شدید. استرس تعویض منزل رو هم دارید. بامید خدا همه امورات حل میشه و جابجا میشیدوتغییر کلی در زندگیتون بوجود میاد. بخودتون فرصت بدید که با شرایط کنار بیایید. براتون آرزوی سلامتی دارم.
پاسخ:
مرسی مژگان جان. دقیقا همینطوره که گفتی. راست میگی نی نی م خوش قدمه عسیسم. فقط کاش پدرش هم یه ذوقی از خودش نشون میداد. شایدم الان زوده که ذوق کنه. نمیدونم. منم برات آرزوی خودت و خانوادت آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم عزیزم.
سلام پرنسس جون 
خیلی خبر خوبیه ایشالا تو هم باهاش کنار میای و باورش می کنی 
مواظب خودت باش بار سنگین برندار خودتو خسته نکن ایشالا یه کم که خودشو نشون داد تو و همسرت هم عاشقش میشین 
منم فردا آزمایش دارم خدا رو چه دیدی شاید بچه هامون باهم به دنیا اومدن خخخخخ
البته من اصلا مشکوک هم نیستم و دکترم خیلی منو ترسونده من سه بار آخر که سونو رفتم آندوم ضخیم نشون داده دکترم گفته اگه این ضخامت از بارداری نباشه و تاخیر پریودت هم از بارداری نباشه مشکل داری فعلا باید منتظر باشم 
امیدوارم این بچه باعث خیر و برکت تو زندگیت باشه همون‌طور که هست از پاقدمش همسرت راضی به خونه خریدن شده شاید اخلاقش هم عوض شده ،مادر شدن بهت میاد زن صبوری هستی منطقی هستی اینا دو تا ویژگی خوب برای بچه داشتنه
پاسخ:

سلام آیلین جون. خوبی؟

آره احتمالا یواش یواش باهاش کنار می یام. همسرم هم اوکی میشه احتمالا.

وای آیلین ایشالا تو هم باردار باشی و با هم تبادل اطلاعات کنیم. بدونم یه نفر دیگه هم مثل منه.  اصلا به دلت بد راه نده. احتمال زیاد بارداری. اگه باشی چقدر خوبه. حتما فردا تو وبلاگت نتیجه رو بگو. منتظرم.

ایشالا که نی نیم خوش قدمه.

من ؟؟ صبور؟؟ منطقی؟؟؟ وای چقدر تو خوبی... مرسی عزیزم.

آخیییییی چه خبر خوبی،یه لبخندگنده نشست رو لبامون 😁
مبارک باشه
به سلامتی..
اولش همه اینجوری هستن حسی ندارن،فکر کنم وقتی شروع به خودنمایی میکنه تازه حس ها شروع میشه.
پاسخ:

نیلوفر کجایی تو؟؟؟؟ من همیشه میخوندمت چرا خداحافظی کردی؟؟؟؟؟؟؟ نرو دیگه. بمون.

ایشالا همیشه تو زندگیت خوشحال باشی و لبخند بزنی.

آره منم منتظرم ببینم این  بچه چجوری خودشو تو دلم جا میکنه.

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۲ بـانـوی بـرفـی
پس حسابی خوشحال باش که بدون هیچ درمانی طبیعی باردار شدی 
خیلیا منتظر این روزا هستن عزیزم
وقتی شیرینی هاش روببینی میگی کاش زودتر اومده بود
مگه میشه ادم بچه ی خودش رو نخواد وقتی بچه های دیگران رو دوس داره
پاسخ:

واقعا باهات موافقم. خیلی وقتها قدر نعمتهایی که داریم رو نمیدونیم.

شیرینی؟؟؟؟ خب سختی هم داره. ولی احتمالا شیرین هم هست. نمیدونم.

همسر بیشتر از من بچه دوسته. ولی برای خودمون الان زود میدونست. من در کل زیاد بچه دوست نیستم. حالا امیدورام بچه خودمو دوست داشته باشم.

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۶ بـانـوی بـرفـی
اره خوب سختی که زیاد داره اما یه بچه ارزشش رو داره
پاسخ:
امیدوارم از عهده اش بر بیام. مرسی.
هیییییییییییییی پرنسسسسسس معتمد مبااااااااااااااارکه خیلییییییییی مبارکههههههههههههععع ایشالا به سلامتی نی نی چقدم خوش قدم بود از قدم نینی جان بود که خونه خریدین ،مواظب خودت باش منو ببین ساعت سه و نیم نصفه شب تازه وقت کردم بیام وبلاگ خونی اخه نی نی داری و کار کردن اونم تو یه شهر دیگه وقتی برام نذاشته تو هم چند وقت دیگه اینجوری میشی میوه زیاد بخور 
پاسخ:
مرسی عزیزم. من خودم انقده از نی نی داری میترسم. میدونم به همچین حال و روزی می یفتم. ولی اشکال نداره. همه این دوران رو میگذرونن. میوه زیاد میخورم. چشم. راستی اگه سوال هم داشتم ازت میپرسم. مرسی که هستی.
سلام.نمیدونی چقد خوشحال شدم. من خودم تازه بچه دار شدم.پسرم دو ماهشه. منم دقیقا حس شما رو داشتم یه ترس مبهم که حالا چه جوری باید بچه داری کنم.اصلا چی میخواد بشه و این چیزا. میترسیدم دوسش نداشته باشم.تو کل دوران بارداریمم اون حس مادری که بعضیا میگن رو نداشتم به اون صورت
اما الان واقعا عاشق پسرمم.
خیلی بهت تبریک میگم.انشالا به سلامتی
پاسخ:

مرسی نگین جان. واقعا نیاز داشتم اینا رو بشنوم. منم فکر کنم تمام دوران بارداری حسی پیدا نکنم. حالا شاید بعد ببینمش بهش علاقمند بشم.

فقط امیدورام سالم بدنیا بیاد. یه همکار داریم انقدر منو از همه چی ترسونده دیگه عصبیم کرده خودش دچار وسواس فکری افراطیه بقیه رو هم میترسونه. زیادی حساسه. خسته ام کرده. هر کاری میکنم میگه نکن. ضرر داره. بچه آسیب میبینه. انگار یه بمب اتم تو وجودمه و هر لحظه قراره منفجر شم. خودشم بارداره. ماه 5. احساس میکنه عقل کله. فقط اون میفهمه چی درسته چی غلطه. دیوونم کرده.

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۳۲ مژگان از گرگان
از این آدمها به شدت دوری کن! اینا جز استرس چیزی دیگه برات ندارن. اصلا ازشون سوالی نپرس و سعی کن اگه سوالی ازت میپرسن سر بالا جواب بدی که دیگه تو کارت دخالت نکنه! بارداری دوران خیلی خووووبیه! (با تمام سختی هایی که ممکن داشته باشه)
پاسخ:
دقیقا انقده بهم استرس میده عصبیم میکنه. همشم یه جوری حرف میزنه که اگه همونجور که من گفتم عمل نکنی دیگه تموم شد. دیگه بچه ت ناقص شد. اعصابمو به هم میریزه. عین گفته خودت باید عمل کنم. بهش اجازه دخالت ندم. دوران خوبیه؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم. انشالله که خوبه.
اااای جان بارداری پس مبااااااارک باشه بهترین خبره ،خدایی که الان صلاح دونسته و بهتون نی نی داده حتما هم خودش روزی شو میرسونه هم زمان هم کارات برکت پیدا میکنه ،من که خیلی ذوق کردم 😍😍😍😍😁
برای همه کسایی که منتظرن هم دعا کن
پاسخ:
سلام مهتاب عزیز. مرسی. آره صلاح دونسته بهمون نی نی بده. انشالله خوش روزی هم هست بچه ام. پس چرا من اصلا ذوق ندارم؟؟؟؟ بیشتر از سختی هاش میترسم تا به خوشی هاش فکر کنم. نمیدونم یکم منفی باف شدم. انشالله هرکی نی نی میخواد خدا بهش بده و منتظر نگه ش نداره.
۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۳:۵۱ بانوی تیر ماهی
تبریک میگم بهت ان شالله که این کوچولو قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون ♥
پاسخ:

نی نی منم تیر ماهی میشه. مرسی عزیزم. بوس بوس

با اجازتون پست هاتونم خوندم😁😍
پاسخ:
اجازه ما دست شماست عزیزم. اتفاقا خوشحالم میکنی. منم می یام پستاتو میخونم.
تبریک میگم عزیزم ... خیلی خوشحال شدم .... مامانش پرنسس .. یه دونه ست .... صددرصد  مثل مامانش میشه ...
خودتم قدت متوسط بود 
هیکلت خوب بود ... نه لاغر بودی نه تپل . . ی بلوز و شلوار راحتی صورتی پوشیده بودی موهاتم تا پایین شونه هات حالت دار و مشکی باز بود ... فقط تند تند تو خونه می تابیدی کار میکردی ...
پاسخ:
فری جان من بلد نیستم لینک وبلاگ پاک کنم. فعلا عدم نمایش زدم. اگه میتونی بهم یاد بده تا درستش کنم. راستی موهام مشکی نیست یکمی روشنه صافه. اهل تند تند کار کردن هم نیستم کلا آروم کار میکنم. قد و هیکلمو درست گفتی. مرسی عزیزم.
واااااای خداااای من، این بهتتتتترین و عالیییییترین خبر اینروزا بود

پرنسس بااخلاق و کدبانو و زیبا و خوشتیپ و همه چی تموم از صمیم قلب تبریک میگم، خوش بحال نی نی جونم که یه همچین مادر با کمالاتی داره

وای چقدر عالی دارم خاله میشم چقد هیجان انگیزه

چه خوش قدمه فداش شم، حالا باید درکنار وسایل خونه بفکر سیسمونی هم باید باشی

پرنسس جانم من از خیلیا شنیدم میگن از دوران بارداری و شیرخوارگی بچمون هیچی نفهمیدیم خیلیا هم از لحظه لحظه اش خاطره میسازن، شما هم در لحظه لذت این دوران رو ببر الکی فکر و خیال نکن

خیلی مراقب خودت و نی نی جونم باش، بوس مادر زیبا

پاسخ:

سلااااااااااااام شیده جونم. باورت میشه از صبح به فکرت بودم؟؟؟؟؟؟ مرسی عزیزم. اتفاقا نی نی م خیلی خوش شانسه که خاله خوب و مهربونی مثل تو داره.

آخ آخ  سیسمونی. راست میگی. باید به فکر اونم باشم.

به نکته خوبی اشاره کردی. باید از این دوران لذت برد. نبااید همش منتظر باشیم بگذره. حتما در نظرش میگیرم.

باید بی خیال باشم و دلواپسی های الکی نداشته باشم.

باشه.. مواظب خودم و نی نی م هستم. نمیدونم بهش بگم نی نی خانم. یا نی نی آقا. وقتی جنسیت رو فهمیدم حتما اعلامش میکنم.

تو هم مواظب خودت باش عزیزم. الکی غصه نخوری ها. همیشه انرژی مثبت باش. بوس بوس.

سلام به روی ماه پرنسسِ مادر
قربون اون دل مهربون پرنسس جان و تو دلیش برم

خاله شیده فداش شه که نیومده دل منو برده

پرنسس جانم مدام گزارش احوالات شاهزاده یا ملکه جانمو بده، منتظریم

قربونت برم بهترین، مراقب خودت و تو دلی جانم باش، ماااااااااچ
پاسخ:

سلام عشقم. خاله مهربون نی نی. خدا نکنه فداش شی.

اصلا نگران نباش. گزارش لحظه به لحظه میدم.

تو هم مواظب خودت باش. بوس.بوس.

۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۲ خـــانمِ کـــوهنـــورد
من غش کردم برات 

مبارکتون باااااشه
منم مثل تو بودم تا یک هفته که گریه میکردم با کوهنورد قهر بودم تو وبم ننوشتم ولی خیلی فشار مالی رومون بود و هنوزم هست با تمام این حرفا ،پرنسس وقتی اولین تکوناشو حس میکنی و اولین نبض هاشو وقتی حتا حالتم بد میشه که ایشالا ویار نداشته باشی بازم دوسش داری،درسته ک نمیخواستی یا زود بوده ولی خدا میدونه که الان وقت مادر شدنت بوده،سعی کن یکم رعایت کنی حالا که فهمیدی هرچند وقتی یکی دو هفته دیگه صدای قلبشو بشنوی خودت ناخواگاه بیشتر مراقب هستی چون تو وجودته،از خود خودته و مال خودته،مراقب خودت باش عزیزم ،سوالی داشتی حتما بپرس من شمارمو تو نظر بعدی برات میزارم تو تلگرام صحبت کنیم اگه دوست داری.
پاسخ:

مرسی کوهنورد جونم.

من گریه نکردم اصلا. فشار مالی خب هست ولی میشه باهاش کنار اومد.

اولین تکونا که هنوز خیلی مونده. نی نی م خیلی کوچولوئه الان. هنوز اونقدرها دوستش ندارم. یعنی حس خاصی ندارم. ولی دوست دارم باشه. اتفاقی براش نیفته.

الان یعنی زود نبود برای مامان شدنم؟ خودم هنوز نینی ام . نیستم؟ بزرگ شدم یعنی؟ واقعا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

مراقب خودم هستم. البته نه زیاد. نی نی م از الان باید محکم باشه و استقامت کنه.

شمارتو گرفتم عسیسم. اگه سوال داشتم حتما تو تلگرام ازت میپرسم. مرسی عخشم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی