ناگفته های پنهان زندگی

ممیزی

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۰۲ ق.ظ

امروز ممیزی صنعت برق هست. خیلی وقته بخاطر ممیزی در تکاپو هستیم. ممیزی درواقع همون بازرسیه.

نه فقط ما همه اداره در تکاپو هستن.

یادمه دیروز صبح که از خواب بیدار شدم گفتم امشب دیگه زود میخوابم که برای ممیزی خوابم نیاد و سردرد نگیرم.

علتش اینه که شب قبلش دیر خوابیدیم. حدود 3 صبح خوابیدیم. و علت دیر خوابیدن اینکه.....

از اونجاییکه من پیاده روی دوست دارم و شوهرم هم پایه پیاده روی نیست زنگ زدم به ویدا گفتم پاشو با هم بریم پیاده روی.

اون هم قبول کرد. کلا ویدا همیشه پایه هست. نمیخواستم بوت بپوشم باید کتونی میپوشیدم پس نمیتونستم پالتو بپوشم. تصمیم گرفتم یه بالاپوش جلو باز بپوشم با کتونی که راحت راه برم.

از خونه اومدم بیرون هوا سرد بود احساس کردم لباس کم پوشیدم.

به ویدا گفتم حالا میخوای تا بازار تاکسی بگیریم تو  بازار پیاده روی کنیم. یعنی خیابونها رو بالا و پایین بریم به نیت پیاده روی.

اون هم مثل همیشه پایه.

نیت ما پیاده روی بود به هر مغازه ای میرسیدیم یاد کم و کسری زندگیمون می یفتادیم و خرید میکردیم. من یه ادوکلن یه ر‍ژ یه جفت پوتین یه کیف خریدم. ویدا هم یه سری وسایل دیگه خرید از جمله یه کمد دیواری سیار از ینا که زیپ داره جلوش.

البته اینم بگم وسط راه گرسنمونم شد یه پیتزا یه نفره گرفتیم اونم خوردیم. انقدر خرید کرده بودیم دیگه جون نداشتیم.

بعد دیدیم وسیله دستمون زیاده ویدا زنگ زد به شوهرش که بیاد دنبال ما.

وسط راه یه تعارفی هم کردم که بچه ها امشب بریم خونه ما.

خیلی سریع مقبول افتاد گفتن پس دنبال عرفان هم بریم. عرفان هم دوست مشترک ماست هم فامیل دور همسر منه.

خلاصه دنبال عرفان هم رفتیم همه با هم رفتیم خونه ما. همسر هم نیم ساعتی بود رسیده بود خونه.

حالا باید برای این جماعت شام درست میکردم. سریع الویه و کوکو سبزی گذاشتم.

ساعت 10  شب هم شام خوردیم. کلی بگو و بخند و مسخره بازی هم درآوردیم تا ساعت حدود 2 صبح مهمانها تشریف داشتن.

بعد تا جمع و جور کنیم و بخوابیم 3 صبح شده بود.

بخاطر همین بود که صبح جمعه با خودم فکر کردم هر طوری شده امشب باید زود بخوابم که برای ممیزی اذیت نشم.

غروب جمعه دیدم شوهره میگه من میخوام برم بیرون!!!!!!

گفتم کجا؟؟؟؟؟

گفت میخوام با عرفان برم قهوه خونه.....

گفتم همه با هم بریم با ویدا و شوهرش و عرفان.

گفت باشه. زنگ زد به شوهر ویدا که چون دندون درد داشت نیومدن.

منم دیگه حال نداشتم برم بیرون. همسر و عرفان رفتن بیرون.

نیم ساعت بعد همسر زنگ میزنه میگه بیایم خونه یکمی نوشیدنی بخوریم؟؟؟؟؟؟

گفتم نه امشب چیزی نخورین. من میخوام زود بخوابم برام کار درست نکن.

همسر و عرفان پشت تلفن کلی التماس کردن که یه امشب نه نگو و فلان و بهمان تا بالاخره راضیم کردن.

اومدن خونه با کلی چیپپس و پفک و کباب کوبیده و ....

شروع کردن شام خوردن. هی منتظر بودم تموم بشه و برن و من بخوابم.

تا ساعت 1 عرفان بود بعد که همسر گفت من برم عرفانو برسونم. گفتم تو لازم نیست رانندگی کنی. خودم میبرمتون.

من نشستم پشت فرمون عرفانو رسوندیم و برگشتیم خونه. تو راه کلی سر همسر غر زدم که اصلا ملاحظه نمیکنی نمیفهمی صبح بیدار شدن برام سخته. تو اصلا درک نداری و .....

اومدیم خونه بعد از کلی نق نق کردن و جمع کردن کثیف کاریهای اینا ساعت 2 صبح خوابیدم.

ساعت 6 هم بیدار شدم از لجم درو میکوبیدم ظرفها رو جابجا میکردم برقو روشن میکردم میخواستم اونم بیدار شه بفهمه چقدر سخته کم خوابیدن.

وقتی اومدم اداره زنگ زدم و بیدارش کردم گفتم بسه دیگه نخواب پاشو برو سر کارت. خلاصه باعث شدم امروز به موقع بره سر کار.

ولی خودم خیلی خسته ام. خیلی کم خوابی دارم. خونه ای که دیروز بعد از مهمانی 5شنبه شب دوباره تمیزش کرده بودم نامرتب  و کثیف شده ظرفهایی که شسته بودم دوباره تو سینک ظرفشویی انتظارمو میکشن.

خلاصه اینکه خیلی نق دارم امروز ولی متاسفانه الان نمیتونم غر غر کنم باید برم کارهای ممیزی رو تکمیل کنم.

از دست همسر خیلی شاکیم. خیلی زیاد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۵
پرنسس معتمد

نظرات  (۳)

ای بابا بعد از اینهمه مدت که از پست من و گربه گذشته بود با اعتراض نامه اومدی که! راستی پرنسس اون قضیه تبدیل وضعیتتون چی شد؟ همون که چند ماه پیش خیلی براش استرس داشتی! خبری ازش نشد؟ ان شاالله زودتر درست بشه خیالت راحت بشه!
پاسخ:
سلام عزیزم. راستش اوکی شد. کارها خوب پیش رفت الان من هم تو لیست همون 12 نفر اداره هستم که قراره رسمی بشیم ولی هنوز کارمون تکمیل نشده فعلا اسامی همه مون رفته سازمان مدیریت از اونجا باید بره وزارت نیرو دوباره بره سازمان مدیریت تا برامون شماره پرسنلی جدید تعریف بشه. همچنان منتظریم عزیزم.
خب خدا رو شکر! به سلامتی. مبارک باشه. به ما که شیرینی نمیدی لااقل به همکاری اداره ت بده :))
پاسخ:
خیلی طول کشید مژگان جون. یکمی نگرانم. اگه کامل درست بشه که شیرینی رو اگه ندم هم به زور ازم میگیرن. اینا سرشون کلاه نمیره عزیزم.
من که هنوز مطالب آبان شما را میخونم.بعید میدانم رسمی بشوی.
البته این یک نظر کلی و کشوری است.اما امیدوارم بشی.
پاسخ:
رسمی شدم ها. میدونم که تو مطالب بعدی خوندی. ولی خب 7 خوان رستم رو رد کردم تا رسمی بشم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی