ناگفته های پنهان زندگی

درهم و برهم

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۴۲ ق.ظ

دعوا شده بود بین دو خاندان. یعنی همه با هم فامیل بودن. عصبانیت که به اوج خودش میرسه چند تا از آقایون این خاندان میرن با چند تا از آقایون اون خاندان به جنگ و دعوا و مرافعه.

این وسط یکی یه چوب میزنه به کله یکی دیگه. اون یکی که چوب میخوره مییفته زمین و میبرنش بیمارستان. بعد از چند روز هم فوت میکنه.

درنتیجه پلیس می یاد همه مردهای این خاندان که تو اون دعوا مشارکت داشتن رو میبره بازداشتگاه.

کار بسیار به طول می انجامد. تا یواش یواش  یکی یکی آزاد میشن غیر از سه نفر. درواقع همه یه جوری خودشونو میکشن کنار و جرمی رو بعهده نمیگیرن. همه کاسه کوزه ها میشکنه سر این سه نفر.

یکی از این سه نفر جزء آشناهای خیلی دور ما هست. البته. آشنای سببی نه نسبی.

این اتفاق دعوا و مرگ و میر حدود 3 سال پیش افتاده. این آقاهه یه خانم خیلی خوشگل و جوون و دو تا بچه کوچولو داره. درواقع زمانی که می یفته زندان بچه دومش هنوز بدنیا نیومده بود. خانمش باردار بود. خانمش حدودا 28 سالشه.

آقاهه هم آدم خوبیه. فقط زود جوش می یاره. یه خرده اخلاقش تنده. ولی خانمش خیلی شوهرشو دوست داره و خیلی هم بهش وابسته ست.

این آقاهه دو  سال تموم تو بازداشگاه بود تا اینکه کلی پول وکیل دادن و کلی رفتن و اومدن تا بالاخره حدود 5 ماه پیش آقاهه آزاد شد و برگشت پیش خانواده اش.

این اتفاقات تو یکی از شهرهای اطراف تهران افتاده. آقاهه بعد از اینکه آزاد شد خب نتونست به محل کار قبلیش برگرده تو شمال یه جایی نزدیک ما خونه اجاره کرد و کارشو منتقل کرد اینجا.

اسباب کشی براشون خیلی سخت بود. مطمئنا جابجایی شغلی و زندگی کار آسونی نیست.

با همه مسائل و مشکلات تونستن به ثبات برسن.

خونه ما هم اومده بودن. خیلی از خانمه خوشم اومده بود.

ما هم عید یه شب پیششون بودیم.

چند روز پیش شنیدم شوهره رو دوباره دستگیر کردن و انداختن تو زندان.

انقده دلم سوخت. انقده دلم کباب شد براش. هم برای آقاهه هم برای خانمه هم برای دو تا بچه هاش که خیلی وابسته به  پدرشون هستن.

بعد از این ماجرا با خودم فکر میکردم چقدر بد شد خانمش از همه جدا شد اومد اینجا. درواقع اینجا هیچ کسو نداره. تک و تنها با دو تا بچه. کار هم نمیکنه. البته پدر و مادرش خیلی هواشونو دارن. بازم به هر حال همیشه که پیشش نمیتونن باشن.

اخیرا پستهایی که خانمه تو اینستا میذاره کاملا مرتبط با این اتفاق هست دلم براش میسوزه. خیلی گناه داره. خیلی جوونه برای تحمل این وضعیت.

امیدوارم زودتر مشکلشون حل بشه و از این شرایط خلاص بشه.

یکی از همکارای ما اینجا بعد از زایمانش سرطان گرفت و الان بستریه. میگن حالش خوب نیست. انقده مهربون و مودب بود. جزء معدود همکاراهای خوب ما بود.

یه همکار دیگه هم سرطان مثانه داره. چندین بار پیوند زد ولی جواب نگرفت. تازه 30 سالش شده. یه بچه نوزاد هم داره.

از این مسائل دور و برمون زیاده.

چرا انقدر مشکلات هست تو زندگیها.

یه همکار دیگه مون دختره متولد 63 هست سال 91 عقد کرد هنوز عروسی نکرده برام عجیب بود.یه حدسهایی می زدم تا اینکه فهمیدم داره از شوهرش جدا میشه. اینها عاشقای سینه چاک هم بودن که کارشون به اینجا رسیده.

یکی دیگه هم هست که سال 88 عروسی کردن. خانمه متولد 60. هنوز بچه ای ندارن.

این رو هم حس میکردم باید یه مشکلی این وسط باشه. تا  اینکه متوجه شدم زن و شوهر خیلی وقته با هم اختلاف دارن و کلا جدا از هم زندگی میکنن. برای همین تا الان نزاییده.

چرا همه اینا رو گفتم؟؟؟؟؟

چون بعضی وقتها آدم بی دلیل دلش میگیره و حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداره. ولی حتی تو اون شرایط هم هستن خیلی ها که حسرت به دل آرزو دارن شرایط اونها رو داشته باشن.

بهتره ناشکری نکنیم و با ناملایمات زندگی کنار بیایم. همه یه جورایی تو زندگیشون مشکل دارن.

دیروز این هم اتاقیم که همزمان با من ازدواج کرد شروع کرد پیشم دردو دل کردن. اینم دلش خیلی پر بود.

نمیشه از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد. ما یاد گرفتیم تو هر شرایطی صبح به صبح یه نقاب به صورتمون بزنیم و همه جا ادعای خوشخت بودن داشته باشیم.

شاید نقاب زدن کار بدی نباشه. ولی غصه خوردن و تو غصه موندن تو این روزگار کار عاقلانه ای نیست. هیچوقت شرایط ایده آل نمیشه. نباید منتظر شرایط ایده آل موند باید خودمونو بزنیم به کوچه علی چپ و بگیم این نیز بگذرد.

بی خیالی طی کردن تو این دوره زمونه یه هنره که باید یاد گرفت.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۲۷
پرنسس معتمد

نظرات  (۲)

سلام دوست من... بلطف خدا شما رو به گروه تلگرام "عاشقان خدا" دعوت میکنم.
http://7ilife.blog.ir/page/Asheghane-Khoda
دقیقا. موافقم باهات. هیچ کسی بی غم و بی مشکل نیس. حتی اونایی که تو پستای اینستاشکن خوشی و خوشبختی موج میزنه اگه وارد جزییات زندگیشون بشی میبینی مشکلات بزرگی دارن. بیخیالی خیلی خوبه ولی به شرطی که توانایی بیخیال بودنو هم داشته باشیم. من خودم به نوبه خودم آدم بیخیالی نیستم و اتفاقا متاسفانه حساس هم هستم. تو این زمونه هر چی بیخیالتر باشی کارات راحت تر پیش میره.
پاسخ:

منم برام بی خیال بودن سخته ولی خیلی تلاش میکنم که تو این زمینه تبحر پیدا کنم. حساس بودن بیشتر از همه به خود آدم آسیب میزنه. ولی میدونم که دست خودت نیست.

از اینستا نگو که راستش خیلی حرص میخورم میبینم ملت انقدر بیکارن برای یک عدد صحنه سازی ساعتها وقت میذارن که فقط پزشو به بقیه بدن. والا. چه داستانهایی داریم این دوره زمونه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی