ناگفته های پنهان زندگی

رویای زندگی گذشته

دوشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۴ ق.ظ

یه اتفاق جالب افتاد. من دیروز داشتم ادامه کتاب سفر روح رو میخوندم. یه قسمتی درباره این بود که خیلی از رویاهایی که ما می بینیم بی دلیل نیست. بیشترشون مربوط به زندگی های گذشتمونه. ولی ما معمولا رویاهامونو به خاطر نمی یاریم.

روشهایی رو یاد میداد تا بتونیم رویاهامونو به خاطر بسپاریم.

خب من رو این قسمت خیلی زوم نکردم. فکر نمیکردم برای من جواب بده. ولی ...........

دیشب که داشتم میخوابیدم تو همین افکار بودم. ناخودآگاه ذهنم درگیر این بود که من چه خبطی کردم تو زندگی گذشته که همچین شوهری نصیبم شده.

خیلی خسته بودم پس خیلی زود خوابم برد. نزدیکای صبح بود که یهو از خواب پریدم. دیدم ساعت نزدیکای 6 بود. گفتم باز صبح شد باید بیدار شیم.

یکدفعه یادم افتاد همین الان داشتم یه خوابی میدیدم. کاملا مطمئن بودم که صحنه هایی از زندگی گذشتمو دیدم.

خودمو میدیدم جالب بود که خودمو هم از درون حس میکردم هم بیرون. یعنی جدای از اینکه میفهمیدم این منم که دارم راه میرم، از دنیای بیرون هم خودمو میدیدم.

نفهمیدم زن بودم یا مرد ولی خصوصیات اخلاقیم بیشتر به مرد میخورد. بینهایت مغرور بودم چقدر مورد توجه بودم بخصوص خانمها. فکر کنم خوش قیافه بودم. ولی بسیار خودخواه مغرور خودمرکز بین بودم با تمسخر با دیگران حرف میزدم.

یه جایی روی یه صندلی کنار میز ناهار خوری نشسته بودیم. تعدادمون زیاد بود نگاه و توجه همه رو رو خودم حس میکردم. یه غذایی داشتم میخوردم. یه نفر یه چیزی در مورد غذام گفت که درواقع نشان از تحسین کردنم داشت ولی من با یه پوزخند و تمسخر جلوی اون همه آدم جوابشو دادم و به کارم ادامه دادم. حتی نگاشم نکردم ببینم بعد از حرف من چه حالی بهش دست داد ولی حسش میکردم چقدر خورد شد و دلش شکست.

همون لحظه احساس کردم خود واقعیم یعنی همین کسی که الان هستم دارم به خودم میگم ای وای چرا اینقدر طرف رو چزوندی؟ اون که حرف بدی نزده بود. چقدر بد برخورد کردی؟

از رفتار خودم متعجب بودم از اینکه ککم هم نگزید. بلند شدم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم.

کاملا توجه رو رو خودم میدیدم. خیلی آروم و با غرور راه میرفتم. انگار سر همه منت داشتم.

یه صحنه دیگه ای هم از خودم دیدم که این غرور بیش از حدمو نشون میداد.

چه آدم عجیبی بودم. حتی لبخند نمیزدم. هیچ کس رو نگاه هم نمیکردم.

یه چیز جالب دیگه. فقط با یکی از دوستام بگو بخند کردم که اون آدم هم کسی نبود جز یکی از هم اتاقیهام که باهاش خیلی صمیمی ام.

این همکارم از همه نظر با من متفاوته. قشنگ من این ور خطم. اون اون ور خط.

احتمال اینکه من و این با هم دوست بشیم زیر صفر بود (از لحاظ منطقی و عقلانی) ولی از روز اول که دیدمش تو اتاق تنها کسی بود که بهش کشش داشتم و باهاش حرف میزدم و خیلی زود باهاش صمیمی شدم.

این دوستی و این صمیمیت برای همه عجیب بود ولی همچنان ادامه داره.

حالا ماجرا اینه که ما خصوصیات اخلاقی زندگی قبلیمونو یه مقدار با خودمون می یاریم.

من یادمه بچه که بودم بینهایت شیفته زیبایی و خوش لباسی و خوش تیپی بودم. بینهایت نیازمند توجه بودم.

چون تو زندگی قبلیم خیلی توجه میدیدم روحم عادت داشت به توجه دیدن. بخاطر همین وقتی از کسی توجه نمیدیدم هرکاری میکردم تا توجهشو جلب کنم.

از همه جالبتر به جرئت میگم هرکسی منو میدید تا قبل از اینکه باهام برخورد کنه اولین توصیفش در مورد من این بود چقدر مغروره چقدر خودشو میگیره.

من تو این زندگی اصلا مغرور نیستم اصلا هم خودمو نمیگیرم برعکس سعی میکنم خاکی و خوش برخورد باشم. ولی قیافه ام غلط اندازه. تا کسی مستقیم و رو در رو باهام برخورد نداشته باشه متوجه این مسئله نمیشه.

این غرور رو هم از زندگی قبلیم دارم. راستش یه سری رفتارهای اون زمان برام آشنا بود.

خیلی چیزا برام روشن شد من تو این زندگی با مرد خودخواه و خودمرکز بین و مغرور و عوضی ازدواج کردم که اولین کاری که کرد این بود که غرورمو شکست. بد هم شکست.

به من اجازه ابراز وجود نمیده. هر یه کلمه حرفی که از دهنم در می یاد باید مواظب باشم چی میگم که مبادا آقا بهش بر بخوره شروع کنه عربده کشیدن. و اصلا هم درک نمیکنه که من هم متقابلا نیاز دارم اون هم با احترام با من و خانواده ام برخورد کنه . نمیفهمه. هر چقدر من مودبم و احترام خودشو و خانوادشو نگه میدارم اون بی تربیت و بد دهنه.

از همه مهمتر با حرفاش تا عمق وجود آدمو میسوزونه. به مرحله ای میرسونه آدمو که دلت میخواد یه خنجر برداری بری زبونشو از حلقومش بکشی بیرون.

تو زندگی قبلیم چرا انقدر زبون تلخ داشتم. من که خوب و خوش قیافه و مورد توجه بودم. چر ا بجای قدردان بودن جفتک میپروندم آخه که الان همچین جونوری نصیبم بشه.

ولی یه سوال؟ الان من که دارم کارمای قبلیمو پس میدم این آدم که بعنوان همسر وارد زندگیم شد کی و کجا تقاص این رفتار و کارهاشو پس میده. ازش متنفرم. آرزوی مرگشو دارم. تنها چیزی که آرومم میکنه رویای مرگشه.

کاش زودتر شرشو از زندگیم کم کنه. اگه بمیره هیچوقت دیگه ازدواج نمیکنم. شاهزاده انگلیس هم پاشه بیاد خواستگاریم قبول نیمکنم.

تازه تو زندگی بعدیم هم دیگه ازدواج نمیکنم. فقط این آدم بره. از زندگیم بره بیرون.

یعنی ممکنه؟؟؟؟؟؟




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۶
پرنسس معتمد

نظرات  (۱۲)

ممنون عزیز دلم که بازم پست گذاشتی راجع بها ین مطلب.....
منم دقیقاااااااا دیروز داشتم به خواب فک میکردم...واینکه بعضی خوابارو آدم مطمئنه که یه روزی تجربه کرده......من با این که کسی از اطرافیانم تجربه ازدواج ناموفق و بد نداشته ولی همیشه صحنه هایی از کتک کاری و نابودی درونی از ازدواج میاد جلوی چشمم...حتی حاظر نمیشم با کسی حرف بزنم و خانوادم خیلی شاکی ان یه خواستگار داشتم پسر فوق العاده خوب و درستی بود و همه سرش قسم میخوردن قیافه و موقعیت مالی خوبی داشت و چند سال دنبالم بود و حرفایی میزد که دل سنگم آب میشد ولی ذره ایی رو من تاثیر نذاشت و اینکه اسم ازدواج و برام میارم تا مرز سکته پیش میرم با اینکه هیچ تجربه شکست و خاطره بدی از مردای اطرافم نداشتم..........

پاسخ:

خواهش میکنم عزیزم.

مطمئنا این خوابها و این احساس مربوط به زندگی گذشتته. راستش نمیدونم چه توصیه ای بهت بکنم. بگم برو پیش مشاور؟؟؟ که خوبه بنظرم. بگم ازدواج نکن که اصلا راه حل نیست درواقع پاک کردن صورت مسئله هست. بگم به ترسهات ادامه بده که نمیشه با ترس زندگی کرد. بگم اهمیت نده و ازدواج کن که چون خودم تجربه بدی از ازدواج دارم تا جای ممکن همچین توصیه ای به کسی نمیکنم. انشاء الله خودت راه حل مشکلتو پیدا میکنی عزیزم. ولی اصلا غصه نخور. سعی کن تو لحظه حال زندگی کنی. الان که زندگیت خوبه. قدرشو بدون و لذت ببر.

پرنسس! باز ما رو بردی تو فلاسفه! بابا بیخیال آدمو فکری میکنیاااا! البته منم خیلی وقتا خیلی صحنه ها برام آشناس و اینایی که میگی رو قبول دارم ولی از اونجایی که دائم الخسته م! حال فکر کردن به این چیزا رو ندارم! راستی ادامه پست قبل یادت نیومد؟!؟!؟!؟ ;)
پاسخ:

خب آره آدم وقتی خسته ست حوصله کنکاش تو این مسائل رو نداره. و اما مسئله پست قبل. راستش مژگان جون بخاطر یه اتفاقی که هفته پیش افتاد و علتش هم بخاطر غیبتهای اخیر من بود تصمیم گرفتم دیگه راجب دیگران حرف نزنم و قضاوت نکنم که خدا اینجوری پوزمو به خاک نماله. بخاطر همین تصمیم گرفتم اون ماجراها روبازگو نکنم. راستش میترسم از کائنات. شرمنده ام عزیزم که کنجاوت کردم و ادامه ندادم.

مرسی گلممم..ایشالا شما هم حالت خوب باشه
راستی پرنسس جون اسلام راجع به تناسخ صحبت کرده در اون باره نخوندی ؟؟؟؟
پاسخ:

خواهش میکنم عزیزم. میگن که اسلام تناسخ رو قبول نداره. البته این رو میگن. متاسفانه دین اسلامی که الان ارائه میشه با اسلام زمان پیامبر خیلی فرق داره. بخاطر همین نمیتونیم با اطمینان بگیم نه اسلام قبولش نداره. ولی تا جاییکه خوندم اکثر روحاانیون به شدت مخالف تناسخ هستن.  خیلی هم دلیل و برهان برای مخالفت می یارن که راستش از نظر شخص من قانع کننده نیست.

مغروووووووور
چقدتو غروووووووور داری اخه
خب دل این شازده رو نشکن حالا
این همه راه از انگلیس کوبیده واومده چرا پا رو غرورت نمیذاری وبهش بله بگی
گناه داره خو
حیوونکی :))))))
پاسخ:

نه مینا جون. نمیشه. اصرار نکن. گناه نداره. قبل از اینکه بره کیت رو بگیره باید می یومد سراغ من. الانم کل کشورشو هم به پام بریزه قبول نمیکنم. اصلا راه نداره.

غرور چیه؟ من خیلی خاکی ام.

آره هرکس یه چیزی میگه ولی خب روحانیون هم براساس برداشت خودشون صحبت میکنند چه بسا که پای منافع هم درمیون باشه ..و البته توضیحش برای مردم سخته
ولی یکی از دوستام حرف خوبی زد وقتی تو این دنیا ادم خوبی باشی تو زندگی بعدیت از حال خوب و بهتری برخورداری خدا هم وقتی وعده ی بهشت و پادااش اخروی میده در حیات بعد از مرگ شاید تعبیرش همون باشه ......دوستم میگفت آدم های که خیلی خاله زنک و پست فطرت و دون فکر مراحل ابتدایی حیات رو میگذرونند و ادم هایی که روح بزرگی دارندزندگی های مختلف رو تجربه کردند..........

پاسخ:
دوستت هم دستش تو کاره ها. دقیقا هم حرفای خودت درسته هم حرفای دوستت. میدونی وقتی آدم خوبی باشی خودت هم آرامش داری. حتی تو این دنیا. زندگی های بعدی هم همینطوره.
خب خدا رو شکر لااقل یادت اومد! همین قدر که یادت اومد کافیه. فکر کردم کلا فراموش کردی!! :)))))
پاسخ:
آره مژی جون. فکر کردی آلزایمر گرفتم؟؟؟ نه خواهر. راستش من هر چی میکشم از این زبون لعنتی میکشم که نمیتونم نگهش دارم. الان تو ترکم. دارم سعی میکنم کنترل این لجام گسیخته رو به دست بگیرم.
عزیز من زیادی درگیر این موضوع زندگی قبلی و بعدی شدیا 
امیدوارم شوهرت یه کم سر عقل بیاد تا زندگی به کامتون باشه 
واقعیت اینه که بعضی آدما اخلاقشون بده و به هیچ صراطی مستقیم نیستن امیدوارم خدا بهت 
صبر بده  
پاسخ:

آره راست میگی زیاد درگیر شدم. ولی واقعا این قضایا برام جالبه. از اون دست آدما نگو که چشم ندارم ببینمشون. یکیش متاسفانه باهام همخونه ست که الهی خدا ............................................

آیلین خودت چطوری؟ خوبی عزیزم؟

من موقعی خوبم که دوستای مجازی و واقعیم خوب باشن همیشه خوب باش عزیزم :)
فکر تو خراب نکن 
پاسخ:
من خوبم عزیزم. یه اتفاقی بدی افتاه بود 5 شنبه هفته قبل که خیلی داغونم کرد هنوزم بابتش ناراحتم. باز هم مثل همیشه تقصیر اون بود. ولی حالا خوبم . یعنی بهترم. بخاطر همین عصبی بودم. الان بهترم. تو هم خوب باش.
سلام
چند ماهی هست خاموش میخونمتون
وب قبلی خیلی سرحال بودید
این موضوع خیلی جالبه یادمه چند سال پیش رفته بودم بیرون یهو یه قیافه دیدم که خیلی آشنا بود هرچی فکرکردم نفهمیدم کیه تا یه باریه آقایی گفت همه چیز مربوط به این زندگی نیست بعضی چیزای آشنا مربوط به گذشتتونه یه مدت خیلی درگیرش بودم حالا دیگه عادی شده
فک کنم شوهرتون خیلی اذیتتون میکنه وقدر دان نیست که انقدر تعری وتمجیدش رو میکنید
خدا بهتون صبر بده
پاسخ:

سلام الی بانو. خوبی عزیزم؟

در مورد شوهرم بیشتر روزها خوبه. کاری با من نداره. بخیال خودش بهم محبت هم میکنه ولی وقتی بداخلاق میشه و داد و بیداد راه میندازه تمام این روزهای خوبشو خراب میکنه. کاری میکنه که تا هفته ها اثر مخربش تو فکر و ذهنم میمونه. حرمت هیچ کس و هیچ چیزو نگه نمیداره. اگه فقط خودم بودم و این چیزارو میدیدم شاید خیلی زودتر و راحت تر فراموش میکردم. مشکل من اینه که پدر  و مادرم صداها رو میشنون فحش ها  و بد وبیراههایی که بهشون میده رو هم می شنون. گهگاه می یان بالا که این اوضاع رو خرابتر میکنه و این آدم بی تربیت رو در رو نهایت بی حرمتی رو بهشون میکنه. اینه که منو میسوزونه و نمیتونم هضمش کنم. وگرنه همه زن و شوهرها دعوا میکنن و تو دعواهاشون ممکنه به دیگران هم بد و بیراه بگن. ولی کسی نمیشنوه که شرمنده بشن.

مشکل ما اینه که با پدر و مادرم تو یه ساختمون هستیم. که البته بعد از ماجرای ایندفعه عذرمونو خواستن. به سلامتی باید بلند شیم بریم.


اینطوری خیلی سخته ولی همین که جدا بشید ازشون بهتر حداقل وقت بحث خودتون هستید منم دوران عقدم چون دوسال ونیم طول کشید خیلی جلوی مامانم شرمنده میشدم ولی الان خیالم راحته که جداییم و فقط خودمونیم
اوایل فکر میکردم فقط شوهر من بد وبیراه میگه به خاطر اینکه درس نخونده😂بعد دیدم نه بابا تقریبا اکثرشون مثه همن
ولی الان خیلی بهتره تا وقتی من رو اعصابش نباشم
پاسخ:

آره سخته. منم دلم میخواد زودتر بریم. ولی پروسه خونه خریدن خودش یه داستانیه. امیدوارم زیاد زمانبر نباشه. زودتر بخریم و بریم. اکثر مردای ایرانی همینجوری ان. نمیدونم علتش چیه . شاید بخاطر اینه که مادرها روی تربیت پسر زیاد سخت نمیگیرن.  

وای پرنسس چه موضوع هیجان انگیز و مخوفی
راستش تا الان زیاد در موردش مطالعه نکردم
یه جورایی اعتقادم ندارم بهش...
ما تقاص یه زندگی کوفتی دیگری بدیم و متعاقبا در زندگی یکی دیگه حلول کنیم اگه بد باشیم که زندگیشو کوفت کردیم اگه خوب باشیم هم نتیجه خوبیامونو یکی دیگه میبینه که کوفتش بشه خخخخ
ولی جالبه دلم میخواد بیشتر بدونم
پاسخ:
آره عزیزم این دور تسلسل تمامی نداره. مجبوریم خوب باشیم تا روحمون آزاد بشه . هر بار تو یه جسم حلول نکنه. همیشه اسیر این جسم خاکی نباشیم.
شوهر مغروری داری.دقیقا باید از خونه ای که داری بلند بشید برید.تا بیوفته دنبال خونه خریدن و قسط دادن.
بنظر من خودت ضامن نشو.
یک بهانه ای جور کن ضامن نشو.
تا مجبور بشه سرش را بیشتر جلوی غریبه ها خم کنه تا بیشتر غرورش خورد بشه.
از قدیم گفتن مرد باید افتاده و خاکی باشه و زن باید مغرور باشه.اما شما گویا قاعده تون برعکس شده.
آدم مغرور باید خورد بشه تا قدر خیلی از چیزها را بفهمه.من حدس میزنم شوهر شما متولد سال 60 یا 64 یا 65 ////  یا 48 یا 52 یا 53 باشه.چون متولدین این سالها زیادی مغرور و متکبر هستند و مناسب شغلهای نظامی و کارهای خشن و ریاستی هستند و همیشه از بالا به پایین به دیگران نگاه میکنند.
پاسخ:

باهات کاملا موافقم. ولی .......... نمیشه ضامن نشد. دهن گشادشو باز کنه هیثیت برام نمیذاره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی