ناگفته های پنهان زندگی

مهمانهای ناخوانده

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۶ ب.ظ

این آخر هفته هم مطابق همه آخر هفته ها مهمان داشتم. (خدا نصیب علاقه مندان کنه انشاء الله)

اولا که روز چهارشنبه من ماموریت آموزشی بودم که باید میرفتم مرکز آموزش اداره که یه خیابون دیگه غیر از ادارمون هست. ساعت 8 تا 2 بعدازظهر بود.

صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 6 و نیم بود گفتم ولش کن میخوابم یه کمی دیرتر میرم. چه اهمیتی داره؟

قرار بود شوهره منو برسونه. بهش گفتم تو برو من دیرتر میرم.

تا از خواب بیدار شم ساعت نزدیکای 8 شد.

بیدار شدم. نسکافه خوردم. نشستم رو مبل از پنجره بیرونو تماشا میکردم.

نا نداشتم پا شم برم کلاس.

ساعت که نزدیکای 9 شد حس کردم ای وای دیرم شد. بدو بدو آماده شدم و حرکت کردم.

یه تاکسی گرفتم تا یه جایی. از اونجا به بعد رو میخواستم پیاده برم.

شروع کردم پیاده روی. جالبه جای مرکز آموزشی رو گم کرده بودم چون عادت داشتم همیشه با ماشین میرفتم ایندفعه که پیاده بودم بنظرم خیابون خیلی تغییر کرده بود. آقا هر راهی میرفتم به بن بست میخوردم. نمیدونم چرا  پیداش نمیکردم.

کلی کوچه ها و خیابونها رو بالا و پایین رفتم.

بالاخره پیداش کردم از نگهبانی پرسیدم کلاسمون کجاست؟ گفت طبقه سوم.

یه نگاه به راه پله کردم یه نگاه به آسانسور.

گفتم جوونم از راه پله میرم تازشم سه طبقه بیشتر نیست.

آقا رفتیم مگه میرسیدم ؟ تازه فهمیده بودم طبقه همکف طبقه اول نبود همون همکف بود درنتیجه کلاسمون میشد طبقه چهارم. دیگه نفسم به شماره افتاده بود که رسیدم رفتم تو یه اتاقی دیدم  یه آقایی نشسته اسامی رو طبق لیست چک میکنه. اسم منو چک کرد گفتم کلاس کجاست؟

گفت یه طبقه برو پایین. اوه کلاس یه طبقه پایینتر بود وقتی رسیدم و نشستم ساعت رو نگاه کردم حدودای 9 و نیم بود.

یعنی با یکساعت و نیم تاخیر وارد شده بودم. به من چه؟

بعد از بغل دستیم پرسیدم کلاس کی شروع شد؟

گفت چند دقیقه قبل از اینکه بیای. استاد خودش دیر اومده بود.

آخیش. نشستیم تا ساعت 10 و نیم بعد رفتیم طبقه همکف صبونه خوردیم.

بعد دوباره رفتیم طبقه سوم. (ایندفعه دیگه با آسانسور)

تا ساعت 12 بودیم که بعدش استاد گفت امروز کار داره نمیتونه تا ساعت 2 بمونه.

کلی خوشحال شدم و از اونجا اومدم بیرون و پیاده برگشتم خونه.

همون روز غروبش نوبت دکتر پوست داشتم برای بوتاکس .

رفتم مطب دکتر کارمو انجام دادم و بعدش هم همسر اومد دنبالمو برگشتیم خونه.

راستی دایی پدرشوهر هم فوت کرده و پدر  و مادر همسر اومده بودن اینجا.

درنتیجه باید زنگ میزدم و دعوتشون مییکردم که گفتن ما جمعه ناهار می یایم.

گفتم خب خوبه حداقل پنج شنبه استراحت میکنم. که پنج شنبه غروب هم با ویدا و رضا رفتیم رستوران اکبرجوجه. (اصلا دوست ندارم) بعدش هم رفتیم خونه ما. تا ساعت 1 بودن.

تا بخوابیم هم ساعت 2 شد. صبحش زود بیدار شدم که ناهار درست کنم. سبزی پلو با گوشت.

 میخواستم خونه رو جاروبرقی بکشم ولی همسر بیدار نشده بود. میدونستم جارو رو روشن کنم داد و بیداد میکنه

صبر کردم بیدار شه که دیدم مهمونها رسیدن. اومدن و گفتن ما ساعت 2 ختم دعوتیم و باید زود بریم.

تو دلم خوشحال شدم گفتم آخیش زود میرن خلاص.

که دیدم پدرشوهر میگه راستی امروز فوتبال داره من شاید غروب بیام اینجا فوتبال ببینم.

مجبور شدم تعارف کنم که حتما بیاین شام هم درست میکنم پیش ما باشین.

مامانش گفت شام درست نکن شاید نرسیم بیایم حالا بهت خبر میدم.

من فقط گوشتهارو از فریزر در آوردم و منتظر خبرشون شدم.

ساعت که 5 شد خوشحال شدم گفتم آخ جون نمی یان. پس برم دوباره گوشتو بذارم فریزر.

دقیقا تا ساعت 5 داشتم جمع و جور میکردم. هم ظرفارو هم خونه رو. تازه نشستم که تلفن زنگ خورد دیدم مامانشه. گفتم حتما میخواد بگه نمی یام و منتظر نباشین.

با خوشحالی گوشی رو گرفتم گفت ما تو راهیم داریم میرسیم.

ای دل غافل تازه میخواستیم یکمی استراحت کنیم.

سریع پریدم تو آشپزخونه کباب تابه ای درست کنم برای شام.

رفتم پیاز رنده کنم دیدم نمیتونم. از رنده کردن پیاز متنفرم. سریع مولینکس رو درآوردم پیازها رو اونجا خورد کردم.

حاج آقا شاکی بودن بوی پیاز تو خونه راه انداختی چشمام میسوزه.

تو دلم گفتم خفه شو. کار نمیکنی کمک نمیکنی غر هم میزنی؟؟ برای فک و فامیل توئه که دارم جون میکنم. خوبه مهمونای من نیستن. اما جرئت نداشتم اینارو بلند بگم. آمادگی ترکوندن من و خونه رو با هم داشت. حالا چرا؟

چون از صبح حالش بد بود. حالت تهوع داشت. اعصاب نداشت. خب به من چه؟

خلاصه هیچی نگفتم ولی اخم و تخم کردم. که خودش اومد گفت ببخشید من امروز حالم خوب نیست عصبی ام.

گفتم منم بخاطر همین کاری به کارت نداشتم صبح تا حالا. الانم چیکارکنم باید شام درست کنم دیگه.

مهمونها اومدن و منم شام کباب تابه ای بسیار بسیار خوشمزه درست کردم. مامی  هم از قبل آش پخته بود  بهم داده بود. اون رو هم آوردم.

شام رو حدودای 8 خوردیم. همه دوست داشتن.

دیروز من از صبح که ساعت 8 بیدار شدم تا ساعت 10 شب حتی  برای 5 دقیقه هم ننشستم یکسره راه رفتم و کار کردم.

دیگه بعد از شستشوی ظرفها ساعت 10 منتظر شدم برن دیگه.

ولی نرفتن شب موندن. من دیگه طاقت نداشتم رفتم خوابیدم. انقدر خسته بودم که صبح هم خواب موندم و با یکساعت تاخیر رسیدم اداره.

صبح مامانش اینا بعد از صبونه رفتن. البته من و همسر زودتر خونه رو ترک کردیم. اینا بعد از ما رفتن.

اینم از آخر هفته این هفته مون. ملت آخر هفته ها سعی میکنن تفرییح و استراحت و تجدید قوا داشته باشن. ما .....

امروز رفتم خونه باید برم دوش بگیرم. چون بعد از بوتاکس تا سه روز نباید حموم بریم.

خیلی کلافه ام از اینکه حموم نرفتم باید زودتر برم دوش بگیرم.

شام هم درست نمیکنم مابقی غذای دیروزو میخوریم.

امیدوارم این آخر هفته دیگه مهمون نداشته باشم. بخدا خسته شدم.

انرژیم تموم  شد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۲۰
پرنسس معتمد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی